سلطات جلال الدین منکبرنی
خوارزمشاهيان حدود 217 سال ( 470 ــ 628 هجري )در سرزمين خوارزم حكومت داشته اند.
اولين شاه خوارزمي انوشتگين است و آخرين آنها سلطان جلال الدين (617 ــ 628 هجري) است
مغول و تاتار
تاتار بر تمامي زردپوستانِ تابع چنگيز درــ آن زمان ــ گفته مي شده است. اقوام تاتار به گروه تاتارهاي سفيد، سياه و وحشي تقسيم مي شده است.
سال تولد چنگيز 549 هجري مي باشد، دوران كودكي،و نوجواني و جواني او به سبب هوش و درايتي كه داشته ، آغاز كارو قدرت يابي او به حساب مي آيد
اوتوانسته با غلبه بر تمامي قبيله هاي مغول و سركوب حاكمان محلي به عنوان رهبري مقتدر،امپراتوري بزرگي تشكيل داده و با ايران همسايه گردد.
چرا مغولان به ايران هجوم آوردند؟
بعداز همسايگي دو قدرت آن زمان، دو كشور با همديگر تجارت داشته اند. حاكم اترار (غايرخان) در مال التجاره ي بازرگانان مغول طمع مي بندد و باتهــمت جاسوسي آنها را مي كشد.
چنگيز، غاير خان را از سلطان محمدخوارزمشاه بخواهد. اما نفوذ تَركان خاتون،مادرسلطان محمد مانع از آن مي شود كه سلطان محمد جوابي تسكين بخش، به مغول ارائه دهدو بهانه لازم را، به چنگيز مي دهد تا سوار بر مركبِ جنگيِ خويش به سوي ايران بتازد.
حمله چنگيز
بهار 616 هجري، حملات مغول به ايران آغاز مي شود. آنها با اطــلاعاتي كه از بازرگانــان و مردم ناراضــي سر راه مي گرفتند و با احتياط و دور انديشي به اترار اولين شهر مرزي خوارزمشاهيان مي رسند و بعد از 5 ماه محاصره اترار را گرفته بعد از آن شهرهاي خجند، جرجانج (گرگان)، سمرقند، بخارا و سرانجام خوارزم را، يكي پس از ديگري تسخير و غارت مي كنند.
سلطان محمد به جزيره ي آبسكون در درياي مازندران فرار كرده و بيگانگان در كشور هر جنبنده اي را بعد از اندك مقاومت و يا تسليمي، از دم تيغ مي گذرانند
مورخان علت شكست ايرانيان در برابرمغول را در سه عامل ميدانند.
1- تركان خاتون:
تركان خاتون، در بارگاه سلطان محمد،با دخالتهاي كوركورانه و مستبدانه خود نقشي را در دربار ايران بازي كرد كه تمام لايقان دوران را از گردونه بازي خارج كرد. زني كه افراد قبيله اش در سايه او بر كارها گماشته شدند ونهايت سوء استفاده را نمودند.سلطان از ترس يا از نفوذ مادرش تركان خاتون، نتوانست در برابر اين سوءاستفاده ها كاري از پيش ببرد زيرا در تمام عزل و نصبهاي مهم، تركان خاتون دست داشت. حتي اوباعث شد كه جــلال الـــديــن از ولايت عهدي پدر محروم گردد و برادر ناتني كوچكترش، قطب الدين اوزلاغ شاه را به وليعهدي انتخاب كنند.
2 - پراكنده كردن سپاه در شهرها:
عامل دوم شكست ايران، پراكنده نمودنِ سپاه، توسط سلطان محمد در شهرها و كشاندن جنگ به شهرها بود، به عقيده مورخان عدد سپاه سلطان محمد از سپاه مغول بزرگتر بود.
3- ترس و واهمه ي تمام عيار سلطان از تاتارها:
دليل سوم شكست مرغدلي و ترسِ عظيمِ سلطان با مقابله با تاتار بود. هرجا سخن از تاتار بود، وجود سلطان به لرزه مي افتاد.مغولان قبل از رسيدن به ايران دشمن بزرگ خوارزمشاهيان ...... را از ميان برداشته بودند و اين بيشتر به ترس سلطان افزوده بود.
وقتي در جزيره آبسكون، سلطان محمد در آخرين لحظات عمرش پي به اشتباهاتش برد جاي دو برادر را در ولايت عهدي تعويض نمود، شمشير از كمر خويش باز كرد و بر كمر جلال الدين بست و خود چشم از جهان فروبست،وقتي جلال الدين به خوارزم رسيد افراد قبيله تركان خاتون، به خاطر اعتراض به بركناري اوزلاغ شاه از ولايت عهدي، آغازِ مخالفت كرده و سعي در كُشتن سلطان جلال الدين كردند. دشمن خانگي، سلطان جلال الدين را، به ترك خوارزم ناگزير كرد !
جلال الدين با خروج از خوارزم، به طرف غزنين تاخت (618 هجري) در غزنين با جمع آوري سپاه در دو مرحله مغول را شكست داد. (جنگ پروان).
شكست مغولان ضمن هوشياري آنان باعث شد،ياران جلال الدين مست باده پيروزي شده و بر سر تقسيم غنائم، كارشان به مجادله كشيده وسرانجام به جدائي منجر شد..
جلال الدين چون نتوانست مخالفان و متفرقان سپاه خويش را گرد هم آورد به طرف هند تاخت. او براي بيرون رانده بيگانگان از ايران به هر دري مي زد.درراه هند نيز چند بار با قشون مغولان روبرو شد كه در همه موارد پيروزي با سلطان جلال الدين بود. او وقتي به رودخانه ي سند رسيد ، دستور ساختن كشتي، براي عبور از سند صادر كرد، اماحمله ي چنگيز كه از پشت اورا تعقيب مي كرد، امان نداد.
جلال الدين ميان آب سند و آتش سوزان سپاه تاتار، گرفتار ماند ، چنگيزخان، جلال الدين را زنده مي خواست ! شروع اين نبردِ عظيم و دليرانه را، تاريخ در صفحات خويش به يادگار نگه داشته است، شجاعتي كه خوارزمشاه در آن نشان داد، بعنوان يكي از نمونه هاي انگشت شمار صف شكني دليران و شجاعان، زبانزد مورخان است. جنگِ كنار سند از حزن انگيز ترين و عظيم ترين بلايي است، كه ، يك سردار شجاع مي تواند با آن رودررو شود.
نبرد خوارزمشاه در ساحل سند، رزمي خونين و به معناي واقعي كلمه، بلايي عظيم بوده است. شيرِ خشمگين در گردابي بدون خلاص افتاده است.پشت سر سيل خروشان سندو در برابرآتش مغول.
در بحبوحه ي جنگ، چنگيز پسر هشت ساله اش را دربرابر چشم سلطان مي كشد. از طرفي هرلحظه امكان اسير شدن زن و بچه هايش وجود دارد. مادر و همسرش زاري كنان و مويه كنان سلطان جلال الدين را به خدا سوگند مي دهند كه هلاكشان سازد و از ننگ اسارت و بلاي افتادن به دست دشمن برهاند. سلطان به ناچارفرمان مي دهد، تا آن بيچارگان را به خواهش خود، در سند غرق كنند. اين، يكي از غم انگيزترين منظره در صفحه هاي تاريخ ايران است.
به دنبال اين واقعه خوارزمشاه اسبي تازه نفس سوار مي شود و بار ديگر در ميان آن دريايِ موّاجِ لشگرِ تاتار، نهنگ آسا، جولان مي دهد. اما مي داند كه مقاومت فايده اي ندارد. بنابراين، پس از حمله اي سخت كه دشمن را عقب مي راند، عنان برمي تابد و به جانب رود مي رود و خود را با اسب از بلندي به سند خروشان مي اندازد و چنگيز و يارانش را غرق حيرت مي كند تا جايي كه چنگيز به پسرانش مي گويد:
« از پدر پسر چون او بايد كه آيد»
بعد از عبورازسند خود و ياران اندكش به هند مي رسند. در ديار هند، بخت با جلال الدين يار نبود، هنديان او را پناه نمي دادند و حمايت نمي كردند. فقط شمشير جلال الدين بود كه آنان را به سكوت و اطاعت وامي داشت و چنان بود كه تلاش جلال الدين در هند به ثمر ننشست.
سلطان جلال الدين بعد از بازگشت به ايران، جنگ ها يي درخوزستان ، آذربايجان ، تبريز،گرجيان ،و فتح تفليس، حمله به كرمان و بعد از آن، جنگي با ايوبيــان داشته است.اماهرگز نتوانسته رشته ي گسسته ي خوارزمشاهيان را به هم گره بزند.
فرجام كار جلال الدين
دركشاكش جنگ در نزديك شهرِ آمد، مغولان، شبانه به خرگاه خوارزمشاه مي ريزند، اما سلطان با چابكـــي از دست آنها مي رهدوبه بالاي كوهستــاني، گرفتارِ چند كُرد مي شود، كردها او را دستگير كرده و مي كشد.
بدين سان درحدود سال628 هجري سلطان جلال الدين خوارزمشاه، از كشاكش حيات آسوده مي شود.
عجيب اينكه قريب 30 سال هنوز كسانيكه از كشته شدن او با اطلاع نشده بودند، او را زنده مي پنداشتند و مي گفتند شاه زنده است، اسب و سلاح جمع مي كند تا مهياي جنگ با تاتارشود.
سبب اين شايعات، محبت و اخلاص و اميدِ مردم بدان شيرمرد تاريخ بود كه، خالصانه عنوان مي شد، برسر زبانها جاري مي شد و بر دهانها مي گشت.
اي بسا كسي نمي خواست، مردنِ مردي را، كهحريف نيرومند مغول و مايه قوت قلب مردم نواحي مختلف ايران بود، باور كند. دل مردم رضا نمي داد كه چون او مردي، مرده باشد.
سلطان جلال الدين اسبي را كه با آن از سند گذشته بود خيلي دوست داشت تا مرگ آن حيوان،آن را با خود داشت و از آن سواري نمي كشيد.