ولیام شکسپیر

از دست دادن اميدي پوچ و محال، خود موفقيت و پيشرفتي بزرگ است.

شکست + پشتکار = پیروزی

اگر باور داشتید که در هیچ کاری شکست نمی خورید چه می کردید؟

 

نگاهی به زندگی کسی

 

- در 21 سالگی در تجارت شکست خورد.

 

- در 22 سالگی در رقابت های انتخابی مجلس ناموفق ماند.

 

- در 24 سالگی بار دیگر در تجارت شکست خورد.

 

- در 26 سالگی همسر محبوبش را از دست داد.

 

- در 27 سالگی به ناراحتی شدید عصبی دچار شد.

 

- در 34 سالگی در رقابت های انتخاباتی کنگره شکست خورد.

 

- در 45 سالگی میخواست سناتور شود ، اما نشد.

 

- در 47 سالگی میخواست معاون رئیس جمهور شود ، اما نتوانست.

 

- در 52 سالگی بعنوان رئیس جمهور آمریکا انتخاب شد.

 


نام این شخص آبراهام لینکلن بود . اگر این شخص ، هریک از این اتفاقات را بصورت شکست تلقی می کرد ، آیا به ریاست جمهوری می رسید؟ احتمالش کم است.

در مورد توماس ادیسون داستان مشهوری است . می گویند پس از اینکه 9999 بار سعی کرد که لامپ را اختراع کند ، و نتوانست ، کسی از او پرسید : خیال داری برای ده هزارمین بار شکست بخوری؟

 

وی جواب داد : من شکست نخورده ام . بلکه یک راه دیگر را کشف کرده ام که به اختراع لامپ برق منتهی نمی شود.

 

وی کشف کرده بود که بعضی راهها ، به نتایجی دیگر منجر می گرند.

 

شکسپیر می گوید : تردیدها به ما خیانت می کنند. ما را از کوشش برحذر می دارند و از پیروزی هائی که به احتمال زیاد نصیب ما خواهد شد محروم می سازند.

 

 

با استفاده از اطلاعات تازه ، راههای محدودتری برای رسیدن به نتیجه دلخواه باقی می ماند.

 

باک مینیستر فولر می نویسد : هر آنچه بشر آموخته است ، از طریق آموزش و خطا بوده است . انسانها تنها از طریق اشتباه به حقیقت می رسند.

 

فولر تمسیلی از سکان کشتی ذکر می کند . می گوید هنگامی که سکاندار سکان کشتی را به چپ یا راست می چرخاند ، کشتی فورا در جهت دلخواه قرار نمی گیرد. آنگاه سکان را به حال اول بر می گرداند و دوباره آنرا تنظیم می کند و این جریان کنش ، و واکنش و تنظیم و اصلاح مسیر ، بصورتی پایان ناپذیر ادامه می یابد . این تصویر را در ذهن داشته باشید .سکانداری که در دریائی آرام ، به نرمی کشتی را بسوی مقصد هدایت می کند و خود را با هزاران انحراف اجتناب ناپذیر از مسیر دلخواه سازگار می سازد. تصویری زیبا و نمونه ای جالب است برای زندگی توام با موفقیت.

 


آنتونی رابینز : اما اغلب ما بدین گونه فکر نمی کنیم . هر خطا یا لشتباه باری عاطفی دارد.آنرا شکست می دانیم و اثری ناخوشایند بر ما می گذارد.

سخنانی از ناپلئون بناپارت

-در دنيا فقط از يک چيز بايد ترسيد و آن خود ترس است

-اولين شرط توفيق شهامت و بي باکي است .

-ناياب ترين چيزها در جهان دوست صميمي است .

-دردها و رنج ها فکر انسان را قوي مي سازد

-کساني که روح ناميد دارند مقصرترين مردم هستند.

-کسي که مي ترسد شکست بخورد حتما شکست خواهد خورد.

-يک روز زندگي پر غوغا و در شهرت و افتخار بهتر از صد سال گمنامي است.

-پيروزي يعني خواستن .

-عشق گوهري است گرانبها ، اگر با عفت توام باشد

-عفت در زن مانند شجاعت است در مرد ، من از مرد ترسو همچنان متنفرم که از زن نانجيب

-فداکاري در راه وطن از همه فضايل باارزشتر است.

دیل کارنگی

شش راه براي جلب محبت مردم :1- صميمانه نسبت به غير، علاقه مند باشيد. 2- تبسمي بر لب داشته باشيد. 3- به ياد بياوريد كه نام هر كس براي او شيرين ترين و مهمترين لغت قاموسهاست.4- شنيدن را بياموزيد، طرف خود را به شوق آوريد كه از خود سخن بگويد.5- با مخاطب از آنچه دوست دارد صحبت كنيد.6- صميمانه و صادقانه اهميت او را برا ي خودش آشكار سازيد.

شاپور جی ریپورتر

شاپور عضو مهم سفارت بود و با تیم روی ملبورن دبیر اول سفارت امریکا با محافل مشخصی در احزاب سیاسی ایران و فرایندهای پنهان در ارتباط بود، همکاری می کرد. او همچنین با گوئیران رئیس ایستگاه سیا در تهران همکاری داشت و از طرف سرویس امنیتی بریتانیا اقدامات خود را با او هماهنگ می نمود...


 

بولتن نیوز: توطئه یکی از مهمترین راههای دست یابی به هدف بدون در نظر گرفتن قواعد بازی در عرصه های سیاسی است. پس آنچه را «پشت پرده های سیاست» می نامیم نقشی بسیار اساسی تر از فرایندهای آشکار سیاسی ایران در تحولات معاصر کشور داشته است. وی با طیف گسترده­ای از رجال ایرانی آن دوره اعم از سیاستمداران، روزنامه نگاران ، امرای ارتش و رجال دربار مثل علم و البته شخص شاه ارتباطی عمیق داشت.

 


 

بدون شک یکی از مهمترین بازیگران «پشت پرده سیاست» ایران شاپور ریپورتر است که او نه تنها سهمی اساسی در تحولات دوره محمدرضا پهلوی داشت بلکه نقشی بسیار فعال در جهت گیری اقتصادی ایران در دهه های 60 و  70میلادی ایفا کرد. شاپور جی اردشیر جی ریپورتر در سال 1920 در حول و حوش سال کودتای رضاخان در تهران به دنیا آمد. پدرش از فرستادگان انجمن اکابر پارسیان هند بود و ظاهرا برای تمشیت امور زردشتیان وارد ایران شد. وی حدود 40 سال در ایران اقامت داشت. و این دوران یکی از مهمترین ادوار تاریخ ایران معاصر به شمار می آید.

 

 

 


نام اردشیر با حوادث بسیار مهمی مثل مشروطیت و حوادث بعد از آن درهم تنیده است که دو مورد از مهترین آنها ماجرای کمیته مجازات و کودتای سوم اسفند 1299 است. اردشیر با احزابی مثل حزب دمکرات دوره مشروطه سنخیت داشت و با آنها همکاری می کرد. وی در سال 1311 از دنیا رفت. مادر شاپور در زمره پارسیان هند بود و نامش خانم «شیرین بانو». شاپور در کالج وست مینستر و کینگز وابسته به دانشگاه کمبریج تحصیل کرد. سالهای تحصیلات دانشگاهی او همزمان با شدت فعالیتهای کمونیستی در انگلستان بود. شاپور در آن سالهای بحرانی تحصیلات خود را در رشته های علوم سیاسی، تاریخ و ادبیات فارسی ادامه داد و در سال 1939 فارغ التحصیل شد او بعداً به استخدام وزارت امورخارجه درآمد در فرانسه، خاورمیانه و سرحدات هند و برمه خدمت کرد.




در اکتبر 1943 با مسئولیتی ویژه به هند رفت و بخش فارسی رادیو دهلی را اداره می کرد. در سال 1945 که مصادف با آخرین سال جنگ جهانی دوم بود به بحرین اعزام شد و سال بعد همزمان با گسترش انقلاب چین به آنجا رفت. اهمیت فعالیتهای شاپور در چین به اندازه­ای بود که وی پس از خاتمه ماموریتش به دلیل آنچه «خدمات موثر» خوانده شده است به دریافت توصیه نامه خدمات ویژه نایل گردید. در سال 1947 به عنوان مقام دوم وزارت خارجه هند منصوب شد. و از هند بود که به عنوان نخستین سفیر اکرودیته هند به سوی ایران رهسپار شد. در جریان ملی شدن صنعت نفت مشاور سیاسی سفارت امریکا بود و در همین مسئولیت در زمره کسانی بود که عملیات براندازی دولت مصدق را هماهنگ می کرد. در حقیقت او عنوان رسمی مشاور سفیر امریکا یعنی لوئی هندرسون را داشت. اما واقعیت این است که شاپور عضو مهم سفارت بود و با تیم روی ملبورن دبیر اول سفارت امریکا با محافل مشخصی در احزاب سیاسی ایران و فرایندهای پنهان در ارتباط بود، همکاری می کرد. او همچنین با گوئیران رئیس ایستگاه سیا در تهران همکاری داشت و از طرف سرویس امنیتی بریتانیا اقدامات خود را با او هماهنگ می نمود.

 

 


 

بنا به نوشته خودش، او مسئولیت عملیات براندازی مصدق را برعهده داشت. در همین دوران او در دانشکده افسری تدریس می کرد و از همین راه با برجسته ترین افسران ارتش ایران از نزدیک آشنا شد. همین آشنایی زمینه­های مساعدی برای عملیات براندازی مصدق مهیا کرد. در کنار همه اینها شاپور برای نشریات مختلفی چون یواس ریپورتر ورلد نیوز و تایمز گزارشهای خبری ارسال می­نمود. بعد از عملیات کودتا شاپور به پاس خدماتش پست دائمی عضویت در وزارت امورخارجه امریکا را به دست آورد، و دلیل آن «خدمات شایسته نامبرده در جهت اهداف مشترک» ذکر گردید و به همان دلیل شهروند ایالات متحده امریکا شناخته شد. شاپور در دروه کودتا درجه سرهنگی داشت و بعد از کودتا به درجه سرتیپی نائل آمد. او افسر رابط شاه با امریکا و انگلستان بود و به گزارش خود امریکایی ها نقش بسیار مهمی در تحکیم پیوند شاه با امریکا داشت. طبق همین سند شاپور از افراد بسیار نزدیک به شاه بود و از طرفی مشاور برجسته امریکایی ها در ارتباط با مسائل ایران و شاه به شمار می آمد و در عین حال از هماران بسیار نزدیک سازمان سیا محسوب می گردید.

رضایت قلبی

جنگ جهانی اول مثل بیماری وحشتناکی ، تمام دنیا رو گرفته بود

یکی از سربازان به محض این که دید دوست تمام دوران زندگی اش در باتلاق افتاده و در حال دست و پنجه نرم کردن با مرگ است از مافوقش اجازه خواست تا برای نجات دوستش برود و او را از باتلاق خارج کند .

مافوق به سرباز گفت : اگر بخواهی می توانی بروی ، اما هیچ فکر کردی این کار ارزشش را دارد یا نه ؟

دوستت احتمالا مرده و ممکن است تو حتی زندگی خودت را هم به خطر بیندازی !

حرف های مافوق ،اثری نداشت ،سرباز به نجات دوستش رفت ...

به شکل معجزه آسایی توانست به دوستش برسد ، او را روی شانه هایش کشید و به پادگان رساند .

افسر مافوق به سراغ آن ها رفت ، سربازی را که در باتلاق افتاده بود معاینه کرد و

با مهربانی و دلسوزی به دوستش نگاه کرد و گفت :

من به تو گفتم ممکنه که ارزشش را نداشته باشه ، دوستت مرده !

خود تو هم زخم های عمیق و مرگباری برداشتی !

سرباز در جواب گفت : قربان ارزشش را داشت .

- منظورت چیه که ارزشش را داشت !؟ می شه بگی ؟

سرباز جواب داد : بله قربان ، ارزشش را داشت ، چون زمانی که به او رسیدم

هنوز زنده بود ، من از شنیدن چیزی که او گفت احساس رضایت قلبی می کنم !

اون گفت : جیم .... من می دونستم که تو به کمک من میایی ...

دو نیمه زندگی

هنوز هم بعد از این همه سال چهره ویلان را از یاد نمی برم. در واقع در طول سی سال گذشته همیشه روز اول ماه که حقوق بازنشستگی را دریافت می کنم به یاد ویلان می افتم...

ویلان پتی اف کارمند دبیرخانه اداره بود،  از مال دنیا جز حقوق اندک کارمندی هیچ عایدی نداشت ویلان اول ماه که حقوق می گرفت و جیبش پر می شد، شروع می کرد به حرف زدن ...

روز اول ماه و هنگامیکه که از بانک به اداره برمی گشت به راحتی می شد برآمدگی جیب سمت چپ اش را تشخیص داد که تمام حقوق اش را در آن چپانده بود. ویلان از روزی که حقوق می گرفت تا روز پانزدهم ماه که پول اش ته می کشید نیمی از ماه سیگار برگ میکشید، نیمی از ماه مست بود و سرخوش.

من یازده سال با ویلان همکار بودم. بعد ها شنیدم او سی سال آزگار به همین نحو گذران روزگار کرده است ...

 روز آخر که من ازاداره منتقل می شدم، ویلان روی سکوی جلوی دبیرخانه نشسته بود و سیگار برگ می کشید. به سراغ اش رفتم تا از او خداحافظی کنم. کنارش نشستم و بعد از کلی حرف مفت زدن عاقبت پرسیدم که چرا سعی نمی کندزندگی اش را سر و سامان بدهد تا از این وضع نجات پیدا کند؟!

هیچ وقت یادم نمی رود، همین که سوال را پرسیدم به سمت من برگشت و با چهره ای متعجب آن هم تعجبی طبیعی و اصیل پرسید: کدام وضع؟!!

بهت زده شدم. همین طور که به او زل زده بودم، بدون این که حرکتی کنم ادامه دادم : همین زندگی نصف اشرافی نصف گدایی!!!

ویلان با شنیدن این جمله همان طور که زل زده بود به من ادامه داد:

 

تا حالا سیگار برگ اصل کشیدی؟!

گفتم: نه !

گفت: تا حالا تاکسی دربست  گرفتی؟!

گفتم: نه !

گفت: تا حالا به یک کنسرت عالی رفتی ؟!

گفتم: نه !

گفت: تا حالا غذای فرانسوی  خوردی؟!

گفتم:نه !

گفت: تا حالا یه هفته مسکو موندی خوش بگذرونی؟!
 گفتم: نه !

هامرلینگ

هر چند سراب اميد ما را مي فريبد، اما دست كم دوره زندگي ما را با خوشي به پايان مي رساند.

بهرام گور

یزدگرد سه پسر به جاى گذاشت: شاهپور و رهرام (بهرام) و نرسى. شاهپور را پدر به پادشاهى بخشى از ارمنستان كه از آن ایران بود برگمارد. ورهرام در نزد منذرین نعمان امیرعرب در حیره كه خراجگذار شاهنشاه ایران بود پرورده مى‏شد و به گفته‏ى طبرى او را از كودكى بدانجا فرستاده بودند، تا در هواى خوش حیره پرورش یابد. بهرام از حیث حركات و سكنات شباهت زیادى به عرب پیدا كرده بود. گویا اقامت طولانى این شاهزاده در كشور حیره در حكم تبعیدى بوده است كه در نتیجه‏ى اختلاف نظر بین یزدگرد و آن فرزند پیش آمده بود. مورخان نوشته‏اند كه بهرام در كشور حیره در قصر خورنق، كه بناى آن را به نعمان لخمى به دست معمارى سنمار نام نسبت داده‏اند، مى‏زیست. و مربى او منذر پسر نعمان بود. این منذر از جانب یزدگرد ملقب به «رام اوزود یزدگرد» یعنى رام افزود یزدگرد، كسى كه شادى یزدگرد را مى‏افزاید؛ و نیز لقب مهشت یعنى اعظم بود. اما نرسى پسر سوم یزدگرد كه از زن یهودى او بود، ظاهراً در زمان مرگ پدرش صغیر بوده است. زیرا بهرام هم در آن تاریخ بیش از بیست سال نداشته است. پس از مرگ اسرارآمیز یزدگرد بزرگان و موبدان كه از رفتار او در هنگام حیاتش راضى نبودند بر آن شدند تا همه پسران یزدگرد را از پادشاهى محروم كنند از این بزرگان نام و ستهم سپهبد بابل (كشور سواد) ملقب به هزا رفت، یزد گشنسب پاذكسبان، پرك از تخمه‏ى مهران، گودرز دبیر لشگر، گشنسب آذرویش ناظر مالیات ارضى، پناه خسرو روانگان دبیر (مدیر امور خیرات اموات) در كتاب اخبارالطوال دینورى دیده مى‏شود. با وجود آنكه یزدگرد بهرام را به سمت ولیعهدى خود تعیین كرده بود، پس از شنیدن خبر مرگ پدر شاهپور پادشاه ارمنستان براى گرفتن تاج و تخت به تیسفون شتافت، ولى بزرگان ایران او را گرفته كشتند و به جاى او خسرونامى را كه منسوب به شعبه‏اى از دودمان ساسانى بود بر تخت نشاندند. در این زمان بهرام از كشور دور بود، و در حیره مى‏زیست، از پرورنده‏ى خود منذر براى گرفتن تخت شاهى یارى خواست، منذر كه دو فوج سوار: یكى بنام دو سر از اعراب تنوخ و دیگرى كه مركب از افراد ایرانى بود و سفید رخشان نامیده مى‏شد نیرویى به سردارى پسرش نعمان با بهرام همراه كرد آنان را به سوى تیسفون فرستاد. بزرگان ایران به وحشت افتاده با بهرام و منذر به گفتگو پرداختند، عاقبت خسرو از سلطنت خلع و بهرام به پادشاهى نشست. بنا به روایات ایرانى كه به افسانه آمیخته است، بهرام نخست وعده داد كه بدیهاى پدرش یزدگرد را جبران كند و یكسال به عنوان آزمایش سلطنت نماید و سپس انتخاب پادشاه را به خواست خداوندى واگذار كند؛ یعنى تاج و قباى پادشاهى را در میان دو شیر گرسنه بگذارند. خسرو از گذراندن این امتحان سرباز زد. بهرام به میدان رفت و شیران را بكشت و تاج شاهى را بر سر نهاد. ظاهراً این افسانه را از آن جهت بایستى اختراع كرده باشند، تا این حادثه شرم‏آور را بپوشانند، كه سپاهى حقیر از عرب توانسته است تصمیم بزرگان ایران را به هم زده پادشاهى را كه مردود بزرگان بوده به تخت نشاند. بهرام پنجم از پادشاهان محبوب ساسانى است. وى نسبت به همه كس نیكى روا مى‏داشت، و قسمتى از مالیات اراضى را به مؤدیان بخشید. داستانهاى بسیارى درباره‏ى جنگاورى و عشقبازیهاى او در ادبیات فارسى و عرب آمده است كه نمونه‏اى از آن هفت‏پیكر نظامى گنجوى است. این داستانها نه فقط در ادبیات بلكه در نقاشى ایران هم رواج یافته است، و قرنهاى متمادى موضوع نقش پرده‏هاى نقاشى و قالیها و انواع منسوجات گردیده است. در تواریخ آمده كه بهرام پادشاهى خوشگذران بود و دوست داشت كه مردم هم در روزگار او به خوشى و شادمانى بگذرانند. نوشته‏اند كه او به چندین زبان سخن مى‏گفت و حتى به عربى هم شعر مى‏سرود و به موسیقى علاقه‏ى بسیار داشت، بنا به یكى از داستانهاى مشهور، این پادشاه گروهى از لوریان را كه اجداد فیوج فعلى هستند از هند، به ایران خواند تا مردم عوام از لذتهاى موسیقى بى‏بهره نمانند. طبع سركش و بى‏آرام او باعث شد كه او را ملقب به «گور» كردند. بعد این تسمیه را مربوط به این واقعه‏اى دانستند كه روزى در شكار به یك تیر گورخر و شیرى را كه بر پشت او جسته بود به هم دوخت. مورخان عهد ساسانى بهرام را از لحاظ شهوترانى و اسراف در ولخرجى و بى‏توجهى به امور كشور مورد ملامت قرار داده‏اند: ظاهراً این ایراد وارد است. زیرا او زمام امور را به بزرگان دولت واگذار كرد و مطبوع و محبوب نجبا و روحانیون شد شاید قسمتى از شهرت عظیم او مربوط به همین محبوبیت او نزد بزرگان باشد. وزرگ فرمذار (صدراعظم) آن زمان مهر نرسه پسر ورازگ بود كه لقب هزار بندگ (خداوند هزاربنده) داشت. وى از دو دهان سپندیاذ بود كه یكى از هفت خاندان برگزیده‏ى ایرانى بشمار مى‏رفتند. مورخان عرب او را مردى هوشمند و دانا شمرده‏اند، ولى نویسندگان عیسوى از او با نفرت یاد مى‏كنند، پیداست كه وى زردشتى متعصبى بوده و نسبت به مسیحیان سختگیرى روا مى‏داشته است. وى مردى آبادگر بوده در زمینهاى وسیعى كه در بخشهاى اردشیر خوره و شاپور پارس داشت كاخهاى بسیار بنا كرد و آتشگاهى ساخت كه به نام او مهرنرسیان خوانده شد. و در نزدیكى زادگاه خود آبروان، در ناحیه‏ى اردشیر خوره، چهاردیه با آتشگاه بنا كرد: یكى براى خودش و سه تا دیگر را براى هر یك از سه پسرش: زروانداذ، ماه گشنسب و كاردار اختصاص داد، كه ظاهراً تا روزگار طبرى هنوز آباد بوده است. در كنار راه كاروانى كه شیراز را به دارابگرد و بندرعباس مى‏پیوندند، ویرانه‏ى كاخى پیداست كه سروستان نام دارد. هرتسفلد حدس مى‏زند كه آن از بناهاى مهرنرسى باشد. سه پسر مهرنرسى در روزگار پدرشان داراى مشاغلى بزرگ بودند. چنانكه زروانداذ هیربدان هیربذ، ماه گشنسب ملقب به واستریوشان سالار و در حكم مدیر كل امور مالى كشور، و كاردار ارتیشتاران سالاریا فرمانده كل قوا بود. وضع عیسویان در زمان بهرام پنجم خوب نبود و به طور كلى از اواخر سلطنت یزدگرد اول به طورى كه نوشتیم بر اثر وقاحت عیسویان سیاست ملایم دولت ایران نسبت به ایشان تغییر یافت. به طورى كه پس از بر تخت نشستن بهرام سكنه‏ى عیسوى ولایات مجاور مرزهاى غربى دسته‏دسته به كشور روم مى‏گریختند. مهر شاهپور قبایل عرب را بر ضد آنان تحریك كرد و بسیارى از عیسویان را به كشتن داد. پس از مرگ شاهپور برادر بهرام پنجم كه پادشاه ارمنستان و فرمانبردار دولت ایران بود. آرتاشس Artashes (اردشیر) اشكانى پسر ورام‏شاپوه مدت ده سال بر بر تخت ارمنستان نشست. سپس به دست بهرام پنجم از حكومت بركنار شد و از آن پس ارمنستان یكى از ایالات ایران به شمار آمد. و یكى از بزرگزادگان ایران به نام ویه مهر شاهپور به مرزبانى آنجا برگزیده شد. جنگ با روم. جهت این جنگ را مورخان آزار مسیحیان مقیم ایران دانسته‏اند كه از بدرفتارى ایرانیان به روم مى‏گریختند. بهرام از تئودوس امپراطور روم استرداد آنان را خواست. چون او از پس دادن ایشان سرباز زد بهرام فرمان داد كارگران رومى را كه در معادن طلا و نقره‏ى ایران كار مى‏كردند حبس و اموال رومیان را توقیف كنند. سپس جنگ آغاز شد (421 -420 م). فرماندهى سپاه ایران با مهر نرسى بود. رومیان به سردارى آردابوریوس Ardaburius از دجله گذشته به بین‏النهرین حمله آوردند. سپس به محاصره‏ى نصیبین پرداختند، ولى چون بهرام به شخصه به میدان محار بشتافت، رومیان دست از محاصره كشیده عقب نشستند. سپس بهرام تئودوسى پولیس Theodosipolis را كه اكنون ارزروم نام دارد، محاصره كرد. اما یونومیوس Eunomius اسقف شهر از دفاع فروگذار نكرد، و مدافعین را به دفاع تشجیع مى‏كرد، و حتى منجنیق بزرگى تعبیه كرده و یكى از شاهزادگان را با سنگى به دست خود كشت. بالاخره بهرام به پروكوپیوس سردار رومى پیغام داد كه هر كدام از طرفین پهلوانى به میدان بفرستند و پهلوان هر كدام از دو طرف مغلوب شد آن طرف جنگ را برده است اتفاقا پهلوان رومى فاتح شد و بهرام طبق قولى كه داده بود دست از جنگ كشید و در سال 422 م صلحى بین دو دولت امضاء شد كه به موجب آن ایرانیان در كشور خود به مسیحیان آزادى مذهب دادند و نظیر همین آزادى را هم رومیان درباره‏ى زرتشتیان مقیم بیزانس قائل شدند. به قول گیبون مورخ انگلیسى اسقف شهر آمد كه آگاسیون نام داشت تمام ظروف طلا و نقره‏ى كلیساى حوزه‏ى خود را آب كرده و فروخت، و از پول آن هزار تن اسیر ایرانى را بازخرید و براى نشان دادن حسن نیت و انسان دوستى از بند آزاد كرده، به نزد بهرام فرستاد. بر اثر این صلح موافقت نامه‏ى بین ایران و روم كه از زمان شاپور سوم براى حفظ دربند قفقاز در مقابل هجوم وحشى‏ها بسته بود تجدید شد، و ایران مأمور حفظ دربند قفقاز گردید؛ و بنا شد كما فى‏السابق دولت روم پرداخت قسمتى از مخارج آن را تعهد كند. در زمان بهرام مسأله‏ى مسیحیان ایران حل شد. بر اثر اختلافى كه بین مسیحیان افتاد دادیشوع كه در 471 م به مقام جاثلیقى انتخاب شده و در دفاع از خراسان بر ضد اقوام وحشى به شاهنشاه خدماتى كرده بود، در مجمعى كه از كشیشان تشكیل داد كلیساى ایران را از تابعیت بیزانس جدا كرده مستقل ساخت بدین وجه به سوءظنى كه نسبت به ایرانیان مسیحى در متهم ساختن ایشان به جاسوسى روم مى‏رفت خاتمه داده شد. نبرد بهرام با هونها- از حوادث زمان بهرام هجوم هیاطله یا هونهاى سفید از مشرق به ایران است، این قوم در 425 میلادى از جیحون گذشته به ایران حمله كردند، بهرام به ظاهر چنین وانمود كرد كه از هجوم هیاطله خود را باخته است. وى با قواى كوچكى به قصد شكار بیرون شد، و به طرف آذربایجان رفت لكن خود را از راه البرز و طبرستان به خراسان رسانید و حركت خود را از نظرها مخفى داشت چنانكه شبها راه مى‏پیمود و روزها نهان مى‏شد، چون دشمن غافلگیر شد، یكباره بر سر او تاخت و به سپاه هونها در مرزهاى شرقى شبیخون زد، در این جنگ خاقان هونها كشته شد و زن او اسیر گشت و غنایم بسیارى به دست ایران افتاد. گویند كه تاج خاقان كه جزو غنایم جنگى بود زینت آتشكده‏ى آذر گشنسب در شهر شیز آذربایجان شد. در غیاب بهرام برادرش نرسى نیابت سلطنت ایران را داشت و پس از پیروزى بر خاقان نرسى به حكومت خراسان گمارده شد. مرگ بهرام بهرام پنجم در 438 یا 439 م به عقیده‏ى فردوسى به مرگ طبیعى درگذشت، ولى غالب مورخان اسلامى مرگ افسانه‏آمیز او را بر اثر شكار گورخر و با اسب فرورفتن در باتلاقى در میان اصفهان و شیراز دانسته‏اند. خیام گوید: بهرام كه گور مى‏گرفتى همه عمر دیدى كه چگونه گور بهرام گرفت ممكن است وفات پیروز كه در گودالى افتاد سبب جعل این افسانه بوده، و همچنین شباهت دو كلمه‏ى گور به معنى قبر و گور به معنى گورخر كه لقب بهرام بود در ظهور این افسانه دخالت داشته باشد. همه‏ى سكه‏هاى بهرام خشن و بدریخت است. و عموماً این عبارت بر آنها ضرب شاه: «مزدیسن بگ و رهران ملكا». سر بهرام در جلو و عقب تاجى دندانه‏دار دارد. و میان جلو و عقب یك هلال و یك دایره است كه علامت ماه و آفتاب مى‏باشد. مشهور به بهرام گور، پانزدهیمن پادشاه سلسله ساسانى (جل. 421- ف. 438 م.). وى در دربار منذز از پادشاهان عرب تربیت شد و به طورى كه مشهور است تاج سلطنت را از میان دو شیر ربود. این پادشاه تمامى ارمنستان را ضمیمه ایران ساخت و در ممالك تابعه آزادى مذهب داد. (س پنجم م)، شاعر. وى از پادشاهان ساسانى و معروف به بهرام پنجم بود. از زندگى پر از تنعم و جنگاوریها و خوشگذرانیهاى او داستانهاى بسیار در كتابهاى عربى و فارسى گرد آمده كه قسمت بزرگى از آنها از كتب پهلوى نقل شده است. انتساب شعر عربى و یك بیت فارسى سرو دست شكسته به او هم، مثل رفتن به حیره و فراگرفته زبان عربى از قبیل افسانه‏هاست

درسی از ادیسون

اديسون در سنین پيري پس از كشف لامپ، يكي از ثروتمندان آمريكا به شمار ميرفت و درآمد سرشارش را تمام و كمال در آزمايشگاه مجهزش كه ساختمان بزرگي بود هزينه مي كرد...

اين آزمايشگاه، بزرگترين عشق پيرمرد بود. هر روز اختراعي جديد در آن شكل مي گرفت تا آماده بهينه سازي و ورود به بازار شود.

 در همين روزها بود كه نيمه هاي شب از اداره آتش نشاني به پسر اديسون اطلاع دادند، آزمايشگاه پدرش در آتش مي سوزد و حقيقتا كاري از دست كسي بر نمي آيد و تمام تلاش ماموان فقط برای جلوگيري از گسترش آتش به ساير ساختمانها است!

آنها تقاضا داشتند كه موضوع به نحو قابل قبولي به اطلاع پيرمرد رسانده شود...

پسر با خود انديشيد كه احتمالا پيرمرد با شنيدن اين خبر سكته مي كند و لذا از بيدار كردن او منصرف شد و خودش را به محل حادثه رساند و با کمال تعجب ديد كه پيرمرد در مقابل ساختمان آزمايشگاه روي يك صندلي نشسته است و سوختن حاصل تمام عمرش را نظاره مي كند!!!

 

پسر تصميم گرفت جلو نرود و پدر را آزار ندهد. او مي انديشيد كه پدر در بدترين شرايط عمرش بسر مي برد.

 

ناگهان پدر سرش را برگرداند و پسر را ديد و با صداي بلند و سر شار از شادي گفت: پسر تو اينجايي؟ مي بيني چقدر زيباست؟!!  رنگ آميزي شعله ها را مي بيني؟!! حيرت آور است!!!

من فكر مي كنم كه آن شعله هاي بنفش به علت سوختن گوگرد در كنار فسفر به وجود آمده است! واي! خداي من، خيلي زيباست! كاش مادرت هم اينجا بود و اين منظره زيبا را مي ديد. كمتر كسي در طول عمرش امكان ديدن چنين منظره زيبايي را خواهد داشت! نظر تو چیست پسرم؟!!

 

پسر حيران و گيج جواب داد: پدر تمام زندگيت در آتش مي سوزد و تو از زيبايي رنگ شعله ها صحبت مي كني؟!!!!!!

چطور ميتواني؟! من تمام بدنم مي لرزد و تو خونسرد نشسته اي؟!

 

پدر گفت: پسرم از دست من و تو كه كاري بر نمي آيد. مامورين هم كه تمام تلاششان را مي كنند. در اين لحظه بهترين كار لذت بردن از منظره ايست كه ديگر تكرار نخواهد شد...!

در مورد آزمايشگاه و باز سازي يا نو سازي آن فردا فكر مي كنيم! الآن موقع اين كار نيست! به شعله هاي زيبا نگاه كن كه ديگر چنين امكاني را نخواهي داشت!!!

 

توماس آلوا اديسون سال بعد مجددا در آزمايشگاه جديدش مشغول كار بود و همان سال يكي از بزرگترين اختراع بشريت يعني ضبط صدا را تقديم جهانيان نمود. آري او گرامافون را درست يك سال پس از آن واقعه اختراع کرد...

مکدونالد

آزادي اين نيست كه هر كس هر چه دلش خواست بكند، بلكه آزادي حقيقي قدرتي است كه شخص را مجبور به انجام وظايف خود مي كند.

رابيند رنات تاگور

عشق خود را زينت مي دهد ، عشق به دنبال اين است كه شعف دروني اش را به زيبايي بيرون ثابت كنيد.