محمد رضا پهلوی

محمد رضا پهلوی
Shah of iran.jpg
محمدرضا شاه پهلوی
دوران ۲۵ شهریور ۱۳۲۰ تا ۲۲ بهمن ۱۳۵۷
تاجگذاری ۴ آبان ۱۳۴۶ (۲۶ اکتبر ۱۹۶۷)
کاخ گلستان، تهران
زادروز ۴ آبان ۱۲۹۸ (۲۶ اکتبر ۱۹۱۹)
زادگاه تهران، ایران
مرگ ۵ مرداد ۱۳۵۹ (۲۷ ژوئیه ۱۹۸۰)
محل درگذشت قاهره، مصر
آرامگاه مسجد رفاعی، قاهره
پیش از ندارد (حکومت پادشاهی در ایران با وقوع انقلاب ایران در سال ۱۳۵۷ برچیده شد)
پس از رضا پهلوی
همسران فوزیه بنت فواد (۱۹۴۱ تا ۱۹۴۸)
ثریا اسفندیاری (۱۹۵۱ تا ۱۹۵۸)
فرح دیبا (۱۹۵۹ تا ۱۹۸۰)
کاخ سعدآباد
دودمان پهلوی
پدر رضاشاه پهلوی
مادر تاج‌الملوک
فرزندان شهناز پهلوی
فرحناز پهلوی
رضا پهلوی
علیرضا پهلوی
لیلا پهلوی
دین اسلام
امضا
Shah 01.tif

لطفعلی خان زند

پس از كشته شدن جعفرخان سر جانشيني او بين امراي زند اختلاف بوجود آمد . بالاخره حاجي ابراهيم كلانتر فارس در نهايت فداكاري سپاهي فراهم آورد و لطف علي خان فرزند جعفرخان را كه در آن تاريخ در غرب فارس مي زيست به شيراز خواست و در 15 شعبان سال 1203 ه. وي را كه 22 سال داشت بر تخت نشاند. او جواني فوق العاده خوش سيما بود. چهره اي جذاب، قامتي كشيده و اندامي باريك و قوي و چالاك داشت. وي در سواري و تيراندازي و شمشيربازي و ساير فنون سپاهيگري بي مانند و بسيار شجاع و متهور و بي باك بود. او به مناسبت جواني و زيبايي و دليزي و سخاوت در شيراز خيلي محبوبيت داشت. لطف علي خان به همه كرم مي كرد و هر كس براي حاجتي به او مراجعه مي نمود بدون نصيب نمي ماند. با توجه به اين فضايل اخلاقي و علاقه ي شديدي كه مردم فارس به سلطنت خاندان زند داشتند چنين به نظر مي رسيد كه لطف علي خان عظمت و اقتدار زمان كريم خان را بار ديگر تجديد خواهد كرد اما با وجود حريف سرسختي چون آقا محمدخان قاجار و حوادث غيرمنتظره اي كه در دوران سلطنت او روي داد اين اميد به يأس مبدل گرديد. او اولين كار بزرگي كه پيش گرفت اين بود كه سه جاده شوسه بين شيراز و بوشهر و شيراز و بندرعباس و شيراز و بندرلنگه احداث كند. احداث اين سه جاده در آن عصر يكي از كارهاي بزرگ عمراني بود كه سلاطين سلف نكرده بودند و دومين كار بزرگي كه در صدد بود انجام دهد ساختن سدي روي رودخانه ي موند بود تا آب آن رودخانه را بر اراضي طرفين رودخانه سوار كند. رودخانه موند رودي است كه از كوههاي فارس سرچشمه مي گيرد و در گذشته بدون استفاده به خليج فارس مي ريخت. اگر آن سد ساخته مي شد قسمت وسيعي از فارس كه استفاده نشده بود يكي از حاصل خيزترين مناطق دنيا مي گرديد و اگر سه جاده را كه مي خواست احداث نمايد به اتمام مي رسيد بسيار در توسعه ي آبادي و بازرگاني فارس مؤثر مي گرديد. اما جنگ هاي لطف علي خان با آقا محمدخان قاجار مانع از آن شد كه آن جوان روشن فكر بتواند آن كارها را انجام دهد. اما نيت او نشان داد كه استعداد زمام داري وي خيلي بيش از معاصرينش مي باشد و از لحاظ داشتن لياقت براي زمام داري با وجود جواني دو قرن از معاصرينش برتري داشت و سد سازي براي آبادي كشور و … از فرمول هاي امروزي است نه 200 سال قبل در ايران. او با اين كه جواني دليرو سلحشور بود، ذوق ادبي داشت وشعر مي گفت و چند شعر كه از وي باقي مانده نشان مي دهد كه يك شاعر با استعداد و خوب بوده است. وي علاوه بر اقدامات عمراني در اولين سال سلطنت خود يك كار ادبي هم كرد و عده اي از شعرا و فضلاي شيراز را مأمور نمود كه با همكاري، اشعار حافظ را مورد مطالعه قرار دهند و آن قسمت از اشعار وي را كه به طور حتم از او نبود را جدا نمايند. در ابتدا ممكن است كه اين كار ساده جلوه كند و به نظر رسد كه لطف علي خان كاري جالب توجه نكرده است ولي از نظر معنوي داراي اهميت مي باشد و نشان مي دهد كه لطف علي خان زند بيش از تناسب سن خود داراي ذوق و اطلاع ادبي بوده است. تصور مي شد كه بيشتر دشمني آقا محمد خان قاجار به لطفعلي به خاطر زيبايي او بوده است يعني لطف علي به خاطر زيبايي خود محسود او شده بود. هنگامي كه حاج ابراهيم كلانتر به او خيانت كرد در حالي كه لطف علي به او اطمينان داشت و دروازه هاي شيراز را به رويش بست و او را در مقابل دشمن تنها گذاشت لطف علي نه تنها عصباني شد و شكيبايي خود را ازدست نداد بلكه لبخند زد و بيتي از حافظ را خواند. پير پيمانه شكن من كه روانش خوش باد گفت پرهيز كن از محبت پيمانه شكن لطف علي خان زند مردي بود راستگو، جوانمرد و صريح الهجه او داراي اراده ي قوي بود. لطف علي خان همانند كريم خان زند خوش خلق و دادگستر و سخي و نيك فطرت و با ترحم و نوع پرور بود و مي گفت نمي توانم يك قيافه ي اندوهگين را ببينم و نمي توانم تحمل كنم كه من سير باشم وهم نوعم گرسنه وهنگامي كه در شيراز بود بعضي از شب ها لباس مبدل مي پوشيد تا اين كه بتواند به طور ناشناس به كساني كه فكر مي كرد نيازمند هستند كمك نمايد و شايد در مشرق زمين اولين كسي بود كه به فكر تأسيس بيمه ي اجتماعي افتاد و اگر عمرش كفاف مي داد و آن را به وجود مي آورد و گرچه آن چه مي خواست به وجود آورد عنوان بيمه ي اجتماعي نداشت اما نتيجه اي كه در آن به دست مي آمد همانند آن بود. ….درحاليكه روشنايي عصر زمستان دقيقه به دقيقه كم تر مي شد محمدعلي خان قاجار، چشم از صحنه ي پيكار بر نمي داشت و يك مرتبه ديد كه شمشير از دست لطف علي خان بر زمين افتاد. علت اين كه او نتوانست شمشير را نگاه دارد اين بود كه يك ضربت شمشير از عقب بر شانه ي راست او زدند و دست راستش مثل دست چپ از كار افتاد . همين كه خان زند، از فرط درد، شمشير را رها كرد محمدعلي خان فرياد زد او را نكشيد. ….. خان زند حركتي كرد كه شمشير خود را از زمين كه مستور از خون بود بر دارد ولي نتوانست و از شدت درد و خستگي زانو بر زمين زد. همين كه به او رسيدند و خواستند دستانش را از عقب ببندند از فرط دردي كه از دو شانه ي مجروحش بود فريادي زد و از هوش رفت. هنگامي كه او را به پيش آقا محمدخان قاجار مي بردند پالهنگ بر گردنش بستند و يك زنجيربه وزن 15 كيلو داراي دو قفل كه يكي به دست ها و ديگري به پاها قفل مي شد به دست ها و پاهايش بستند. زنجيري كه به دو پاي او بسته بودند مانع از گام برداشتن نمي شد ولي اسير نمي توانست كه با سرعت گام بردارد. گو اين كه اگر بر پاي او زنجير نمي بستند باز هم به مناسبت ضعف نمي توانست با سرعت حركت كند. وقتي كه پيش آقامحمدخان قاجار رسيد به او گفت كه به خاك بيفت و سجده كن . خان زن جواب داد من فقط مقابل خداوند سجده مي كنم. بر سرش زد و باو گفت بتو مي گويم به خاك بيفت. لطف علي خان گفت اگر من دست داشتم تو جرئت نمي كردي بر سرم بزني و بتو گفتم كه من فقط مقابل خداوند سجده مي كنم. ولي محمد خان قاجار آن قدر بر اسير مجروح و ناتوان فشار آورد تا اين كه او را بر زمين انداخت و سرش را به خاك ماليد. صداي آقامحمد خان قاجار ريز بود و هرگز فرياد نمي زد اما در آن هنگام كه دشمن را مقابل خود ديد صدا را بلند كرد و گفت اي لطف علي مي بينم كه هنوز نخوت داري و غرور تو از بين نرفته است ولي من هم اكنون كاري مي كنم كه ديگر تو نتواني سر را بلند نمايي. آن وقت خواجه ي دانشمند و متدين قاجار فرمان داد كه عده اي از اصطبل بيايند. انسان حيران مي شود كه چگونه مردي چون اقا محمد خان كه فاضل بود و براي اجراي احكام دين اسلام تعصب داشت و نماز او هيچ موقع قضا نمي شديك چنان فرمان ننگين و بي شرمانه اي را داد. او به مناسب خواجه بودن عقده دائمي داشت و اطرافيانش خوب از آن موضوع آگاه بودند و هر موقع كه صحبت از زن به ميان مي آمد طوري صحبت مي كردند كه گويي خواجه ي قاجار يك مرد عادي است . عقده دائمي خواجه قاجار، بر اثر مشاهده ي جواني و زيبايي و لطف علي خان زند منفجر شد و آن دستور ننگين را صادر كرد. كيست كه نداند در آن روز لطف علي خان زند آن قدر ناتوان بود كه بدون زنجير و پالهنگ قدرت راه رفتن نداشت تا چه رسد به اين كه او را مقيد به زنجير نمايند و پالهنگ بر گردنش ببندند. كيست كه نداند در آن روز لطف علي خان از دو شانه به شدت مجروح بود نمي توانست دست هاي خود را تكان بدهد تا چه رسد به اين كه دو دستش را با زنجير ببندند. لطف علي خان زند نشان داده بود كه مردي دلير است و در آن روز، دليري خود را به يك تعبير مسجل كرد. زيرا با اين كه مجروح و خسته و ناتوان بود و او را مقيد به زنجير و پالهنگ كرده بودند و مي دانست كه هر گاه ابراز شهامت نمايد دچار شكنجه هاي هولناك خواهد شد دليري خود را نشان داد و حاضر نشد مقابل خواجه قاجار به خاك بيفتد و گفت كه من جز در مقابل خداوند سجده نمي كنم. يك مورخ اروپايي نمي تواند خود را قائل كند كه در آن روز آقا محمدخان هم چون دستوري صادر كرده بود. دستوري كه او صادر كرد آن قدر قبيح بود كه وجدان يك مورخ اروپائي نمي تواند آن را بپذيرد و به خود مي گويد كه اين اتهام است و دشمنان آقامحمدخان اين تهمت را بر او زده اند ولي متأسفانه مورخين مغرب زمين، در كتاب هاي خود با اشاره، اين موضوع را نوشته اند. لطف علي خان زند كه ديگر مشرق زمين شمشيرزني چون او به وجود نخواهد آورد و خلق و خوي و لياقت زمام داري اش او را محبوب هم كرده بود نامي درخشان از خود در تاريخ شرق باقي گذاشت ولي فجايعي كه آقامحمدخان در مورد او مرتكب شد مرتبه اش را در تاريخ شرق حتي تا مرتبه ي يك شهيد بالا برد. لطف علي خان زند را در اصطبل جا دادند بدون اين كه زنجير از دست و پاهايش بگشايند و پالهنگ از گردنش بردارند. خان زند در آتش تب مي سوخت وگاهي ناله بر مي آورد و اظهار تشنگي مي كرد. ولي كاركنان اصطبل از بيم آقا محمدخان نمي توانستند آب به او بدهند و اسير بدبخت و مريض كه مقيد به زنجير و پالهنگ بود تا بامداد آن روز ناليد. روز بعد آقامحمد خان قاجار دستور داد كه لطف علي خان زند را به حضورش بياورند. خان زند قدرت راه رفتن نداشت و دو نفر از دو طرف بازوهايش را گرفتند و او را مجبور مي كردند كه قدم بردارد و همين كه رهايش مي نمودند بر زمين مي افتاد . عاقبت او را نزديك آقامحمد خان قاجار بردند . خواجه قاجار گفت لطف علي، بگو بدانم آيا هنوز هم غرور داري يا نه؟ سر لطف علي خان زند، بر اثر ضعف و تب روي پالهنگ خم شده بود و نمي توانست پلك ديدگان را باز كند. ولي بعد از اين كه آن را شنيد سر را بلند كرد و پلك ديدگان را گشود و آب دهان را به طرف صورت او پرتاب كرد و گفت اي اخته ي فرومايه من از تو نمي ترسم. خان زند، بزرگترين ناسزايي را كه ممكن بود به آقا محمدخان قاجار بگويند به او گفت چون خواجه ي قاجار از خواجگي خود رنج مي برد و آن ناسزا با حضور تمام سرداران و بردگان به آقا محمدخان قاجار گفته شد. آقا محمد خان لحظه اي سكوت كرد وبعد جلاد را احضار نمود و به او گفت دو تخم چشم لطف علي بيرون بياورد. جلاد خان زند را به زمين انداخت و دست و پاهايش را كه در زنجير بود طوري با طناب بست كه نتواند آن ها را تكان بدهد و بعد سه انگشت را زير پلك چشم راستش قرار داد و تا آن جا كه در بازوي خود زور داشت فشار آورد چشمي كه روزي در زيبايي در بين چشمهاي جوانان ايراني نظير نداشت از كاسه بيرون آمد وجلاد آن قدر فشار داد تا اين كه تخم چشم بكلي از كاسه خارج گرديد. همين كه جلاد خواست شروع به كار بكند آقا محمد خان از جا برخاست و به محكوم نزديك گرديد كه با دو چشم خود، خروج تخم هاي چشم خان زند را از كاسه ها ببيند و شايد بهمين مناسبت است كه بعضي نوشته اند كه او با دو دست خويش تخم چشم هاي خان زند را از كاسه بيرون آورد. بعد از اين كه تخم چشم راست لطفعلي خان زند از كاسه خارج شد ، جلاد، كارد كه بدندان گرفته بود به دست گرفت و اليافي را كه وسيله ي اتصال تخم چشم به كاسه بودبريد و تخم چشم از كاسه به كلي جدا شد و دژخيم تخم چشم را بر زمين انداخت و انگشتان را به زير چشم خان زند برد و در حاليكه آقا محمد خان هم چنان مي نگريست آن تخم را هم از كاسه جدا كرد. وقتي تخم چشم راست او از كاسه بيرون آمد آن جوان قدري تكان خورد و ناليد ولي هنگامي كه تخم چشم چپش را بيرون مي آورند آن جوان تكان نخورد وصدايي از وي شنيده نشد. وقتي هر دو تخم چشم لطف علي خان زند بر زمين افتاد خواجه ي قاجار گفت حالا نوبت من است كه آب دهان به صورتت بيندازم و برخسار محكوم نابينا آب دهان انداخت ولي لطف علي خان زند كه آب دهان بر صورتش انداختند و صداي خواجه ي قاجار را نشنيد زيرا از هوش رفته بود. همان روز كه خان زند را كورد كردند آقا محمدخان قاجار گفت من نمي خواهم كه اين مرد بميرد بلكه مي خواهم زنده بماند و افسار بر سرش بزنند و او را در سفرها پياده راه وادارند. ولي حال لطف علي خان طوري وخيم بود كه به او گفتند كه اگر مورد مداوا قرار نگيرد خواهد مرد. خواجه قاجار دستور كه زخم هاي دو شانه و دوچشمش را مداوا كنند تا اين كه زنده بماند و وي بتواند پيوسته او را مورد تحقير قرار بدهند خواجه ي قاجار شتاب داشت كه لطف علي خان زودتر مداوا شود تا اين كه وي بتواند آن جوان نابينا را كنار اسب خود بدواند ولي با اين كه زخم چشم او مداوا يافت زخم دو شانه اش معالجه نمي گرديد و بيم آن مي رفت كه آن دو زخم، خان زند را بهلاكت برساند. بعد از اين كه زخم هاي لطف علي خان بهبود يافت، باز خيلي ضعيف بود زيرا كه غذاي كافي به او نمي دادند و او را در مكان راحت نمي خوابانيدند. مردان كرمان كه همه كور بودند ولي زن ها برخي در شب هاي جمعه براي او قدري غذا مي بردند. ولي مأمورين آقامحمدخان قاجار نمي پذيرفتد و مي گفتند كه اگر غير از نان و آب به او بدهند آقا محمدخان آن ها را خواهد كشت يا كور خواهدكرد. ديگر لطف علي خان زند زيبا نبود و هرگز سر را بلند نمي كرد زيرا كسي كه چشم ندارد تا اين كه دنيا را نگاه كند براي چه سررا بلند نمايد. گاهي خان زند براي اينكه آتش درون را تخفيف بدهد اشعار شيخ محمود شبستري را با آهنگ سوزناك مي خواند و آهنگ هاي او كه بيشتر نغمه هاي فارسي بود طوري در مستحفظين اثر مي كرد كه بي اختيار هنگامي كه از خان زند دور بودند آن را زمزمه مي كردند. از اشعار عرفاني شبستري گذشته خان زند به خواندن اشعار باباطاهر علاقه داشت با اين كه خان زند نابينا بود باز خواجه ي قاجار از سكونت آن جوان در جنوب ايران مي ترسيد و دستور داد كه وي را به تهران منتقل كنند. اما در پايتخت نيز نسبت به خان زند حس كنجكاوي و ترحم به وجود آمد و مردم مي گفتند كه وارث كريم خان آمده است وبرخي اظهار مي نمودند كه كوري لطف علي خان زند مانع از سلطنت او نيست هم چنان كه شاهرخ كور است ولي در خراسان سلطنت مي كند. اين اظهارات آقامحمدخان قاجار را متوحش كرد و هنگامي كه در چمن (سلطانيه) بود براي حاكم تهران دستورحكم فرستاد كه لطف علي خان زند را به هلاكت برسانند و دژخيم باتفاق دو نفر وارد زندان خان زند شدند و يك مرتبه ديگر دست هاي آن جوان تيره روز را بستند و دهانش را گشودند و جلاد دستمالي كه گلوله كرده بود در حلقوم او نهاد و بعد يك چوب دراز روي دستمال نهاد و با يك چكش بر چوب زد تا اين كه دستمال در گلوي خان زند فرو برد و بعداز چند دقيقه روح از كالبد لطف علي خان جدا شد و آن جوان نابينا از مشقات زندگي رهايي يافت. وقي جسد او را براي شستن به غسال خانه واقع در نزديك (چهل تن) در تهران بردند به اسكلتي شباهت داشت كه پوستي روي آن كشيده باشند وكسي كه آن جسد را مي ديد فكر نمي كرد كه كالبد بزرگترين شمشيرزن شرق است و ديگر روزگار شمشيرزني چون او تربيت نخواهد كرد. پس از اين اين كه جسد شسته شد به امامزاده زيد واقع در (بازار) تهران بردند و آن جا دفن كردند بدون اينكه اثري روي قبر بگذارند. چنين مرد، شهريار زند و زمام دار روشنفكر جنوب ايران كه هرگز تبسم از لبانش دور نمي شد و از لحاظ صورت و سيرت فرشته بود و هر كس كه او را مي ديد محبتش را در دل مي پرورانيد.

کریم خان زند

کریم خان سیاست داخلی

 کریم خان در آغاز سرباز سپاه نادرشاه افشار بود و پس از مرگ او به ایلش پیوست و کم کم با سود بردن از جو به هم ریخته پس از مرگ نادر نیرویی به هم زد و چندی پستر با دو خان بختیاری به نامهای ابوالفتح خان و علیمردان خان ائتلافی را فراهم ساخت و کسی را که از سوی مادری از خاندان صفوی می‌‌دانستند به نام ابوتراب میرزا را به شاهی برداشتند.در این اتحاد علیمردان خان نای السلطنه بود و ابوالفتح خان حاکم اصفهان و کریم خان نیز سردسته سپاه بود. اما چندی که گذشت علیمردان خان ابوالفتح خان را کشت و بر دیگر همراهش کریم خان هم شورید ولی سرانجام پیروزی با کریم خان بود.چندی هم با محمد حسن خان قاجار دیگر داودار پادشاهی ایران درگیر بود که سرانجام سربازانش محمد حسن خان را در حالی که رو به گریز بود کشتند.او بازمانده افغانهای شورشی را نیز یا تار و مار کرد و یا آرام نمود.سر انجام با لقب وکیل الرعایا به فرمانروایی بخش بزرگی از ایران به جز خراسان که آن را به احترام نادرشاه آن را در دست نوه او شاهرخ میرزا باقی گذاشت.

کریم خان لری بی سواد اما هوشمند و با تدبیر بود و به آرامش و رفاه مردم اهمیت می‌‌داد و به دانشمندان ارج میگذاشت. وی کارخانه‌های چینی سازی و شیشه گری در ایران احداث کرد. صنایع و بازرگانی در دوره وی رونق فراوان یافت.

جنگ خارجی

تنها کشورگشایی دوران فرمانرواییش گشودن شهر بصره و ستاندن این شهر از عثمانیان بود که البته آن هم رویه بازرگانی و اقتصادی داشت. در زمان او بندر بوشهر مرکز تجارت و داد و ستد شد. کریم خان از انگلیسی‌ها دل خوشی نداشت و همیشه میگفت که انگلیسی‌ها می‌‌خواهند ایران را مانند هند کنند بنابراین با دیگر کشورهای اروپایی نظیر فرانسه و هلند به امور بازرگانی می‌‌پرداخت. با این همه انگلیسی‌ها از هر دری که رانده می‌‌شدند از در دیگری می‌‌آمدند. دوران پادشاهی کریم خان آغاز دوران استعمار کشورهای آسیا و افریقا بود و برخی کشورهای اروپایی نظیر انگلستان و فرانسه تلاش بسیاری برای جلب توجه کریم و غارت ثروت‌های ملی ایران به کار بردند و حتی موفق شدند با رشوه کریم خان و اطرافیان او را بفریبند.(منبع: جامعه‌شناسی نخبه کشیاثر علی رضا قلی والا)

سرکوبی شورش ها

در زمان کریم خان چند آشوب کوچک از جمله طغیان میرمهنا دزد دریایی معروف خلیج فارس و شورش حسینقلی خان جهانسوز بود تنها شورش‌های داخلی بشمار می‌رود و لذا دوران پادشاهی کریم خان دوره‌ای از آرامش برای ایران محسوب می‌گردد.

پای تخت کریم خانی

او شهر شیراز را پایتخت خود ساخت و سازه‌های بسیاری از خود در این شهر به یادگار گذاشت که از آن می‌‌توان به حمام وکیل،بازار وکیل و... نام برد. کریم خان پادشاهی سلیم النفس و عادل بود و در باره عدالت او داستان‌ها گفته شده است. هرچند که در مواردی از وی تندخویی و حیله گری نیز دیده شده است اما در کل وی شاهی پاکدل و انسانی درست کار بود که در تاریخ از وی به نیکی یاد می‌شود.

مرگ کریم خان و نسل او

کریم خان در ۱۱۹۳ هجری قمری درگذشت. فرزندان او هفت تن بودند.چهار پسر و سه دختر. پس از مرگش بزرگ‌ترین پسرش ابوالفتح خان به فرمانروایی رسید.

پایه گذار دودمان زند، کریم خان فرزند ایناق خان، ریئس ایل زند بود که در روستای پری از بخشهای ملایر زندگی می کردند و به گویش لری سخن می گفتند، در میان فرزندان ایناق خان، کریم خان، مردی شمشیر زن، دلیر، خردمند و دانا شناخته شده بود و او را «توشمال» به معنی بزرگتر و کدخدا می نامیدند. در دوران صفویه و افشار ایل زند گاه به عثمانیها و زمانی به افغانها می تاختند و دارائی آنها را به یغما می بردند و با این کار بر آن بودند که دشمنان را از ایران برهانند. آنان با ترفند های سیاسی ویژه که آمیخته با ساده دلی و پاکی بود.

. همسایگان که چشم به خاک ایران داشتند از کشور رانده و هرگز فرمانبردار آنها نشدند. در این راستا دکتر نوائی می نویسد:

« این طایفه به هیچ قدرتی سر فرود نیاورد، نه خراجگزار افاغنه شد، ، نه خدمتگزار عثمانیان، بلکه با روش جنگ و گریز به اصطلاح آن زمان «قزاقی» دائماً مزاحم اردوی عثمانیها بودند.»1

در زمان نادر شاه، این ایل به خراسان کوچ داده شد و در «دره گز» جایگزین شدند.نادر تنی چند از دلاوران ایل که کریم خان یکی از آنها بود به سپاهیان خود افزود. کریم خان از خود دلیری و دلاوری نشان داد تا آنجا که به سرداری سپاه ابراهیم خان برادر زاده نادر برگزیده شد. پس از کشته شدن نادر، برگ نوینی در تاریخ زندگی ایل زند باز شد و آنها از تبعید گاه خود به دیار کهن «پری» بازگشتند.

کریم خان پس از جنگ و ستیز با رقیبان خود که بیشتر از سران بختیاری بودند، در سال 1179 هجری برابر با 1759 پس از زایش مسیح، وارد شیراز شد، آنجا را پایتخت قرار داد و به شاهی رسید. او تا پایان زندگیش هرگز پانیام شاه و سلطان را نپذیرفت و خود را وکیل الرعایا خواند زیرا به این باور بود که وکیل مردم ایران است.«  به راستی عنوان جالبی بود. نه پیش از او کسی از این عنوان پرشکوه استفاده کرده بود نه پس از او. پس پاسخ را در شخصیت و مشرب خود او باید جستجو کرد. این عنوانی بود که او از سر عقل و درایت به آن قناعت ورزیده بود.»2

ساختار فرمانروائی کریم خان پس از ساسانیان و دستیابی عرب به ایران بنیانی ایرانی نژاد داشت. پس از فروپاشی آل بویه آنانکه در خاک ایران حکمرانی کردند، یا ترک و یا مغول بودند. او نخستین ایرانی پس از ترک و مغول بو دکه در سراسر ایران فرمانروائی کرد. خان پاک دل و بی پیرایه زند، امانه بی سیاست و ناتوان در کشور داری، توانست آرامشی را که زمانها مردم ایران آرزومند آن بودند، برایشان ارمغان آورد. مردم توانستند پس از مدتها جنگ و تنگدستی و بیماری که در دوران نادر و جانشینان او ایران را فرا گرفته بود، در آسایش، با نشاط و شادی زندگی کنند. کریم خان 14 سال پایان عمر را چنان پی ریزی کرد که خود و مردم ایران آسوده و شاد بودند.

در ایامش ایران طرب خانه بود

ز عهدش غم غصه بیگانه بود

شاه عباس بزرگ صفوی

                        شاه عباس صفویه مشهور به شاه عباس کبیر

 حکومت پادشاهان صفوی‚ با آمدن شاه اسماعیل اول آغاز و با رفتن شاه عباس سوم پسر شاه طهماسب دوم خاتمه یافته است . دولت مقتدر و ایرانی صفویان که ایران بزرگ و قدرتمند را پس از حدود یکهزار سال شکل دادند را میتوان زنده کننده هنر , قدرت و فرهنگ ایرانی دانست . این سلسله با پشتوانه هزاران سال تمدن ایران , هنر اسلامی را جهانی کرد و به دین و فرهنگ عرب رنگ و بویی جهانی و شگفت انگیز داد .  شاه عباس یکم صفوی به دلیل رشادت های بسیاری که در طول زندگی اش برای سرافرازی ایران انجام داد به شاه عباس کبیر شهرت یافت . وی پسر سلطان محمد صفوی نامبردار به خدابنده فرزند بزرگ شاه تهامسب یکم و نوه شاه اسماعیل یکم سرسلسله خاندان صفوییان است . مادر وی خیر النسابیگم دختر میر عبدالله خان والی مازندران بود و نسب او به سید قوام الدین نامبردار می رسد . شاه عباس بزرگ در سال 978 هجری قمری در شهر هرات ایران ( که امروزه به اشغال افغانستان در آمده است ) مرکز فرمانروایی خراسان بزرگ چشم به جهان گشود . در سال 980 در سن 1.5 سالگی به میرزایی در هرات سپرده شد و شاهقلی سلطان با عنوان لله گی او در مقام امیرالامرایی خراسان ماند و از او مراقبت نمود . در سال 996 برابر با 1588 میلادی در سن 18 سالگی به پادشاهی رسید . در زمان زنده بودن پدرش در سال 996 از خراسان به قزوین رفت و بر تخت پادشاهی نشست . سلطان محمد خدابنده که در شیراز بود ناچار شد پادشاهی را به وی واگذار نماید . شاه 18 ساله ایران هنگامی که بر تخت نشست اوضاع ایران بسیار هرج و مرج بود . سپاه متجاوز ترکان عثمانی به ایران یورش آورده و شهرهای ایران را اشغال نموده بودند . ازبکان در مرزهای شمال شرقی ایران وارد شهرهای ایران شده بودند و مردم بیگناه را کشتار میکردند .

شاه عباس ناچار در مرحله نخست پیمانی با ترکان عثمانی بست و شهرهای ایران را منجمله تبریز - شماخی - تفلیس ( گرجستان ) - نخجوان ( آذربایجان )- لرستان و فارس را به آنها واگذار نمود . سپس شروع به فرونشاندن آشوب های داخلی ایران نمود . در مرحله نخست شیراز - کرمان - خرم آباد - گیلان را فرمانبردار نمود . پس از آن راهی نبرد با ازبکان متجاوز شد . شایان ذکر است کشور ازبکستان که امروزه شکل گرفته است شهرهای جنوبی آن ایرانی هستند و به اشغال این قوم در آمده است . مشهورترین این شهرها خوارزم و بخارا است . عبدالمومن خان اوزبک در خراسان بزرگ یاغی گری می نمود و موجب قتل بسیاری از مردم ایران شده بود . وی کتابخانه آستان قدس را چپاول کرد و سپس نیشابور و دامغان را ویران نمود . شاه عباس کبیر با شتاب راهی خراسان شد و اوزبکها را شکست داد و آنان را وادار به عقب نشینی کرد . در سال 1006 هجری در نزدیکی هرات شکستی سخت بر آنان وارد نمود و به سپس به قزوین بازگشت . در این هنگام دوبرادر انگلیسی به نام های رابرت شلی و آنتونی شرلی به همراه 26 تن دیگر جهت برقراری روابط بازرگانی به ایران آمدند و چون در میان آنها کسانی بودند که از ساخت توپ و تانک آگاهی داشت - شاه عباس از آنها برای مقابله با سپاه عثمانی بهره برد . شاه عباس سپاهی بزرگ همراه با توپخانه - سواره و پیاده نظام به همراه 60 هزار تفنگ و 500 توپ تهیه نمود و برای جنگ با عثمانی و آزاد سازی شهرهای ایران راهی این مناطق شد . در سال 1009 الله وریخان سردار گرجی ایران - بحرین را که به اشغال پرتغالی ها در آمده بود آزاد کرد و بحرین رسما دوباره بخشی از ایران شد . در سال 1011 شاه عباس وارد نبرد با عثمانی ها شد . در آغاز نبردی سخت درگرفت و مردم آذربایجان به یاری شاه عباس برخواستند و در نبرد با ترکان متجاوز عثمانی کوشیدند . نخستین شهر تبریز آزاد شد - سپس ایروان در ارمنستان کنونی آزاد شد - سپس گنجه و باکو در جمهوری آذربایجان - سپس تفلیس در گرجستان کنونی و دربند و شروان و شماخی و دیاربکر و موصل در کردستان عراق و ترکیه آزاد شدند و دوباره شهرهای ایرانی بخشی از ایران شدند . ولی متاسفانه چند صد سال بعد حکومتی ننگین به نام قاجار دوباره همه آنان را به بیگانگان واگذار نمود . شاه عباس 100 هزار تن از سپاهیان عثمانی را به سختی شکست داد . در سال 1015 به قزوین بازگشت . در سال 1024 برای سرکوبی تهمورث خان گرجی که در نبرد بین ایران و عثمانی در حمایت از عثمانی برخواسته بود به گرجستان رفت و سپاهیان وی را شکست داد و وارد تفلیس شد . سپس محمد پاشا سردار عثمانی را که به یاری گرجی ها آمده بود را نیز شکست داد . در این نبرد 70 هزار نفر از سپاهیان گرجی - عثمانی را کشت داد و 130 هزار نفر دیگر را اسیر کرد . شاه عباس کبیر در سال 1034 به بغداد لشگر کشید و سپاه عثمانی را که به بغداد یورش برده بودند را شکست داد . شاه عباس بغداد عراق را بخشی از ایران میدانست . خرابه های هزاران سال پادشاهان ایرانی در عراق هنوز باقی است . سپس جزیره قشم - هرمز و بندر عباس را که در آن هنگام کمبرون نام داشت را از اشغال پرتغالی ها آزاد نمود .

The great Iran map - Azerbaijan map -The Great Kurdistan Map - Armenia Map - Georgia Map - نقشه شهرهای ایرانی آذربایجان - ارمنستان و کردستان بزرگ - گرجستان

نقشه ایران بزرگ پس از زمامداری شاه عباس بزرگ در زمان حکومت ملی صفویان , مناطق ایران غربی که شاه عباس آنان را از دست ترکان عثمانی آزاد کرد شامل : کردستان ترکیه , کردستان عراق , کردستان سوریه و مناطق ایران شمالی می باشد - مناطق آزاد شده ایران شمالی شامل : جمهوری آذربایجان , ارمنستان , گرجستان - مناطق آزاد شده شرقی ایران شامل پاکستان , افغانستان و کشمیر هند .

شاه عباس پادشاهی ایران دوست , دلاور , قدرتمند و باتدبیر بود . وی برای آبادی و پیشرفت کشور کوشش های بسیار نمود . اراضی اشغال شده ایران را آزاد کرد . بناها و معماری های بسیار زیبا که شهرت جهانی دارد را در اصفهان و قزوین و دیگر شهرها باقی گذاشت . بازرگانی و صنعت را در ایران گسترش داد . در سال 1000 پایتخت خود را از قزوین به اصفهان برد و در آبادانی اصفهان کوشش بسیاری نمود . از جمله بناهای وی میتوان : مسجد شاه , مسجد شیخ لطف الله , سی و سه پل , خیابان چهار باغ , تکمیل ساختمان عالی قاپو و . . . را نام برد . ساختمان چهل ستون نیز در سالهای آخر پادشاهی وی آغاز شد . متاسفانه وی در گسترش مذهب و شیعه گری افراط نمود . پایه گذاری حکومت شیعه در ایران را به وی نسبت می دهند . در سال 1038 پس از 42 سال پادشاهی قدرتمند در سن 59 سالگی در مازندران چشم از جهان فروبست و پیکر وی را در کاشان به خاک سپردند .

تیمور لنگ

سال شمار زندگي تيمور

736: تولد

772: ورود به سمرقند

781 ـ 772: لشگركشي به خوارزم

782: ورود به خراسان

783: تصرف هرات

790ـ 787 :‌ يورش سه ساله به ايران

779 ـ 794 : يورش پنج ساله به ايران

798: پايان حكومت آل كرت

801: فتح هندوستان

807 ـ 802 : يورش هفت ساله به ايران

803 : تصرف قلعة سيواس

804 : شكست دادن بايزيد بسطامي

807 : مرگ

 


 

تيمور در سال 763 قمري در شهري به نام كَش يا سبزچشم به دنيا آمد. در زمان تولد او آشفتگي و جنگ‌هاي فراواني در ايران بود. سلطان ابوسعيد آخرين ايلخان قدرتمند مغول از جهان رفت و مرگ او نشانه آشكار پايان  عصر چنگيز بود. وقتي تيمور به دنيا آمد در قسمت غربي اردوي جغتائيان فردي به نام قزان سلطان حكومت مي‌كرد. حكومتش ستمگرانه بود و مردم زندگي سخت و بدي را مي‌‌گذراندند. يكي از اميران به نام امير قرغن شورش كرد و حكومت را به دست گرفت از آن پس هيچگاه آرامش و امنيت به اردوگاه بازنگشت.

دورنماي زمانه‌اي كه تيمور بدان پاگذاشت چنين است:‌

آشفتگي، ضعف و از هم‌پاشيدگي سياسي سرزمين‌هاي اسلامي، نبودن حكومتي مقتدر و متمركز، ‌رشد حكومت‌هاي محلي ضعيف و بي‌دوام، در چنين زمانه اي مي‌شد تصور كرد كه اگر كسي اراده آهنين داشته باشد و در او كارداني هوش و لياقتي هم پيدا شود مي تواند به سرعت پيشرفت كند.

اين شرايط آماده، سفره گسترده‌اي بود براي قهرماني كه توانايي بلعيدن غذاهاي لذيذ آن را داشته باشد. پدر تيمور امير ترغاي مرد ثروتمندي نبود ولي در ميان ايل برلاس، احترام زيادي داشت. تيمور دوران كودكي و به احتمال زياد دوران جواني خود را در شهر كَش گذراند. او مثل بقيه جوانان قبيله‌اش در جواني مهارت‌هايي را آموخت كه براي جنگيدن لازم است، يعني سواركاري و تيراندازي را فرا گرفت. گذشته از زبان مادري‌اش، زبان تركي و فارسي هم فرا گرفت، هر چند خواندن و نوشتن به زبان فارسي را نمي‌دانست.

درباره اين كه تيمور در دوران جواني چه مي‌كرده است چيز زيادي نمي‌دانيم. كساني هم كه با او همزمان بوده‌اند و تاريخ زندگي او را نوشته‌اند در اين مورد سكوت كرده‌اند. احتمال مي‌دهيم كه در اين سالها، كار تيمور با گروهي از دوستان و همراهانش،‌ دزدي از كاروانهاي تجاري و راهزني بوده است. به هر حال براي آنكه كار تيمور بالا بگيرد و نامش بر سر زبان‌ها بيفتد اول بايد ثروتي به دست مي‌آورد و مهمتر از آن، كساني را پيدا مي‌كرد كه از او فرمان ببرند و در خدمتش باشند. او در اين كار موفق بود. حتي در نخستين سالهاي جواني، تيمور در ميان جوانهاي قبيله‌اش به شهرت رسيد و بعضي از آنها با او پيمان وفاداري بستند و او را به عنوان رهبر خود پذيرفتند. با همين  نيروهاي كم تيمور در سطح ملي ماجراجويي مي‌كرد و با حمله به كاروان‌هاي تجاري ثروت بدست آمده را به يارانش مي‌بخشيد و به همين ترتيب بر شهرت و تعداد همراهانش افزوده مي‌شد. در محيطي كه تيمور زندگي مي‌كرد، اين كارها غيرعادي نبود و زندگي بيابانگردي با اين قبيل كارها سازگار بود. به تدريج تيمور به جايي رسيد كه نامش در دسته‌بنديهاي منطقه‌اي و كشاكش‌هاي محلي به ميان آمد. در كنار تيمور اميرحاجي برلاس قرار داشت. امير حاجي بر حاكمان ماوراءالنهر شورش كرد و با پيروزي بر آنان قدرتي به دست آورد. تيمور كه مي‌خواست از جايي شروع كند، به خدمت او درآمد. در سال 762 هجري قمري فردي به نام تغلق تيمورخان به ماوراءالنهر لشگر كشيد. امرحاجي نتوانست در برابر او مقاومت كند و به خراسان گريخت. ابتدا تيمور هم با او به خراسان رفت، ولي زيرك‌تر از آن بود كه از طرف بازنده حمايت كند. به همين علت خيلي زود به ماوراءالنهر بازگشت و خود را به خان پيروز نزديك كرد. پاداش اين موقع‌شناسي و تشخيص زيركانه حكومت كَش بود. حالا ديگر تيمور نه به عنوان سركرده يك گروه راهزن و غارتگر، بلكه به عنوان حاكم يك شهر شناخته مي‌شد و همين ماجرا نقطه آغازي بر پيشرفت‌هاي او بود. براي تيمور متحد ديگري در راه بود. يكي از اميران قبيلة برلاس، امير قزغن بود. او با حاكمان منطقه درگير شد و در هرج و مرجي كه در ماوراءالنهر روي داد كشته شد. نوه او اميرحسين مي‌خواست با استفاده از اوضاع آشفته منطقه، هم انتقام خون پدرش را بگيرد و هم به قدرت دست يابد. براي موفقيت در اين راه نمي‌توانست تنها به نيروي خود تكيه كند. براي همين از چند نفر درخواست كمك كرد كه يكي از آنان تيمور بود. اميرحسين براي اين‌كه تيمور را به خود نزديكتر كند پس از به دست آوردن اولين پيروزي مشترك يعني فتح سمرقند دخترش را به ازدواج او درآورد. چون در زبان تركي به داماد «گوركان» مي‌گويند، تيمور نيز با لقب گوركان شهرت يافت و جانشينان او در ايران و هند هم گوركانيان ناميده ‌شدند. تيمور در جستجوي قدرت و حكومت بود و براي همين كار به هر دري مي‌زد و با هر كسي متحد مي‌شد، اما در نهايت به هيچ متحدي وفادار نبود، يك نفر را به عنوان هم‌پيمان مي‌پذيرفت ولي وقتي مي‌فهميد كه او نمي‌تواند پيروز شود، او را رها مي‌كرد و به طرف كسي مي‌رفت كه تواناتر بود. اول همراه و يار اميرحاجي بود، اما بعد به سراغ تغلق تيمورخان رفت و به او نزديك شد. خيلي زود از او هم دست كشيد و به امير حسين پيوست.

اميرحسين به همراه تيمور به سيستان رفتند. حاكم سيستان از آن دو ياري خواست تا دشمنان خود را سركوب كند آنها هم به او كمك كردند. وقتي خيال حاكم از دشمنانش آسوده شد به هر دو امير  خيانت كرد. وي گروهي از نيروهاي خود را به سراغ آن دو فرستاد و ميان آنان جنگ سختي درگرفت. اين جنگ تاريك‌ترين نقطه زندگي تيمور و تلخ‌ترين خاطره او را رقم زد و در همين جنگ بود كه پاشنه پاي راستش مجروح شد. پس از آن نمي‌توانست درست راه برود و مي‌لنگيد. همين جراحت باعث شد كه او را تيمور لنگ بنامند. غربيها هم، تيمور را به عنوان تامرلين مي‌شناسند يعني تيمور لنگ. هم كتف راستش مجروح شد و هم دو انگشت آخر دست راستش را از دست داد. خلاصه از قسمت راست بدن ناكار شد. تيمور پس از اين و جنگ لاي همراه اميرحسين به نقطه صفر رسيدند.

سربداران سمرقند نردبان ترقي تيمور شدند:

پس از آنكه مولانا زادة سمرقندي به دو امير احترام گذاشت و آنها را به رسميت شناخت و از آنها كمك گرفت. تيمور نيرنگ سياسي را به كار برد كه «كسي كه شهري را در اختيار ندارد، حتي توانايي تسخير آن را هم در خود نمي‌بيند، با اين حال براي آن حاكم تعيين مي كند و ماليات را به مردم مي‌بخشد!

جايگاهش را محكم كرد. در اين ميان زن تيمور كه دختر اميرحسين بود درگذشت. پس اميرحسين تصميم گرفت تيمور را نيز بكشد و از سر راهش بردارد. اما تيمور جان سالم به در برد و خود را به ماخان رساند و به كار تسخير شهرهاي  ماوراءالنهر مشغول شد.

دو امير مدتي با هم به طور ظاهري مدارا كردند ولي به هر حال يكي از آن دو بايد از ميان مي‌رفت. اين اتفاق در سال 771 هجري قمري افتاد، تيمور بر ضد اميرحسين قيام كرد و به قدرت كامل رسيد، آن گاه اميرحسين و دو پسرش را كشت. اين ماجرا در حوالي بلخ روي داد. تيمور از آن‌جا به سمرقند آمد. همه ثروت اميرحسين را به دست آورد و ميان نيروهايش تقسيم كرد. از آن پس تيمور تمام شهرهاي ماوراءالنهر را تسخيركرد و در سال 772 هجري قمري به طور رسمي سلطنت اين منطقه را از آن خود كرد. سمرقند پايتخت حكومت نوپاي تيمور شد. تيمور حكومت مهمي را به دست‌ آورده بود، ولي كار او هم‌چنان ادامه داشت.

خود تيمور، مردي بيابانگرد بود ولي ارزش زندگي شهرنشيني، كشاورزي، پيشه‌وري و تجارت را خوب مي‌دانست. كشاورزي و تجارت را تشويق مي‌كرد و به آباداني ماوراءالنهر علاقه داشت. براي همين مردم اين منطقه را از پرداخت ماليات دو ساله معاف كرد. بيابانگردان بايد مشغول كاري مي‌شدند تا زندگي مردم را تهديد نكنند. تيمور سپاهي انبوه از تاتارهاي بيابانگرد و جنگجو را تشكيل داده بود، زيرا غارتگري اين بيابانگردان در جايي بايد به كار مي‌آمد. گذشتن از رود جيحون و گرفتن سرزمين‌هاي تازه، همه اين اهداف را برآورده مي‌كرد. تيمور به بهانه شركت نكردن حاكم هرات در مراسمي كه همه حكما شركت داشتند به اين شهر كه داراي مرز دفاعي بسيار محكمي بود حمله كرد  به راحتي آن را تصرف نمود. او با سياست، زمينه تسليم شدن و جنگ نكردن مردم را فراهم كرد. قول داد مال و جان كساني كه در جنگ شركت نكنند بخشيده شود. حتي دو هزار اسير جنگي را كه در مسير خود گرفته بود آزاد كرد. در نتيجه مردم مقاومتي نكردند و شهر تسليم شد. تيمور پس از بدست آوردن بعضي شهرها، گروهي از دانشمندان و هنرمندان آن شهرها را به سمرقند يا زادگاه خود يعني شهر سبز مي‌فرستاد.

اولين پيروزي‌هاي تيمور در ايران به آن جنگجوي بلندپرواز اطمينان داد كه به سادگي مي‌تواند تمام اين سرزمين را در اختيار بگيرد و دور تازه‌اي از عمليات نظامي را آغاز كرد. چون اين دوره از سال 787 تا سال 790 هجري طول كشيد به آن شورش سه ساله مي‌گويند. هر كدام از يورش‌هاي تيمور به علت و بهانه‌اي بود. به عنوان مثال در شش حمله اي كه به گرجستان داشت در نخستين يورشش علاوه بر هدف‌هاي ديني،‌ هدف‌هاي سياسي و اقتصادي هم در كار بود. ساكنان گرجستان مسيحي بودند. تيمور ميل جهانگشايي خود را با شعارهاي ديني همراه كرد و حمله او به نام جهاد بر ضد كافران گرجي صورت گرفت.

تيمور در يورش سه ساله‌اش به تفليس، اصفهان، مناطق مركزي ايران، تسخير فارس، گلپايگان و نهايتاً شيراز حمله‌ور شد.

سا‌لهاي 794 تا 799 هجري. براي ايران و ايرانيان سال‌هاي بدي بود. پس از رفتن تيمور از ايران، مردم شهرها شورش كرده بودند و همين شورش‌ها سبب شد، يورش پنج ساله تيمور به ايران آغاز شود.

در اين يورش پنج ساله ابتدا گرگان و مازندران، سپس آمل و ساري، ري ، قزوين، سلطانيه، بروجرد، دزفول، شوشتر،‌يزد، كرمان،‌ بغداد ( كه در آن زمان يكي از مناطق ايران بود)، دوباره گرجستان، غارت و به تفليس، سمرقند حمله‌ور شد. بدين ترتيب در اين مدت همه ايران را تصرف كرده بود. همه ايران به بيداد غارت و كشتار تيموري گرفتار آمده بود.

يورش بعدي تيمور كه هفت ساله بود بدين علت بود كه فرزندش ميرانشاه كه حاكم آذربايجان و سرزمين‌هاي اطرافش بود هنگام شكار با سر از اسب به زمين مي‌افتد. پس از اين حادثه ديوانه مي‌شود و كارهايي مي‌كند كه شايسته هيچ فرمانروايي نيست؛ اميران را مي‌كشد و به لشگركشي‌هاي بي‌مورد دست مي زند و بناها را خراب مي‌كند. همين‌ها باعث مي‌شود كه مردم شورش كنند. و گروهي از مردم تبريز نيز به نزد تيمور مي آيند جهت شكايت.

در گرجستان و بين‌النهرين هم شورش‌هايي برپا شده بود. بنابراين او تصميم گرفت بار ديگر به ايران بيايد. اين هجوم از سال 802 تا 807 طول كشيد اما مورخان اين هجوم را هفت ساله ناميده‌اند. شايد نقشه اوليه تيمور هفت ساله بوده است اما كارهاي مورد نظرش در پنج سال انجام شد.

عده‌اي هم درباره علت هجوم آخر تيمور به ايران حرف ديگري زده اند و گفته‌اند كه ميرانشاه به پدرش نامه‌اي نوشت و او را ظالم دانست. ميرانشاه در آن نامه تهديد كرده بود كه براي بازداشتن او از فساد و بيداد، بر ضد پدر لشگركشي خواهد كرد. به هر حال تيمور 66 ساله بود كه بار ديگر به طرف ايران حركت كرد. ميرانشاه در حدود شهر ري به استقبال پدر آمد. اما پدر او را به خاطر كارهايش نپذيرفت ولي آسيبي هم نرساند و او را از كار بركنار كرد و مشاوران مخصوصش را كشت. و دارائي‌هايش را تصرف كرد. در ميان كشته‌شدگان برخي دانشمندان و موسيقي‌دانان هم وجود داشتند. سرانجام حكومت آذربايجان را به  فرزند ميرانشاه «اميرزاده عمر شيخ» داد. در اين جنگ موسوم به هفت ساله مردم زيادي را كشت، عبادتگاههاي زيادي را با خاك يكي كرد. دستور داد درختان مو را كه براي تهيه شراب استفاده مي‌شد از بيخ بكنند. هم‌چنين امر كرد چهار هزار ارمني را زنده زنده در چاه‌ها اندازند و چاه ‌ها را با خاك پر كنند. در ارمنستان نيز جان مسلمانان را بخشيد و تنها دارايي آن‌ها را تصرف كرد. بدين ترتيب آخرين هجوم تيمور به ايران به پايان رسيد .تيمور ديگر هرگز به ايران بازنگشت ولي از خود خاطره‌اي تلخ بر جاي گذاشت. پس از مرگ او شاهزادگان تيموري در ايران حكومت كردند و دوراني از تاريخ سياسي ايران به نام تيموريان را رقم زدند.

تيمور در خارج از ايران نيز جهانشگايي خود را ادامه داد. به مناطق شمالي و اطراف درياي خزر لشگركشي كرد. هم‌چنين به هند رفت و بسياري از ثروتهاي آنان را به عنوان غنيمت به سمرقندآورد. پس از رفتن تيمور از هند دهلي به قحطي و وبا دچار شد. شهر آباد و پرجمعيت دهلي به خرابه‌اي تبديل شد. تيمور كه براي جنگ با كافران و بت‌پرستان آن سرزمين رفته بود يكي از حكومتهاي مسلمان هند را از پا درآورد و يكي از زيباترين تمدن‌‌هاي دنياي باستان را به نابودي كشاند و بهترين آثار فرهنگي آن ديار را نابود كرد.

هم چنين به مصر و شام نيز به بهانه تسليم كردن سلطان احمد جلايري كه به مصر پناهنده شده بود حمله كرد. مسجد بزرگ امويان با هزاران مسلماني كه در آن پناه گرفته بودند را در آتش سوزاند. مناره شرقي مسجد خاكستر شد و فرو ريخت. هم‌چنين استادان پارچه‌بافي، جامه‌دوزي، درودگري، سنگ‌تراشي، پزشكي، نقاشي و كمان‌سازي و صدها صنعتگر، هنرمند و دانشمند ديگر را به سمرقند كوچ داد.

حتي نقشه‌هاي جهانگشائيش موقعيت عثمانيان را به خطر انداخته بود. در جنگ تيمور با عثماني‌ها وقتي تيمور پيروز شد شاهزادگان اروپايي كه از تهديدش دور نبودند و پيام‌هاي تبريك براي تيمور مي‌فرستادند مانند هنري چهارم و امانوئل اول. اين پيروزي‌ها مايه افسانه‌ها و داستان‌هاي بسياري شد.

اين پيروزي‌ها بعدها در نمايشنامه مارلو به نام تمبورلين و آثاري ديگر از اين نوع ماندگار شد. البته اروپائيان موقتاً از خطر عثمانيان نجات پيدا كرده بودند.

سمرقند دردانه تيمور:

تيمور غير از جنگ، كارهاي ديگري هم كرد. يكي از اينها تبديل شهر سمرقند به يكي از زيباترين، آبادترين و ثروتمندترين پايتخت‌هاي آن روزگار بود. هم تعداد زيادي از مردم شهرهاي تسخير شده را به سمرقند فرستاد و هم عالمان، ‌صنعتگران و هنرمندان اين شهرها را راهي زادگاه خود ‌كرد.

او همه توجه خود را صرف زيبايي و آباداني سمرقند كرد. البته در گذشته هم سمرقند شهر بزرگ و مهمي بود. تيمور بناهاي زيادي ساخت اما بيش‌تر به عظمت توجه مي‌كرد تا كاربردش. او دستور ساخت مسجد جامع،‌ چند كاخ و آرامگاه را نيز داد. هم‌چنين خياباني جهت عبور تجار ملل ديگر بنا كرد. تيمور جهاني را ويران كرد و ثروت و سرمايه‌هاي معنوي آن را به سمرقند فرستاد تا سمرقند را آباد و آبادتر كند.

تيمور و فرهنگ:

او با وجود جنگ‌هاي بي‌پايان خود به مسائل علمي و فرهنگي هم توجه داشت. او در طول سال‌هايي كه جنگ مي‌كرد با دانشمندان سرزمين‌هاي مختلف برخورد و ملاقات داشت. مباحثه تيمور با اين دانشمندان نشان مي‌داد كه او از برخي علوم اطلاع كافي داشت. هر چند بر خلاف عده‌ زيادي از پادشاهان به شعر و شاعري علاقه اي نشان نمي‌داد. او مسلمان بود و به سادات و عالمان دين احترام مي‌گذاشت. به هر سرزميني مي‌رسيد سراغ سادات و علما را مي‌گرفت و در گفت و گوهاي علمي و ديني آنان شركت مي‌كرد. در هر شهر تيمور مدرساني را تعيين كرد تا در مدرسه‌ها و مسجدها به مردم مسائل علمي، ديني و شرعي را آموزش دهند. به پيران و صوفيان هم توجه داشت. به آنها اعتقاد زيادي نشان مي‌داد و در كارهاي مهم زندگي خود،‌ پيش آنها مي‌رفت و از آنها اجازه و كمك مي‌خواست. گذشته از اينها بارها به ديدار پيران طريقت رفت و به آنان كمك مالي كرد. در بنا كردن و تعمير خانقاه صوفيان كوشيد و زمين‌هايي را براي خانقاه وقف كرد.

گفته‌اند كه تيمور تاريخ جنگ‌هاي خود را در كتابي به نام «تزوكات تيموري» يا «واقعات تيموري» نوشته.

اين كتاب دو قسمت دارد: در يك قسمت تاريخ جنگ‌ها و كارهايش را شرح داده و در قسمت ديگر به توضيح راه و روش خود درحكومت پرداخته است.

تيمور حمله‌اي كه به چين داشت و با شعار جهاد بر ضد كافران «فتا» درگذشت. او سپاه عظيمي را تشكيل داد و به طرف چين به راه افتاد.سرانجام در روز دهم شعبان بيمار شد. بيماريش روز به روز بدتر شد. پزشكش فضل الله تبريزي هم گفت كه نمي‌تواند كاري كند. سرانجام در شب چهارشنبه 17 شعبان در «اترار» ديده از جهان فرو بست. و جسدش را در تابوتي از جنس آبنوس گذاشتند و سرداران آن را برداشتند. جسد تيمور در مدرسه‌اي كه نوه او محمد سلطان در آن دفن شده بود به خاك نهاده شد. او  36 فرزند و نوه و نبيره پسر، 17 فرزند و نوه دختر داشت.  

سلطات جلال الدین منکبرنی

خوارزمشاهيان حدود 217 سال ( 470 ــ 628 هجري )در سرزمين خوارزم حكومت داشته اند.

اولين شاه خوارزمي انوشتگين است و آخرين آنها سلطان جلال الدين (617 ــ 628 هجري) است

مغول و تاتار

تاتار بر تمامي زردپوستانِ تابع چنگيز درــ آن زمان ــ  گفته مي شده است. اقوام تاتار به گروه تاتارهاي سفيد، سياه و وحشي تقسيم مي شده است.

سال تولد چنگيز 549 هجري مي باشد، دوران كودكي،و نوجواني و جواني او به سبب هوش و درايتي كه داشته ، آغاز كارو قدرت يابي او به حساب مي آيد

 اوتوانسته با غلبه بر تمامي قبيله هاي مغول و سركوب حاكمان محلي به عنوان رهبري مقتدر،امپراتوري بزرگي تشكيل داده و با ايران همسايه گردد.

چرا مغولان به ايران هجوم آوردند؟

        بعداز همسايگي دو قدرت آن زمان، دو كشور با همديگر تجارت داشته اند. حاكم اترار (غايرخان) در مال التجاره ي بازرگانان مغول طمع مي بندد و باتهــمت جاسوسي آنها را مي كشد.

چنگيز، غاير خان را از سلطان محمدخوارزمشاه بخواهد. اما نفوذ تَركان خاتون،مادرسلطان محمد مانع از آن مي شود كه سلطان محمد جوابي تسكين بخش، به مغول ارائه دهدو بهانه لازم را، به چنگيز مي دهد تا سوار بر مركبِ جنگيِ خويش به سوي ايران بتازد.

حمله چنگيز

        بهار 616 هجري، حملات مغول به ايران آغاز مي شود. آنها با اطــلاعاتي كه از بازرگانــان و مردم ناراضــي سر راه  مي گرفتند و با احتياط و دور انديشي به اترار اولين شهر مرزي خوارزمشاهيان مي رسند و بعد از 5 ماه محاصره اترار را گرفته بعد از آن شهرهاي خجند، جرجانج (گرگان)، سمرقند، بخارا و سرانجام خوارزم را، يكي پس از ديگري تسخير و غارت مي كنند.

سلطان محمد به جزيره ي آبسكون در درياي مازندران فرار كرده و بيگانگان در كشور هر جنبنده اي را بعد از اندك مقاومت و يا تسليمي، از دم تيغ مي گذرانند

مورخان علت شكست ايرانيان در برابرمغول را  در سه عامل ميدانند.

1-    تركان خاتون:

           تركان خاتون، در بارگاه سلطان محمد،با دخالتهاي كوركورانه و مستبدانه خود نقشي را در دربار ايران بازي كرد كه تمام لايقان دوران را از گردونه بازي خارج كرد. زني كه افراد قبيله اش در سايه او بر كارها گماشته شدند ونهايت سوء استفاده را نمودند.سلطان از ترس يا از نفوذ مادرش تركان خاتون، نتوانست در برابر اين سوءاستفاده ها كاري از پيش ببرد زيرا در تمام عزل و نصبهاي مهم، تركان خاتون دست داشت. حتي اوباعث شد كه جــلال الـــديــن از ولايت عهدي پدر محروم گردد و برادر ناتني كوچكترش، قطب الدين اوزلاغ شاه را به وليعهدي انتخاب كنند.

2 - پراكنده كردن سپاه در شهرها:

         عامل دوم شكست ايران، پراكنده نمودنِ سپاه، توسط سلطان محمد در شهرها و كشاندن جنگ به شهرها بود، به عقيده مورخان عدد سپاه سلطان محمد از سپاه مغول بزرگتر بود.

3- ترس و واهمه ي تمام عيار سلطان از تاتارها:

         دليل سوم شكست مرغدلي و ترسِ عظيمِ سلطان با مقابله با تاتار بود. هرجا سخن از تاتار بود، وجود سلطان به لرزه مي افتاد.مغولان قبل از رسيدن به ايران دشمن بزرگ خوارزمشاهيان ...... را از ميان برداشته بودند و اين بيشتر به ترس سلطان افزوده بود.

        وقتي در جزيره آبسكون، سلطان محمد در آخرين لحظات عمرش پي به اشتباهاتش برد جاي دو برادر را در ولايت عهدي تعويض نمود، شمشير از كمر خويش باز كرد و بر كمر جلال الدين بست و خود چشم از جهان فروبست،وقتي جلال الدين به خوارزم رسيد افراد قبيله تركان خاتون، به خاطر اعتراض به بركناري اوزلاغ شاه از ولايت عهدي، آغازِ مخالفت كرده و سعي در كُشتن سلطان جلال الدين كردند.  دشمن خانگي، سلطان جلال الدين را، به ترك خوارزم ناگزير كرد !

        جلال الدين با خروج از خوارزم، به طرف غزنين تاخت (618 هجري) در غزنين با جمع آوري سپاه در دو مرحله مغول را شكست داد. (جنگ پروان).

شكست مغولان ضمن هوشياري آنان باعث شد،ياران جلال الدين مست باده پيروزي شده و بر سر تقسيم غنائم، كارشان به مجادله كشيده وسرانجام به جدائي منجر شد..

       جلال الدين چون نتوانست مخالفان و متفرقان سپاه خويش را گرد هم آورد به طرف هند تاخت. او براي بيرون رانده بيگانگان از ايران به هر دري مي زد.درراه هند نيز چند بار با قشون مغولان روبرو شد كه در همه موارد پيروزي با سلطان جلال الدين بود. او وقتي به رودخانه ي سند رسيد ، دستور ساختن كشتي، براي عبور از سند صادر كرد، اماحمله ي چنگيز كه از پشت اورا تعقيب مي كرد، امان نداد.

        جلال الدين ميان آب سند و آتش سوزان سپاه تاتار، گرفتار ماند ، چنگيزخان، جلال الدين را زنده مي خواست !  شروع اين نبردِ عظيم و دليرانه را، تاريخ در صفحات خويش به يادگار نگه داشته است، شجاعتي كه خوارزمشاه در آن نشان داد، بعنوان يكي از نمونه هاي انگشت شمار صف شكني دليران و شجاعان، زبانزد مورخان است. جنگِ كنار سند از حزن انگيز ترين و عظيم ترين بلايي است، كه ، يك سردار شجاع مي تواند با آن رودررو شود.

        نبرد خوارزمشاه در ساحل سند، رزمي خونين و به معناي واقعي كلمه، بلايي عظيم بوده است. شيرِ خشمگين در گردابي بدون خلاص افتاده است.پشت سر سيل خروشان سندو در برابرآتش مغول.

 در بحبوحه ي جنگ، چنگيز پسر هشت ساله اش را  دربرابر چشم سلطان مي كشد. از طرفي هرلحظه امكان اسير شدن زن و بچه هايش وجود دارد. مادر و همسرش زاري كنان و مويه كنان سلطان جلال الدين را به خدا سوگند مي دهند كه هلاكشان سازد و از ننگ اسارت و بلاي افتادن به دست دشمن برهاند. سلطان به ناچارفرمان مي دهد، تا آن بيچارگان را به خواهش خود، در سند غرق كنند. اين، يكي از غم انگيزترين منظره در صفحه هاي تاريخ ايران است.        

 به دنبال اين واقعه خوارزمشاه اسبي تازه نفس سوار مي شود و بار ديگر در ميان آن دريايِ موّاجِ لشگرِ تاتار، نهنگ آسا، جولان مي دهد. اما مي داند كه مقاومت فايده اي ندارد. بنابراين، پس از حمله اي سخت كه دشمن را عقب مي راند، عنان برمي تابد و به جانب رود مي رود و خود را با اسب از بلندي به سند خروشان مي اندازد و چنگيز و يارانش را غرق حيرت مي كند تا جايي كه چنگيز به پسرانش مي گويد:

                                                     « از پدر پسر چون او بايد كه آيد»

 

        بعد از عبورازسند خود و ياران اندكش به هند مي رسند. در ديار  هند، بخت با جلال الدين يار نبود، هنديان او را پناه نمي دادند و حمايت نمي كردند. فقط شمشير جلال الدين بود كه آنان را به سكوت و اطاعت وامي داشت و چنان بود كه تلاش جلال الدين در هند به ثمر ننشست.

سلطان جلال الدين بعد از بازگشت به ايران، جنگ ها يي  درخوزستان ، آذربايجان ، تبريز،گرجيان ،و فتح تفليس، حمله به كرمان و بعد از آن، جنگي با ايوبيــان  داشته است.اماهرگز نتوانسته رشته ي گسسته ي خوارزمشاهيان را به هم گره بزند.

فرجام كار جلال الدين

        دركشاكش جنگ در نزديك شهرِ آمد، مغولان، شبانه به خرگاه خوارزمشاه مي ريزند، اما سلطان با چابكـــي از دست آنها مي رهدوبه بالاي كوهستــاني، گرفتارِ چند كُرد مي شود، كردها او را دستگير كرده و مي كشد.

 بدين سان درحدود سال628  هجري سلطان جلال الدين خوارزمشاه، از كشاكش حيات آسوده مي شود.

عجيب اينكه قريب 30 سال هنوز كسانيكه از كشته شدن او با اطلاع نشده بودند، او را زنده مي پنداشتند و مي گفتند شاه زنده است، اسب و سلاح جمع مي كند تا مهياي جنگ با تاتارشود.

         سبب اين شايعات، محبت و اخلاص و اميدِ مردم بدان شيرمرد تاريخ بود كه، خالصانه عنوان مي شد، برسر زبانها جاري مي شد و بر دهانها مي گشت.

         اي بسا كسي نمي خواست، مردنِ مردي را، كهحريف نيرومند مغول و مايه قوت قلب مردم نواحي مختلف ايران بود، باور كند. دل مردم رضا نمي داد كه چون او مردي، مرده باشد.

سلطان جلال الدين اسبي را كه با آن از سند گذشته بود خيلي دوست داشت تا مرگ آن حيوان،آن را با خود داشت و از آن سواري نمي كشيد.

الب ارسلان

  

پس از وفات طغرل، برادر زاده‏اش، اَلْب ارسلان طبق نظر مجلس ریش سفیدان بر تخت سلطنت ایران نشست.

الب ارسلان را پادشاهی با هیبت، خوبروی، ورزیده و دلاور دانسته اند که تیر او هرگز به خطا نمی‏رفت.

الب ارسلان پس از وفات خواجه عمید الملک کندری ، خواجه نظام الملک طوسی را به مقام وزارت برگزید .

خواجه نظام همانند کندری به رواج علم علاقه بسیار داشت و بدین سبب مدارس نظامیه را به پا نمود و در جهت ترویج زبان پارسی و تکثیر شاهنامه به دستور الب ارسلان خدمات بسیار نمود

الب ارسلان

آلب ارسلان در «457 ق / 1065 م» رهسپار گرجستان و ارمنستان شد و در آن جا کر و فری کرد. شهرهای دربند خزر و ایخاز را گرفت و با پادشاه گرجستان، بقراط پسر گریگور، به جنگ پرداخت و او را شکست داد.

گریگور به پادشاه ایران با سازش نشست و گروهی از بزرگان و امیران گرجی به اسارت درآمدند

. بقراط بن گریگور، دختر خود را به ازدواج الب ارسلان درآورد و سلطان نیز حکومت گرجستان را دوباره به گریگور داد.

نبرد الب ارسلان با امپراتور روم
چندی بعد در ملاذ گرد (= مناذ کرت) واقع در ارمنستان، در پیکار با (امپراتور روم) لشکر بیزانس را مغلوب نمود «ذی القعده 463 ق / اگوست 1071 م» و رومانوس دیوجانس، قیصر بیزانس را اسیر کرد . دو سال بعد با دویست هزار سوار به جنگ با شمس التکین، پسر طمغاج، پادشاه ماوراء النهر، از خراسان رهسپار آن سامان شد و از رود جیحون گذشت و دژ برزم را محاصره و پس از چندی آن را گشود.

امپراتور بيزانس اسير آلب ارسلان شد
 939 سال پيش در روز 19 اوت سال 1071 ميلادي لشكر امپراتور بيزانس توسط سپاهيان آلب ارسلان ، پادشاه سلجوقي در ملازگرد در نزديكي درياچه وان در ارمنستان درهم شكسته شد و ديوژينوس ، امپراتور بيزانس به اسارت آلب ارسلان ، پادشاه سلجوقي درآمد.

چهار قرن پيش از اين تاريخ كنستانتينوپل (قسطنطنيه) پايتخت امپراتوري رم شرقي تحت تاثير فرهنگ يوناني و مذهب ارتدوكس بيزانس نام گرفت و پايتخت امپراتوري بيزانس شد.

امپراتوري بيزانس توانست به دليل استحكامات پايتختش كم و بيش در مقابل تهاجم اقوام مختلف مقاومت كند.

تا اينكه سلسله سلجوقيان در ايران و ماوراءالنهر قدرت را در دست گرفت و خلفاي عباسي بغداد را مطيع خود كرد.

ظاهرا خليفه عباسي قدرت داشت اما قدرت واقعي در دست شاه سلجوقي بود.

آلب ارسلان ، پادشاه سلجوقي براي گسترش قلمرويش ارمنستان و بخشي از تركيه امروزي را تصرف كرد.

ديوژينوس ، امپراتور بيزانس از پيشروي سلجوقيان و از دست رفتن ارمنستان نگران شد و يك لشكر 100 هزار نفري را تشكيل داد.

نرمان هاي ماجراجو و جنگاور بخشي از سپاه ديوژينوس را تشكيل مي دادند. او با اين سپاه عظيم به مقابله با آلب ارسلان ، پادشاه سلجوقي شتافت.

در ملازگرد در نزديكي درياچه وان و در سرزمين ارمنستان آن روزگار جنگ سختي ميان سپاه ديوژينوس و لشكر آلب ارسلان درمي گرفت كه در اين جنگ سپاه امپراتوري بيزانس توسط ارتش سلجوقي درهم شكسته شد و ديوژينوس به اسارت درآمد.

به اين ترتيب ، در روز 19 اوت سال 1071 ميلادي لشكر امپراتور بيزانس توسط سپاهيان آلب ارسلان پادشاه سلجوقي در ملازگرد درهم شكسته و مضمحل شد.

هزاران نفر از سپاهيان بيزانس از جمله ديوژينوس ، امپراتور بيزانس اسير شدند. آلب ارسلان با احترام با ديوژينوس رفتار كرده و مقام او را محترم شمرد و مدتي بعد او را آزاد كرد تا به بيزانس بازگردد.

پس از آزادي ، ديوژينوس به پايتختش بازگشت اما در غياب او توطئه اي شكل گرفته بود و هم ميهنانش چشمان ديوژينوس را از كاسه درآورده و او را از سلطنت خلع كردند و جنگ قدرت در امپراتوري بيزانس درگرفت.

ده سال پس از شكست ملازگرد ، سلجوقيان سراسر منطقه آسياي صغير را از چنگ امپراتوري بيزانس بيرون آورده و متصرف شدند. شهر بيزانس به شدت در معرض تهديد سقوط قرار گرفت اما غربي ها به كمك آنها شتافتند و جنگ هاي صليبي آغاز شدند كه فقط براي مدتي سقوط بيزانس را به تاخير انداختند.

شكست ملازگرد مقدمه اشغال آسياي صغير و منطقه آناتولي توسط سلجوقيان شد ، كه سرانجام پس از گذشت 382 سال از اين تاريخ عثماني ها يكي از شاخه هاي سلاجقه آناتولي موفق به فتح بيزانس ( قسطنطنيه) شدند.

سلطان محمود غزنوی

او در سال ۳۶۰ ه‍. ق. متولد شد و در روز پنج‌شنبه ۲۳ ربیع الاخر سال ۴۲۱ ه‍. ق. در شهر غزنین به مرض سل (دق) درگذشت. پس از مرگ او را امیر ماضی خواندند. محمود بعد از مرگ ابومنصور ناصرالدوله سبکتکین به سال ۳۸۷ ه‍. ق. پس از غلبه بر برادرش اسماعیل به امارت رسید.

جنگ‌ها
سلطان محمود غزنوی

او بر ابوابراهیم اسماعیل بن نوح ملقب به منتصر سامانی چیره گشت. بعد از آن خلف بن احمد باقیماندهٔ صفاریان را از میان برداشت. سپس با خانیان ترکستان به جنگ پرداخت و بعد از آرام کردن آن نواحی عزم فتح خوارزم و جرجانیه را نمود و در سال ۳۹۲ ه‍. ق. به‌عنوان جهاد به هندوستان حمله برد و تا سال ۴۱۶ ه‍. ق. در ظرف ۲۴ سال چندین جنگ کرد که ۱۲ غزوهٔ او مهم‌تر است. از فتوحات دیگر محمود می‌توان فتح ری و اصفهان و غلبه بر مجدالدولهٔ دیلمی اشاره کرد که به سال ۴۲۰ ه‍. ق. اتفاق افتاد.

بزرگترین جنگ سلطان محمود جنگ سومنات است که در (۴۱۶هجری)این جنگ بوقوع پیوست، زیرا سلطان محمود شنیده بود که کلا‌ن‌ترین بت‌خانه‌ها در شهر سومنات است لذا سلطان محمود ۳۰۰۰۰۰ سه صدهزار مردجنگی ازرا ملتان واجمیر بعداز طی ریگ‌ستان‌های بی آب رجپوتانه بر سومنات حمله نمودند. بااینکه راجه‌های هند جهت حفاظت این معبد جمع شده بودند ولی در نتیجه جنگ خونین تعداد زیاد شان مقتول وبدون تسلیم چاره ندیدند. سلطان محمود بتخانه را ویران کرد. در این بتخانه جواهر گرانبها وجود داشت سلطان محمود همه را به غنیمت گرفته به غزنی آورد.

وضعیت علم و ادب در دوران سلطنت محمود

اجتماع علما و شعرا در دستگاه محمود غزنوی و اشعار و کتبی که به نام او ترتیب یافته نام او را در اطراف عالم معروف کرده‌است. معروفترین شاعران دربار او عبارت بودند عنصری بلخی، فرخی سیستانی، عسجدی مروزی، زینتی، فردوسی طوسی، منشوری سمرقندی، کسائی مروزی و غضائری رازی که بزرگ‌ترین و نامورترین آنان همان فردوسی طوسی است. و از دانشمندان دستگاه محمودی هیچ کسی جلیل‌القدرتر و بزرگوارتر از ابوریحان بیرونی نیست. از وزیران نامی دستگاه سلطان محمود این اشخاص بوده‌اند: فضل بن احمد اسفراینی، ابوالقاسم احمد بن حسن میمندی و ابوعلی حسن بن محمد بن میکال معروف به حسنک وزیر. دبیر مخصوص دربار سلطان‌محمود ابونصر مشکان بوده‌است.

عقاید مذهبی سلطان محمود

سلطان‌محمود در مذهب حنفی تعصب داشت. محمد بن عبدالکریم شهرستانی در ملل و نحل می‌نویسد گویا کرّامی بوده‌است و یکی از مردم خراسان موسوم به عبداللهین کرام به زهد ریائی و حیله و تزویر جمعی کثیر را تابع مذهب خود گردانید و از جملهٔ اتباع او یکی سلطان محمود بود که برای شیعیان سخت می‌گرفت. به علت تعصب شدید محمود، گروه کثیری از اسماعیلیه در ماوراءالنهر و خراسان و ری کشته شدند و یاران مجدالدولة به جرم معتزلی بودن از دم شمشیر گذشتند و قسمت اعظم کتابخانهٔ نفیس مجدوالدولة طعمهٔ آتش سلطان محمود شد.

ابوابراهیم اسماعیل بن احمد سامانی

ابوابراهیم، اسماعیل، پادشاه و بنیان گذار دولت بزرگ سامانیان، در سال 234 هـ ق، در "فرغانه" آسیای میانه به دنیا آمد. پدرش امیر احمدبن اسدبن سامان خدات، امیر سمرقند و فرغانه در زمان حکومت طاهریان بود. از دوران اولیه زندگی او، اخباری در دست نیست ولی 16 ساله بود که پدرش فوت کرد و به جای او، برادر بزرگش (نصربن احمد) فرمانروای آن مناطق شد، او در زمان فرمانروایی خودش، که کشمکش ها و جنگهای زیادی با طاهریان و بعد از آن با یعقوب لیث صفاری در خراسان و جاهای دیگر داشت، بالاخره برادر کوچکترش یعنی همین اسماعیل را حاکم بخارا کرد. اسماعیل در همان اوایل با امیرخراسان که رافع بن هرثمه بود، درگیر شد. بعد از مدتی فتنه، میان این دو برادر خصومت و ناراحتی ایجاد کردند، لذا نصر به جنگ ابراهیم رفت. در این جنگ، اسماعیل پیروز شد ولی به خاطر احترام برادر بزرگتر با او صلح کرد و همانجا در بخارا ماند! 4 سال بعد، نصر مرد و اسماعیل را که بسیار فرزانه و مدبر و باشکوه بود، حکومت تمام سرزمین هایی که تحت قلمرو او بود، به او داده بود، در همین ایام، معتضد خلیفه عباسی هم، حکومت تمام ماوراء النهر را به اسماعیل واگذار کرد. اسماعیل فورا به ترکستان حمله کرد و پیروز شد و با غنائم و اسیران زیادی برگشت. این خبر به بغداد، مرکز خلافت رسید. اسماعیل شهر طراز در ترکستان را تصرف کرد و کلیسای آنجا را به مسجد تبدیل نمود، از این رو، حاکم آنجا و بسیاری دیگر اسلام آوردند و مسلمان شدند. در آن موقع، خاندان سلطنتی قدیم (اسروشنه) را برانداخت و آن سرزمین را نیز تصرف کرد.

وقایع مهم زمان اسماعیل
مهمترین واقعه زمان اسماعیلی سامانی، هجوم (عمرو لیث صفار) به ماوراء النهر بود. عمرو لیث که در سال 279 هـ ق از معتضد خلیفه عباسی، اجازه حکومت بر خراسان را در مقابل رافع بن هرثمه گرفته بود، سرانجام به رافع غالب شد و او را کشت و بعد اجازه حکومت سرزمین ماوراء النهر را گرفت و در مقابل اسماعیل سامانی، قیام کرد ولی بعد از مدت زیادی جنگ و خونریزی و کشمکش های طولانی، سرانجام اسماعیل پیروز شد و عمرو لیث گرفتار و از طرف اسماعیل به بغداد، مرکز خلافت معتضد عباسی فرستاده شد و به این ترتیب تمام خراسان و دروازه طبرستان و گرگان نیز به تصرف اسماعیل سامانی درآمد. اسماعیل سامانی بعد از این وقایع، کشمکش ها و حملات زیادی به سرزمین های مختلف، مانند ری، قزوین، کرمان، آمل و زنجان داشت و همه جا را در قلمرو حکومتی درآورد و افرادی را حاکم و فرمانروای ان سرزمین ها کرد. هجوم روسها را با فرستادن لشگری به طرف آنها دفع کرد و آنها را به کلی برانداخت و بعد از آن، بار دیگر به ترکستان حمله کرد و آنها را به سختی شکست داد و فتح نامه او در 290 هـ ق در بغداد خوانده شد و در سال 293 هـ ق بخش بزرگی از ترکستان را تصرف کرد. مردی از قرامطه که خروج کرده بود و عده زیادی به دور او جمع شده بودند، بوسیله لشگری که به سرکردگی یکی از حاجبان خود، شکست داد او را کشت. لذا تا قبل از مرگ او، تقریبا منطقه وسیعی از مرزهای ترکستان چین تا ری در سیطره او بود، به غیر از خاک اصلی ماوراء النهر، بخش شمالی خوارزم را در دست داشت و از سکه های آن زمان مشخص است که چند دولت کوچک آسیای مرکزی را از بین برده و سرزمین های آنجا را در تحت اختیارش گرفته است و جز شهرهایی که ذکر شده، شهر اصفهان، زنجان تا عقبه حلوان هم، جزو متصرفات اوست. از این رو، مورخان او را بنیان گذار واقعی سامانی و یا اولین فرمانروای سامانیان گفته اند. او هفت سال و ده ماه در ایران سلطنت کرد.

سیره و اخلاق
او مردی عادل، منصف، خداترس، جوانمرد و حق شناس بود. به کار مردم زیاد رسیدگی می کرد، بسیار هوشمند و زیرک بود، سیاستمدار و در عین حال سختگیر و دائما برای توسعه قلمرو و نفوذ خودش، تلاش می کرد و از سستی بیزار بود، زمانی که پسرش در یکی از جنگهای طبرستان، کوتاهی و سستی کرد، او را سرزنش نمود و از حکومت عزل کرد. املاک بسیاری می خرید و آن را آباد می کرد و بعد بر موالیان خود وقف می نمود. روستایی قدیمی در بخارا خرید و منفعت آن را بر شیعیان و فقرا و وراث خود مقرر کرد. مسجد جامع بخارا را گسترش داد و اوقافی بر آن گذاشت و چنان آنجا را آباد کرد که در آن زمان با بغداد رقابت کرد و دانشمندان از هر جائی به بخارا می آمدند. اسماعیل با اینکه بیشتر دوران حکومتش را به جنگ سپری کرد ولی از توجه به دانشمندان غفلت نمی کرد، خودش از دانشمندان بزرگ و ادیب آن زمان بود. از پدرش امیراحمد، حدیث روایت می کرد. فقیه و محدث مشهور ماوراء النهر (ابومحمد عبدالله بن سبذمونی) فقیه دربارش بود و ابوالفضل بلعمی مشهور، که پدر ابوعلی بلعمی بود، وزیر دربار اسماعیل بود. زمانی که زنده بود، مردم او را "امیرعادل" می گفتند و وقتی که از دنیا رفت او را "امیرماضی" می خواندند.

یعقوب لیث صفاری



یعقوب لیث صفاری


توضيحات - آرامگاه


تاریخ درگذشت



تاریخ تولد
روستای شاه‌آباد در ده کیلومتری دزفول


سال 265 در گندی شاپور در اثر مرض قولنج







آرامگاه یعقوب لیث صفاری، رویگر سیستان، در روستای شاه‌آباد در ده کیلومتری دزفول
 
ادامه نوشته

يزدگرد سوم

در 634 تاج شاهی به یزدگرد سوم تفویض شد، که از سلالۀ ساسان، و فرزند یک کنیز بود. در 632، محمد [صلی الله علیه و آله] پس از تأسیس یک کشور جدید عرب، درگذشت عمر، خلیفۀ دوم، در 634، نامه‌ای از مثنی [ابن حارثه]، سردار خود در سوریه، ‌دریافت کرد که در آن نوشته شده بود ایران دچار هرج و مرج و آمادۀ تسخیر است. عمر بهترین فرمانده عرب را، که خالد [بن ولید] نام داشت، به این مأموریت گمارد. خالد با لشکری از عربان بدوی، که معتاد به زد و خورد و تشنۀ به دست آوردن غنایم بودند، در امتداد ساحل جنوبی خلیج فارس به راه افتاد و این پیام را به هرمز، فرماندار استان مرزی [مرزدار] ایران، فرستاد: «اسلام آور تا در امان باشی، یا جزیه بپرداز … اکنون مردمی به سوی تو می‌آیند که مرگ را دوست می‌دارند، همان گونه که تو زندگی را دوست می‌داری.» هرمز او را به رزم تن به تن طلبید؛ خالد دعوت او را پذیرفت و او را کشت. مسلمانان با غلبه بر تمام موانع به فرات رسیدند؛ عمر، برای نجات یک ارتش عرب در جای دیگر، خالد را فرا خواند؛ مثنی به جای او فرماندهی را عهده‌دار شد و با نیروی تقویتی خود را از روی یک پل قایقی [جسر] از رود فرات گذشت. یزدگرد، که در آن هنگام جوانی بیست و دو ساله بود، فرماندهی عالی را به رستم [فرخزاد] استاندار خراسان واگذار کرد و به او فرمان داد که نیروی عظیمی برای نجات کشور فراهم کند. ایرانیان در جنگ جسر با اعراب مصاف دادند، آنان را شکست دادند و بیپروا تعقیبشان کردند؛ مثنی صفوف در هم ریختۀ ارتش خود را از نو بیاراست و در جنگ بویب نیروهای بینظم ایران را تقریباً تا آخرین نفر منهدم ساخت (634). تلفات مسلمین سنگین بود؛ مثنی از زخمهایی که برداشته بود درگذشت؛ اما خلیفه به جای او سرداری لایقتر به نام سعد [وقاص] را، همراه با یک ارتش سی هزار نفری، فرستاد. یزدگرد با مسلح ساختن 120.000 تن ایرانی با این عمل مقابله کرد. رستم آنها را از فرات به سوی قادسیه گذراند؛ در آنجا، طی چهار روز خونین، یکی از قطعیترین نبردهای تاریخ آسیا انجام گرفت. در چهارمین روز، طوفان شن به سوی ارتش ایران وزیدن گرفت؛ اعراب از فرصت استفاده کردند و بر دشمنان خویش، که به سبب طوفان بینایی خود را از دست داده بودند، پیروز شدند. رستم کشته شد، و ارتشش پراکنده گشت (636). سعد، که حال مقاومتی در برابر خود نمی‌دید، نیروهای خود را به سوی رود دجله پیش راند، از آن گذشت، و وارد تیسفون شد.اعراب ساده و خشن، با شگفتی، بر کاخ شاهانه، قوس عظیم سردر، تالار مرمر، فرشهای شگرف، و تخت گوهرنشان آن خیره شدند. ده روز تمام با مشقت تلاش می‌کردند غنایم را بار کنند و ببرند. شاید به دلیل چنین ضعفها و مشکلاتی بود که عمر به سعد دستور داد که پیشتر نرود؛ او گفت: «عراق کافی است.» سعد از این دستور تبعیت نمود و سه سال بعد را صرف تثبیت فرمانروایی اعراب بر بین‌النهرین کرد. در این ضمن،‌ یزدگرد در استانهای شمالی خود ارتش دیگری مرکب از 150.000 سرباز فراهم کرد؛ عمر یک ارتش 30.000 نفری برای مقابله با او فرستاد؛ در نهاوند، اعراب به واسطۀ برتری حیله‌های جنگی خود به پیروزی بزرگی نایل شدند که «فتح الفتوح» نامیده شد؛ 100.000 سرباز ایرانی در دره‌های باریک به تنگنا افتادند و کشته شدند (641). بزودی تمام ایران به دست اعراب افتاد. یزدگرد به بلخ گریخت، از چین کمک خواست، اما تقاضایش پذیرفته نشد؛ از ترکان یاری جست و نیروی کوچکی از آنان گرفت، اما همینکه عازم نبرد جدید خود شد، به دست آسیابانی به خاطر جواهراتش کشته شد (652). بدین گونه، سلسلۀ ساسانیان منقرض شد. نامه عمربن الخطاب به یزدگرد سوم ساسانی ، شاهنشاه پارس ( اصل این نامه در موزه لندن نگهداری میگردد ) از: عمربن الخطاب خلیفه المسلمین به : یزدگرد سوم شاهنشاه پارس یزدگرد! من آینده خوبی برای تو و ملتت نمی بینم مگر اینکه پیشنهاد مرا قبول کرده و بیعت نمایی. زمانی سرزمین تو بر نیمی از جهان شناخته شده حکومت میکرد لیکن اکنون چگونه افول کرده است؟ ارتش تو در تمام جبهه ها شکست خورده و ملت تو محکوم به فناست. من راهی برای نجات به تو پیشنهاد میکنم. شروع کن به عبادت خدای یگانه ، یک خدای واحد ، تنها خدایی که خالق همه چیز در جهان است. ما پیغام او را برای تو و جهان میآوریم ، او که خدای حقیقی است. آتش پرستی را متوقف کن ، به ملتت فرمان ده آتش پرستی را که کذب میباشد متوقف کنند و به ما بپیوندند برای پیوستن به حقیقت.الله خدای حقیقی را بپرستید ، خالق جهان را. الله را پرستش نمایید و اسلام را بعنوان راه رستگاری خود قبول کنید. اکنون به راههای شرک و پرستش کذب پایان داده و اسلام را بعنوان ناجی خود قبول کنید. با اجرای این تو تنها راه بقای خود و صلح برای پارسیان را پیدا خواهی نمود. اگر تو بدانی چه چیزی برای پارسیان بهتر است ، تو این راه را انتخاب خواهی کرد. بیعت تنها راه میباشد. الله البر (محل امضای عمر) خلیفه المسلمین عمربن الخطاب پاسخ یزدگرد سوم به نامه عمربن الخطاب از: شاهنشاه ، شاه پارس و غیره ، شاه خیلی از کشورها ، شاه آریایی ها و غیر آریایی ها ، شاه پارسها و خیلی دیگر از نژادها و نیز تازیان ، شاهنشاه پارس ، یزدگرد سوم ساسانی. به: عمربن الخطاب ، خلیفه تازی به نام اهورا مزدا ، آفریننده جان و خرد. تو در نامه ات نوشته ای میخواهی ما را بسوی خداوندت الله البر هدایت کنی ، بدون دانستن این حقیقت که ما که هستیم و ما چه را پرستش مینماییم!شگفت انگیز است که تو در جایگاه خلیفه تازیان تکیه زده ای! با اینکه خردت به مانند یک ولگرد پست تازی است ، ولگردی در بیابان تازیان ، و مانند یک مرد قبیله ای بادیه نشین!مردک! تو به من پیشنهاد میکنی که یک ایزد یگانه و یکتا را پرستش نمایم بدون اینکه بدانی هزاران سال است که پارسها ایزد یکتا را پرستش نموده اند و پنج نوبت در روز او را عبادت مینمایند! سالهاست که در این سرزمین فرهنگ و هنر ، این راه عادی زندگی بوده است. زمانیکه ما سنت میهمان نوازی و کردارهای نیک را در گیتی پایه گذاری نموده و پرچم ” پندار نیک ، گفتار نیک ، کردار نیک “ را برافراشتیم ، تو و نیاکانت بیابان گردی میکردید ، سوسمار میخوردید زیرا که چیز دیگری برای تغذیه خود نداشتید و دختران بیگناه خود را زنده بگور می نمودید!مردم تازی هیچگونه ارزشی برای آفریدگان خداوند قایل نیستند! شما فرزندان خدا را گردن میزنید ، حتی اسیران جنگی را ، به زنان تجاوز میکنید ، دختران خود را زنده بگور می نمایید ، به کاروانها یورش می برید ، قتل عام می کنید ، زنان مردم را دزدیده و اموال آنها را به یغما می برید! قلب شما از سنگ ساخته شده ، ما تمام این اعمال اهریمنی را که شما مرتکب می شوید محکوم میکنیم. چگونه شما می توانید به ما راه خدایی را تعلیم داده در حالیکه این گونه اعمال را مرتکب میشوید؟تو به من میگویی پرستش آتش را متوقف کنم! ما ، پارسها عشق آفریدگار و نیروی او را در روشنی آفتاب و گرمای آتش مشاهده مینماییم. روشنی و گرمای آفتاب و آتش ما را قادر میسازد تا نود حقیقت را مشاهده نموده و قلبهایمان را به آفریدگار و به یکدیگر شعله ور نماییم. به ما کمک میکند تا به یکدیگر مهر بورزیم ، ما را روشن نموده و قادر میسازد تا شعله مزدا را در قلبهایمان زنده نگهداریم.خداوندگار ما اهورا مزداست و عجیب است که شما مردم نیز او را تازه کشف کرده و او را بنام الله اکبر نامگذاری نمودید! اما ما مثل شما نیستیم ، ما با شما در یک رده نیستیم. ما به نوع بشر کمک میکینم ، ما عشق را در میان بشریت می گسترانیم ، ما نیکی را در زمین میگسترانیم ، هزاران سال است که ما در حال گسترش فرهنگ خود بوده اما در راستای احترام به فرهنگهای دیگر گیتی ، درحالیکه شما بنام الله سرزمین های دیگر را مورد تاخت و تاز قرار میدهید!شما مردم را قتل عام می کنید ، قحط وقلا می آورید ، ترس و فقر برای دیگران ، شما به نام الله اهریمن می آفرینید. چه کسی مسئول این همه بدبختی است؟آیا این الله است که به شما فرمان میدهد تا بکشید ، غارت نمایید و تخریب کنید؟ آیا این شما رهروان الله هستید که بنام او این اعمال را انجام میدهید؟ یا هردو؟شما از گرمای بیابان ها و سرزمینهای سوخته بی حاصل و بدون منابع برخاسته ، شما میخواهید از طریق لشگر کشی و زور شمشیرهایتان به مردم درس عشق به خدا دهید ، شما وحشیان بیابانی هستید ، در حالیکه میخواهید به مردم شهر نشین مانند ما که هزاران سال است در شهرها زندگی می کنند درس عشق به خدا بدهید! ما هزاران سال فرهنگ در پشت سر داریم ، که به راستی یک ابزار نیرومند میباشد! به ما بگویید؟ با تمام لشگر کشی هایتان ، توحش ، کشتار و قحط و قلا بنام الله اکبر ، شما به این ارتش اسلامی چه آموخته اید؟ شما چه چیز به مسلمانان آموخته اید که بر آن ابرام می ورزید تا آنرا به دیگر ملل غیر مسلمان نیز بیاموزید؟ شما چه فرهنگی از این الله خود آموخته اید ، که حالا میخواهید به زور آنرا به دیگران تعلیم دهید؟افسوس آه افسوس... که امروز ارتش های پارسی اهورا از ارتش های الله پرست شما شکست خورده اند. اکنون مردم ما میباید همان خدا را پرستش نماییند ، همان پنج نوبت در روز را ، اما با زور شمشیر که او را الله صدا کنند و او را به عربی عبادت نمایند ، زیرا که الله شما تنها عربی میفهمد! پیشنهاد مینمایم تو و دار و دسته راهزنت بساط خود را جمع کرده و به بیابانهای خود به جایی که در آن زندگی میکردید برگردید. آنها را به جایی برگردان که در آن عادت به سوختن در گرمای آفتاب را دارند ، زندگانی قبیله ای ، خوردن سوسمار و نوشیدن شیر شتر ، من اجازه نخواهم داد که تو دار و دسته راهزنت را در سرزمینهای حاصلخیر ، شهرهای متمدن و ملت شکوهمند ما آزاد گذاری. این ”جانوران قسی القلب “ را ، برای قتل عام مردم ما ، دزدیدن زنان و فرزندان ما ، تجاوز به زنان ما و فرستادن دخترانمان به مکه بعنوان اسیر ، آزاد مگذار! به آنها اجازه نده تا بنام الله البر مرتکب اینگونه اعمال شوند ، به رفتار جنایتکارانه خود پایان ده.آریایی ها بخشنده ، گرم ، میهمان نواز و مردمی نجیب بوده و هرجایی که رفته اند آنها بذر دوستی خود را گسترانده اند ، عشق و خرد و حقیقت. بنابراین ، آنها نباید تو و مردمت را برای رفتار جنایتکارانه و راهزنی مجازات نمایند.من از تو درخواست میکنم که با الله اکبر خودت در بیابانهایت بمان و به شهرهای متمدن ما نزدیک مشو زیرا که اعتقادات تو ” خیلی مهیب “ و رفتارت ” بسیار وحشیانه “ می باشد. (محل امضای یزدگرد سوم ) شاهنشاه یزدگرد سوم ساسانی

خسرو پرويز

خسروپرويز (پيروز) به بالاترين قدرتي رسيد كه ايران پس از خشيارشا به خود ديده بود، و [بر اثر غرور حاصل از همان قدرت] زمينۀ سقوط امپراطوري خود را فراهم ساخت. وقتي فوكاس، ماوريكيوس را كشت و به جاي او نشست، پرويز به آن غاصب اعلان جنگ داد (603) تا انتقام دوست خود را از او بگيرد؛ ماحصل‌ آنكه دشمني ديرين بين دو امپراطوري از نو آغاز شد. چون بيزانس در نتيجۀ آشوب و انشقاق ضعيف شده بود، ارتشهاي ايران توانستند دارا، آمد، ادسا، هيراپوليس، حلب، آپاميا، و دمشق را تصرف كنند. (605-613). پرويز، كه از كاميابي سرمست شده بود،‌ عليه مسيحيان اعلام جهاد كرد؛ 26000 يهودي به ارتش او پيوستند. در سال 614، نيروهاي مشترك او اورشليم را غارت كردند و 90,000 مسيحي را كشتند. بسياري از كليساهاي مسيحي، از جمله «كليساي قيامت»، بكلي سوخت؛ و صليب واقعي، محبوبترين يادگار مسيحيان، به ايران برده شد. پرويز به هراكليوس، امپراطور جديد روم، نامه‌اي نوشت و سؤالي در خداشناسي مطرح كرد: «از خسرو، بزرگترين خدايان و ارباب تمام زمين، به هراكليوس، بندۀ بيمقدار و بي‌شعور خود: تو مي‌گويي كه به خداي خويش اعتماد داري، پس چرا وي اورشليم را از دست من نجات نداد؟» در 616، يك ارتش ايراني اسكندريه را تسخير كرد، و تا سال 619 تمام مصر، كه پس از داريوش دوم از ملكيت ايران خارج شده بود، به شاه شاهان تعلق يافت. در همين ضمن، يك ارتش ايراني ديگر بر آسياي صغير تاخت و خالكدون را تصرف كرد (617)؛ ايرانيان آن شهر را، كه فقط به وسيلۀ تنگۀ بوسفور از قسطنطنيه جدا شده بود، به مدت ده سال در دست داشتند. در آن ده سال خسرو پرويز كليساها را ويران كرد؛ ثروت و آثار هنري آنها را به ايران برد؛ و، با وضع مالياتهاي سنگين، آسياي باختري را چنان از توش و توان انداخت كه در برابر حملۀ اعراب، كه يك نسل بعد صورت گرفت، پايداري نتوانست.خسرو ادارۀ جنگ را به سرداران خود سپرد، به كاخ تجملي خود در دستگرد (در حدود نودو شش كيلومتري شمال تيسفون) رفت، و خود را وقف هنر و عشق كرد. معماران، مجسمه سازان، و نقاشان را گردآورد تا پايتخت جديدش را بس زيباتر از پايتخت قديم سازند، و چهره‌هايي از شيرين، محبوبترين زن از سه هزار زن او، بر سنگ بتراشند. ايرانيان شكوه داشتند از اينكه شيرين مسيحي است، و حتي برخي ادعا مي‌كرند كه شاه را نيز به مسيحيت گروانده است؛ به هر حال، در بحبوحۀ جنگ مقدس خود، خسرو به او اجازه داد تا كليساها و صومعه‌هاي بسيار بسازد. اما ايران، كه با غنايم جنگي و بردگان بيشمار ثروتمند شده بود، اشتغال شاه را به خوشگذراني و هنر، و حتي تساهل ديني او را، مي‌توانست ببخشد. ايرانيان پيروزيهاي او را به منزلۀ غلبۀ نهايي ايران بر يونان سرانجام پاسخ اسكندر داده شد، و انتقام ماراتون، سالاميس، پلاتايا، و آربلا گرفته شده بود.از امپراطوري بيزانس چيزي جز چند بندر آسيايي، چند قطعه از خاك ايتاليا، شمال افريقا، يونان، و يك نيروي دريايي شكست نخورده، و يك پايتخت محاصره شدۀ دچار وحشت و يأس نمانده بود. هراكليوس ده سال وقت صرف كرد تا از ويرانه‌هاي سرزمين خود كشور جديدي بسازد و ارتش نويني بيارايد؛ آنگاه به جاي عبور از تنگۀ خالكدون، كه مستلزم مخارج و تلفات زياد بود، ناوگان خود را وارد درياي سياه كرد، از ارمنستان گذشت، و از پشت سر به ايران حمله برد. همان گونه كه خسرو اورشليم را ويران ساخته بود، هراكليوس كلوروميا، زادگاه زردشت، را خراب كرد و آتش مقدس جاودان آن را خاموش ساخت (624). خسرو ارتشهاي خود را يكي پس از ديگري به مقابله با او فرستاد؛ همۀ آنها مغلوب شدند، و همچنانكه يونانيان پيش مي‌رفتند، خسرو به تيسفون گريخت، سردارانش، كه از اهانتهاي وي آزرده خاطر شده بودند، در خلع او با اشراف همدست شدند. وي را زنداني ساختند و فقط نان و آب به او دادند؛ هجده پسرش را جلو چشم خود او كشتند؛ سرانجام يكي ديگر از فرزندانش به نام شيرويه او را كشت (628).

انوشيروان (نوشين روان)

خسرو اول (531-579) رایونانیان خوسروئس و اعراب کسری می‌نامیدند، و ایرانیان لقب انوشیروان (دارندۀ روان جاوید) را به نامش اضافه کرده بودند. وقتی که برادران مهترش او را «عادل» می‌خواندند؛ و شاید اگر عدل را از رحم جدا کنیم، او شایستۀ این لقب بود. پروکوپیوس او را چنین وصف می‌کند: «استاد بزرگ در تظاهر به پرهیزکاری» و عهد شکنی؛ اما پروکوپیوس از زمرۀ دشمنان بود. طبری، مورخ ایرانی، «تیزهوشی، فرهنگ، خردمندی، رشادت، و تدبیر» او را ستوده و یک خطابۀ افتتاحیه در دهان او گذاشته است که اگر راست نباشد، خوب جعل شده است. وی حکومت را کاملا تجدید سازمان داد؛ در انتخاب دستیارانش فقط شایستگی را ملاک قرار داد و توجهی به رتبه و مقام نکرد؛ و بزرگمهر، مربی پسرش، را به وزارت برگزید که وزیری ارجمند از کار درآمد. وی سپاه بنیچه‌ای ملوک‌الطوایفی را با یک ارتش دایمی با انضباط و شایسته جایگزین کرد. نظم مالیاتی عادلانه‌تری ایجاد کرد، و قوانین ایران را مدون ساخت. برای اصلاح آب شهرها و آبیاری مزارع سدها و ترعه‌ها ساخت؛ زمینهای بایر را با دادن گاو، وسایل کشاورزی، و بذر به دهقانان حاصلخیز کرد؛ تجارت را با ساخت، تعمیر، و نگاهداری پلها و راهها رونق بخشید؛ و آنچه در توان داشت با شور و غیرت وقف خدمت به مردم و کشور کرد. ازدواج را، به این عنوان که ایران برای حفظ مرز و بوم خود به جمعیت بیشتری احتیاج دارد، تشویق ـ اجباری ـ کرد. مردان مجرد را، با تأمین جهیز زنان و امکانات تربیت فرزندان از بودجۀ دولتی، به کودکان بینوا را به خرج دولت نگاهداری و تربیت کرد. وی بدعت را با مرگ سزا می‌داد، اما مسیحیت را، حتی در حرم خود، تحمل می‌کرد. فیلسوفان، پزشکان، و دانشمندان را از هندوستان و یونان در دربار خود گردآورده بود و از مباحثه با آنان دربارۀ مسائل زندگی، حکومت، و مرگ لذت می‌برد. یک بار در طی مباحثه این سؤال پیش کشیده شد: «بزرگترین بدبختی چیست؟» یک فیلسوف یونانی پاسخ داد: «پیری توأم با فقر و بلاهت»؛ یک هندو جواب داد:‌ «روحی آشفته در جسمی بیمار»؛ وزیر خسرو با بیان این جمله تحسین همگان را به خود جلب کرد: «به گمان من بزرگترین بدبختی برای انسان این است که پایان زندگی خویش را نزدیک ببیند، بی آنکه به فضیلت عمل کرده باشد.» خسرو ادبیات، علوم، و دانش پژوهی را با گشاده دستی حمایت می‌کرد، و مخارج ترجمه‌ها و تاریخنگاریهای بسیار را تأمین کرد؛ در زمان سلطنت او دانشگاه جندیشاپور به اوج اعتلا رسید. وی امنیت خارجیان را چنان حفظ می‌کرد که دربارش همواره پر از بیگانگان متشخص بود.چون بر تخت شاهی نشست، میل خود را برای آشتی با روم اعلام کرد. یوستینیانوس، که نقشه‌هایی برای افریقا و ایتالیا داشت، موافقت کرد؛ و در سال 532، آن دو «برادر» یک قرارداد «صلح ابدی» امضا کردند. چون افریقا و ایتالیا سقوط کرد، خسرو بر سبیل مزاح، به این عنوان که اگر ایران با او صلح نکرده بود او نمی‌توانست پیروز شود، سهمی از غنیمتهای او خواست، و یوستینیانوس برای او هدایای گرانبها فرستاد. در 539، خسرو به روم اعلان جنگ داد، به این بهانه که یوستینیانوس مواد معاهدۀ فی مابین را نقض کرده است؛ پروکوپیوس این اتهام را تأیید می‌کند؛ شاید خسرو پنداشته بود خردمندانه این است که تا ارتش یوستینیانوس هنوز در غرب سرگرم جنگ است، به روم حمله برد و منتظر ننشیند تا یک بیزانس پیروزمند و نیرومند تمام نیروهای خود را علیه ایران به کار برد. به علاوه، خسرو معتقد بود که ایران باید سرانجام بر معادن طلای طرابوزان دست یابد و به دریای سیاه برسد. پس به سوریه لشکر کشید؛ هیراپولیس، آپامیا، و حلب را محاصره کرد، با دریافت فدیه‌های گرانبها از آنها دست برداشت، و بزودی به دروازه‌های انطاکیه رسید. مردم بیباک آن شهر، از فراز دیوار دفاعی، نه تنها با باریدن تیرها و سنگهای منجنیق بر سپاهیانش، ‌بلکه همچنین با متلکهای وقیحانه‌ای که بدان شهره بودند، از او استقبال کردند. شاه خشمگین، شهر را با یک حملۀ ناگهانی تصرف، و خزاین آن را تاراج کرد. تمام ساختمانهای آن را، جز کلیسای اعظم، سوزاند؛ عده‌ای از مردم شهر را قتل عام کرد، ‌و مابقی را به ایران فرستاد تا اهالی یک «انطاکیۀ» جدید را تشکیل دهند. آنگاه با شادی در همان دریای مدیترانه، که وقتی مرز باختری ایران بود، آبتنی کرد. یوستینیانوس سردار خود بلیزاریوس را برای نجات آن نواحی فرستاد، اما خسرو، با غنیمتهایی که به دست آورده بود، با خاطر آسوده از فرات گذشت، و آن سردار محتاط وی را تعقیب نکرد (541). بی نتیجه ماندن جنگهای ایران و روم بی شک به واسطۀ اشکال در نگاهدارییک نیروی اشغالی در آن سوی بیابان سوریه یا رشته کوههای تاوروس در سمت دشمن بود؛ ترقیات جدید در حمل و نقل، جنگهای بزرگتری را ممکن ساخته است. طی سه تجاوز دیگر به آسیای روم، خسرو به پیشرویها و محاصره‌های سریع دست زد، باجها و اسیرها گرفت، روستاها را تاراج کرد، و بدون مزاحمت بازگشت (542-543). در 545، یوستینیانوس 2000 پوند طلا (840000 دلار) برای یک متارکۀ پنجساله به خسرو پرداخت، و در انقضای پنج سال 2600 پوند دیگر برای پنج سال تمدید تأدیه کرد. سرانجام (562)، پس از جنگهایی که به مدت یک نسل به طول انجامید، آن دو پادشاه پیر عهد کردند که صلح را به مدت پنجاه سال حفظ کنند؛ یوستینیانوس موافقت کرد که هر سال 30000 پوند طلا (000’500’7 دلار) به ایران بپردازد، و خسرو از ادعای خود بر سرزمینهای مورد اختلاف در قفقاز و سواحل دریای سیاه دست برداشت.اما کار خسرو با جنگ هنوز تمام نبود. در حدود سال 570، به درخواست حمیریان جنوب باختری عربستان، ارتشی به آن سامان فرستاد تا آنان را از قید فاتحان حبشی آزاد سازد؛ وقتی که آزادی تحصیل شد، حمیریان دریافتند که سرزمینشان به یک استان ایرانی مبدل شده است. یوستینیانوس با حبشه پیمان اتحادی بسته بود؛ یوستینوس دوم، جانشین او، طرد حبشیان را از عربستان عملی غیردوستانه شمرد؛ به علاوه، ترکان مرزهای خاوری ایران محرمانه با روم موافقت کرده بودند که به خسرو حمله کنند؛ یوستینوس دوم به خسرو اعلان جنگ داد (572). خسرو، با وجود کبرسن، شخصاً به میدان جنگ رفت و شهر مرزی دارا را از رومیان گرفت؛ اما سلامتش یاری نکرد و برای نخستین بار شکست خورد (578)، به تیسفون بازگشت، و در آنجا به سال 579، در سنی نامعلوم، زندگی را بدرود گفت. وی طی چهل و هشت سال زمامداری خود در تمام جنگها و نبردها جز یکی پیروز بود، امپراطوری خود را از هر سو وسعت بخشیده بود، ایران را بیش از هر زمان دیگر پس از داریوش اول نیرومند کرده بود، و چنان نظم اداری صحیحی برقرار ساخته بود که وقتی اعراب ایران را تسخیر کردند آن را تقریباً بدون هیچ گونه تغییر اقتباس کردند. خسرو، که تقریباً معاصر یوستینیانوس بود،‌طبق اعتقاد عمومی آن زمان، از یوستینیانوس بزرگتر بود، و تمام نسلهای آیندۀ ایران را نیز او را نیرومندترین و تواناترین پادشاه تاریخ خود می‌دانند

بهرام گور

یزدگرد سه پسر به جاى گذاشت: شاهپور و رهرام (بهرام) و نرسى. شاهپور را پدر به پادشاهى بخشى از ارمنستان كه از آن ایران بود برگمارد. ورهرام در نزد منذرین نعمان امیرعرب در حیره كه خراجگذار شاهنشاه ایران بود پرورده مى‏شد و به گفته‏ى طبرى او را از كودكى بدانجا فرستاده بودند، تا در هواى خوش حیره پرورش یابد. بهرام از حیث حركات و سكنات شباهت زیادى به عرب پیدا كرده بود. گویا اقامت طولانى این شاهزاده در كشور حیره در حكم تبعیدى بوده است كه در نتیجه‏ى اختلاف نظر بین یزدگرد و آن فرزند پیش آمده بود. مورخان نوشته‏اند كه بهرام در كشور حیره در قصر خورنق، كه بناى آن را به نعمان لخمى به دست معمارى سنمار نام نسبت داده‏اند، مى‏زیست. و مربى او منذر پسر نعمان بود. این منذر از جانب یزدگرد ملقب به «رام اوزود یزدگرد» یعنى رام افزود یزدگرد، كسى كه شادى یزدگرد را مى‏افزاید؛ و نیز لقب مهشت یعنى اعظم بود. اما نرسى پسر سوم یزدگرد كه از زن یهودى او بود، ظاهراً در زمان مرگ پدرش صغیر بوده است. زیرا بهرام هم در آن تاریخ بیش از بیست سال نداشته است. پس از مرگ اسرارآمیز یزدگرد بزرگان و موبدان كه از رفتار او در هنگام حیاتش راضى نبودند بر آن شدند تا همه پسران یزدگرد را از پادشاهى محروم كنند از این بزرگان نام و ستهم سپهبد بابل (كشور سواد) ملقب به هزا رفت، یزد گشنسب پاذكسبان، پرك از تخمه‏ى مهران، گودرز دبیر لشگر، گشنسب آذرویش ناظر مالیات ارضى، پناه خسرو روانگان دبیر (مدیر امور خیرات اموات) در كتاب اخبارالطوال دینورى دیده مى‏شود. با وجود آنكه یزدگرد بهرام را به سمت ولیعهدى خود تعیین كرده بود، پس از شنیدن خبر مرگ پدر شاهپور پادشاه ارمنستان براى گرفتن تاج و تخت به تیسفون شتافت، ولى بزرگان ایران او را گرفته كشتند و به جاى او خسرونامى را كه منسوب به شعبه‏اى از دودمان ساسانى بود بر تخت نشاندند. در این زمان بهرام از كشور دور بود، و در حیره مى‏زیست، از پرورنده‏ى خود منذر براى گرفتن تخت شاهى یارى خواست، منذر كه دو فوج سوار: یكى بنام دو سر از اعراب تنوخ و دیگرى كه مركب از افراد ایرانى بود و سفید رخشان نامیده مى‏شد نیرویى به سردارى پسرش نعمان با بهرام همراه كرد آنان را به سوى تیسفون فرستاد. بزرگان ایران به وحشت افتاده با بهرام و منذر به گفتگو پرداختند، عاقبت خسرو از سلطنت خلع و بهرام به پادشاهى نشست. بنا به روایات ایرانى كه به افسانه آمیخته است، بهرام نخست وعده داد كه بدیهاى پدرش یزدگرد را جبران كند و یكسال به عنوان آزمایش سلطنت نماید و سپس انتخاب پادشاه را به خواست خداوندى واگذار كند؛ یعنى تاج و قباى پادشاهى را در میان دو شیر گرسنه بگذارند. خسرو از گذراندن این امتحان سرباز زد. بهرام به میدان رفت و شیران را بكشت و تاج شاهى را بر سر نهاد. ظاهراً این افسانه را از آن جهت بایستى اختراع كرده باشند، تا این حادثه شرم‏آور را بپوشانند، كه سپاهى حقیر از عرب توانسته است تصمیم بزرگان ایران را به هم زده پادشاهى را كه مردود بزرگان بوده به تخت نشاند. بهرام پنجم از پادشاهان محبوب ساسانى است. وى نسبت به همه كس نیكى روا مى‏داشت، و قسمتى از مالیات اراضى را به مؤدیان بخشید. داستانهاى بسیارى درباره‏ى جنگاورى و عشقبازیهاى او در ادبیات فارسى و عرب آمده است كه نمونه‏اى از آن هفت‏پیكر نظامى گنجوى است. این داستانها نه فقط در ادبیات بلكه در نقاشى ایران هم رواج یافته است، و قرنهاى متمادى موضوع نقش پرده‏هاى نقاشى و قالیها و انواع منسوجات گردیده است. در تواریخ آمده كه بهرام پادشاهى خوشگذران بود و دوست داشت كه مردم هم در روزگار او به خوشى و شادمانى بگذرانند. نوشته‏اند كه او به چندین زبان سخن مى‏گفت و حتى به عربى هم شعر مى‏سرود و به موسیقى علاقه‏ى بسیار داشت، بنا به یكى از داستانهاى مشهور، این پادشاه گروهى از لوریان را كه اجداد فیوج فعلى هستند از هند، به ایران خواند تا مردم عوام از لذتهاى موسیقى بى‏بهره نمانند. طبع سركش و بى‏آرام او باعث شد كه او را ملقب به «گور» كردند. بعد این تسمیه را مربوط به این واقعه‏اى دانستند كه روزى در شكار به یك تیر گورخر و شیرى را كه بر پشت او جسته بود به هم دوخت. مورخان عهد ساسانى بهرام را از لحاظ شهوترانى و اسراف در ولخرجى و بى‏توجهى به امور كشور مورد ملامت قرار داده‏اند: ظاهراً این ایراد وارد است. زیرا او زمام امور را به بزرگان دولت واگذار كرد و مطبوع و محبوب نجبا و روحانیون شد شاید قسمتى از شهرت عظیم او مربوط به همین محبوبیت او نزد بزرگان باشد. وزرگ فرمذار (صدراعظم) آن زمان مهر نرسه پسر ورازگ بود كه لقب هزار بندگ (خداوند هزاربنده) داشت. وى از دو دهان سپندیاذ بود كه یكى از هفت خاندان برگزیده‏ى ایرانى بشمار مى‏رفتند. مورخان عرب او را مردى هوشمند و دانا شمرده‏اند، ولى نویسندگان عیسوى از او با نفرت یاد مى‏كنند، پیداست كه وى زردشتى متعصبى بوده و نسبت به مسیحیان سختگیرى روا مى‏داشته است. وى مردى آبادگر بوده در زمینهاى وسیعى كه در بخشهاى اردشیر خوره و شاپور پارس داشت كاخهاى بسیار بنا كرد و آتشگاهى ساخت كه به نام او مهرنرسیان خوانده شد. و در نزدیكى زادگاه خود آبروان، در ناحیه‏ى اردشیر خوره، چهاردیه با آتشگاه بنا كرد: یكى براى خودش و سه تا دیگر را براى هر یك از سه پسرش: زروانداذ، ماه گشنسب و كاردار اختصاص داد، كه ظاهراً تا روزگار طبرى هنوز آباد بوده است. در كنار راه كاروانى كه شیراز را به دارابگرد و بندرعباس مى‏پیوندند، ویرانه‏ى كاخى پیداست كه سروستان نام دارد. هرتسفلد حدس مى‏زند كه آن از بناهاى مهرنرسى باشد. سه پسر مهرنرسى در روزگار پدرشان داراى مشاغلى بزرگ بودند. چنانكه زروانداذ هیربدان هیربذ، ماه گشنسب ملقب به واستریوشان سالار و در حكم مدیر كل امور مالى كشور، و كاردار ارتیشتاران سالاریا فرمانده كل قوا بود. وضع عیسویان در زمان بهرام پنجم خوب نبود و به طور كلى از اواخر سلطنت یزدگرد اول به طورى كه نوشتیم بر اثر وقاحت عیسویان سیاست ملایم دولت ایران نسبت به ایشان تغییر یافت. به طورى كه پس از بر تخت نشستن بهرام سكنه‏ى عیسوى ولایات مجاور مرزهاى غربى دسته‏دسته به كشور روم مى‏گریختند. مهر شاهپور قبایل عرب را بر ضد آنان تحریك كرد و بسیارى از عیسویان را به كشتن داد. پس از مرگ شاهپور برادر بهرام پنجم كه پادشاه ارمنستان و فرمانبردار دولت ایران بود. آرتاشس Artashes (اردشیر) اشكانى پسر ورام‏شاپوه مدت ده سال بر بر تخت ارمنستان نشست. سپس به دست بهرام پنجم از حكومت بركنار شد و از آن پس ارمنستان یكى از ایالات ایران به شمار آمد. و یكى از بزرگزادگان ایران به نام ویه مهر شاهپور به مرزبانى آنجا برگزیده شد. جنگ با روم. جهت این جنگ را مورخان آزار مسیحیان مقیم ایران دانسته‏اند كه از بدرفتارى ایرانیان به روم مى‏گریختند. بهرام از تئودوس امپراطور روم استرداد آنان را خواست. چون او از پس دادن ایشان سرباز زد بهرام فرمان داد كارگران رومى را كه در معادن طلا و نقره‏ى ایران كار مى‏كردند حبس و اموال رومیان را توقیف كنند. سپس جنگ آغاز شد (421 -420 م). فرماندهى سپاه ایران با مهر نرسى بود. رومیان به سردارى آردابوریوس Ardaburius از دجله گذشته به بین‏النهرین حمله آوردند. سپس به محاصره‏ى نصیبین پرداختند، ولى چون بهرام به شخصه به میدان محار بشتافت، رومیان دست از محاصره كشیده عقب نشستند. سپس بهرام تئودوسى پولیس Theodosipolis را كه اكنون ارزروم نام دارد، محاصره كرد. اما یونومیوس Eunomius اسقف شهر از دفاع فروگذار نكرد، و مدافعین را به دفاع تشجیع مى‏كرد، و حتى منجنیق بزرگى تعبیه كرده و یكى از شاهزادگان را با سنگى به دست خود كشت. بالاخره بهرام به پروكوپیوس سردار رومى پیغام داد كه هر كدام از طرفین پهلوانى به میدان بفرستند و پهلوان هر كدام از دو طرف مغلوب شد آن طرف جنگ را برده است اتفاقا پهلوان رومى فاتح شد و بهرام طبق قولى كه داده بود دست از جنگ كشید و در سال 422 م صلحى بین دو دولت امضاء شد كه به موجب آن ایرانیان در كشور خود به مسیحیان آزادى مذهب دادند و نظیر همین آزادى را هم رومیان درباره‏ى زرتشتیان مقیم بیزانس قائل شدند. به قول گیبون مورخ انگلیسى اسقف شهر آمد كه آگاسیون نام داشت تمام ظروف طلا و نقره‏ى كلیساى حوزه‏ى خود را آب كرده و فروخت، و از پول آن هزار تن اسیر ایرانى را بازخرید و براى نشان دادن حسن نیت و انسان دوستى از بند آزاد كرده، به نزد بهرام فرستاد. بر اثر این صلح موافقت نامه‏ى بین ایران و روم كه از زمان شاپور سوم براى حفظ دربند قفقاز در مقابل هجوم وحشى‏ها بسته بود تجدید شد، و ایران مأمور حفظ دربند قفقاز گردید؛ و بنا شد كما فى‏السابق دولت روم پرداخت قسمتى از مخارج آن را تعهد كند. در زمان بهرام مسأله‏ى مسیحیان ایران حل شد. بر اثر اختلافى كه بین مسیحیان افتاد دادیشوع كه در 471 م به مقام جاثلیقى انتخاب شده و در دفاع از خراسان بر ضد اقوام وحشى به شاهنشاه خدماتى كرده بود، در مجمعى كه از كشیشان تشكیل داد كلیساى ایران را از تابعیت بیزانس جدا كرده مستقل ساخت بدین وجه به سوءظنى كه نسبت به ایرانیان مسیحى در متهم ساختن ایشان به جاسوسى روم مى‏رفت خاتمه داده شد. نبرد بهرام با هونها- از حوادث زمان بهرام هجوم هیاطله یا هونهاى سفید از مشرق به ایران است، این قوم در 425 میلادى از جیحون گذشته به ایران حمله كردند، بهرام به ظاهر چنین وانمود كرد كه از هجوم هیاطله خود را باخته است. وى با قواى كوچكى به قصد شكار بیرون شد، و به طرف آذربایجان رفت لكن خود را از راه البرز و طبرستان به خراسان رسانید و حركت خود را از نظرها مخفى داشت چنانكه شبها راه مى‏پیمود و روزها نهان مى‏شد، چون دشمن غافلگیر شد، یكباره بر سر او تاخت و به سپاه هونها در مرزهاى شرقى شبیخون زد، در این جنگ خاقان هونها كشته شد و زن او اسیر گشت و غنایم بسیارى به دست ایران افتاد. گویند كه تاج خاقان كه جزو غنایم جنگى بود زینت آتشكده‏ى آذر گشنسب در شهر شیز آذربایجان شد. در غیاب بهرام برادرش نرسى نیابت سلطنت ایران را داشت و پس از پیروزى بر خاقان نرسى به حكومت خراسان گمارده شد. مرگ بهرام بهرام پنجم در 438 یا 439 م به عقیده‏ى فردوسى به مرگ طبیعى درگذشت، ولى غالب مورخان اسلامى مرگ افسانه‏آمیز او را بر اثر شكار گورخر و با اسب فرورفتن در باتلاقى در میان اصفهان و شیراز دانسته‏اند. خیام گوید: بهرام كه گور مى‏گرفتى همه عمر دیدى كه چگونه گور بهرام گرفت ممكن است وفات پیروز كه در گودالى افتاد سبب جعل این افسانه بوده، و همچنین شباهت دو كلمه‏ى گور به معنى قبر و گور به معنى گورخر كه لقب بهرام بود در ظهور این افسانه دخالت داشته باشد. همه‏ى سكه‏هاى بهرام خشن و بدریخت است. و عموماً این عبارت بر آنها ضرب شاه: «مزدیسن بگ و رهران ملكا». سر بهرام در جلو و عقب تاجى دندانه‏دار دارد. و میان جلو و عقب یك هلال و یك دایره است كه علامت ماه و آفتاب مى‏باشد. مشهور به بهرام گور، پانزدهیمن پادشاه سلسله ساسانى (جل. 421- ف. 438 م.). وى در دربار منذز از پادشاهان عرب تربیت شد و به طورى كه مشهور است تاج سلطنت را از میان دو شیر ربود. این پادشاه تمامى ارمنستان را ضمیمه ایران ساخت و در ممالك تابعه آزادى مذهب داد. (س پنجم م)، شاعر. وى از پادشاهان ساسانى و معروف به بهرام پنجم بود. از زندگى پر از تنعم و جنگاوریها و خوشگذرانیهاى او داستانهاى بسیار در كتابهاى عربى و فارسى گرد آمده كه قسمت بزرگى از آنها از كتب پهلوى نقل شده است. انتساب شعر عربى و یك بیت فارسى سرو دست شكسته به او هم، مثل رفتن به حیره و فراگرفته زبان عربى از قبیل افسانه‏هاست

اردشیر اول

                                

در نیمه قرن سوم میلادى اوضاع ایران بسیار بهتر از روم بود.امپراطورى ساسانى در ابتداى كار قرار داشت و پادشاهان پرقدرت و جوان بر آن حكومت مى كردند حال آنكه روم گرفتار هرج و مرج و تغییرات پیاپى امپراطوران بود.
زمان مناسب:
در ۲۴۱ میلادى شاهپور اول در ایران به قدرت رسید و پس از آنكه از سامان اوضاع داخلى مطمئن شد در همان سال به نصیبین (در نزدیكى موصل امروزى) و از آنجا به انطاكیه حمله برد اما گوردین امپراطور روم با سپاهى بزرگ وى را شكست داد و پس از شكست دادن شاهپور او را به دجله عقب راند و تیسفون را محاصره كرد. اما این پیروزى دوام نیافت چرا كه در روم افسرى كه از نژاد عرب بود به نام فیلیپ گوردین را كشت و چون اعتقادى به جنگ در بین النهرین نداشت این منطقه و ارمنستان رابه ایران واگذار كرد. اما خود وى نیز كشته شد و دسیوس تامر جاى وى را گرفت. وى نیز در نبرد با ژرمن ها كشته شد و پس از وى ۳امپراتور به طور همزمان به حكومت در روم پرداختند كه دونفر اول به سرعت كشته شده و تنها والرین ماند.
در ۲۵۸میلادى شاهپور زمان را براى مبارزه با ارتش روم مناسب دید چرا كه شمال امپراتورى مذكور به شدت درگیر نبرد با ژرمنها بود. در مركز نیز تغییرات مداوم، امپراتوران قدرت روم را ضعیف كرده بود. بنابراین شاهپور با گذر از فرات، انطاكیه را تصرف كرد و آماده نبرد با والرین شد. امپراتور روم با تجهیز سپاهى عظیم از جنوب اروپا عازم انطاكیه شده و ۲۵۹ شهر را از ایران باز پس گرفت و عقب نشینى زودهنگام ایرانیها او را به طمع تسخیر بین النهرین انداخت اما سپاه ایران ارتش او را به مانند ارتش كراسوس محاصره كرده و سرنوشتى مشابه برایش ایجاد كردند. در این نبردكه در نزدیك شهر ادسا روى داد دهها هزار رومى كشته شدند و هرچه تلاش كردند نتوانستند از محاصره خلاص شوند. والرین پس از تسلیم، به اسارت شاهپور درآمد و تا سالها تحت خدمت شاهپور بود چرا كه شاه ایران از او به عنوان خدمتكار استفاده كرد. (۲۶۰میلادى)
نتیجه جنگ :
این جنگ آثار بسیار مهمى داشت. ابتدا آنكه امپراتور روم به طور خفت بارى به اسارت گرفته شد و این سبب توجه جهان متمدن آن روز نسبت به قدرت ساسانیان شد.
دوم آنكه این شكست سنگین سپاه روم سبب سقوط آسیاى غربى به دست سپاه ایران شد. شاهپور در۲۶۰میلادى آسیاى صغیر را نیز تسخیر كرد و چنانچه مورخان نوشته اند تا سالها در آسیاى غربى و  آسیاى صغیر بدون مزاحم جدى به تاخت و تاز سرگرم بود. حال آنكه رومیها به دلیل ضعف داخلى قادر به بیرون كردن او از مرزهاى شرقى خود نبودند. شكست والرین و اسارت او در جنوب امپراتورى همچنین سبب ضعف قدرت سیاسى روم در سایر نقاط امپراتورى شد به طورى كه آلامانها از آلپ گذشته و به ایتالیا حمله كردند و گوتها نیز با عبور از دانوب یونان را تسخیر كردند.
تنها اشتباه بزرگ شاهپور نبردى بى دلیل با امیر عرب ادنیات بود در این نبرد فرسایشى سواران عرب ضربات جدى به ارتش ایران وارد كرده و سبب تضعیف موقعیت ایران در سوریه شدند اما به هر حال به نظر مى رسید امپراتورى روم از دوران قدرت خود فاصله گرفته چرا كه به سادگى تن به تسخیر صدها كیلومتر از مرز شرقى خود داد.
درباره جنگهاى ایران و روم :
ممكن است این سؤال براى خوانندگان پیش آید كه چرا نبردهاى روم و ایران از این درجه اهمیت برخوردار بوده كه بخش بزرگى از ۱۰۰جنگ را به خود اختصاص داده است. باید گفت كه جنگهاى ایران و روم ۷۰۰سال به طول انجامید و در دنیاى متمدن آن زمان از اهمیت بسیار زیادى برخوردار بود چرا كه اگر روم مى توانست مشابه فتوحات قطعى در مركز و شمال غرب اروپا در بین النهرین و فلات ایران دست یابد «شرق» را نیز به مانند غرب در اختیار مى گرفت و براى ارتش روم گذر از سند و پنجاب نیز كار مشكلى نبود چرا كه هندیها از روحیه مبارزى برخوردار نبودند بنابراین ماوراءالنهر و شبه قاره هند هم مى توانست جزو امپراتورى بسیار عظیم روم شود. امپراتورى روم تقریباً در تاریخ دنیا نظیر نداشت.
این امپراتورى با برخوردارى از ۲۰۰هزار سرباز حرفه اى و همین مقدار نیروى محلى، وجود۹۶ شهرستان، سنا و ثروت فراوان قادر به تسخیر هر نقطه حاصلخیز دنیاى آن زمان بود چنان كه شمال آفریقا، مدیترانه، آسیاى صغیر، بالكان، اروپاى غربى، اسپانیا و پرتغال و كلیه جزایر و سواحل مهم آن زمان را در اختیار داشت.
در چنین شرایطى تنها ژرمنها در شمال و ایرانیها در شرق در برابر توسعه این امپراتورى مقاومت مى كردند، كه مقاومت اول به دلیل عدم وجود سازمان جدى نمى توانست گسترده باشد اما نبردهاى شرق جدى و تعیین كننده بود.
شاهپور اول برنامه و نیروى رزم به مقدار كافى نداشت در غیر این صورت مى توانست با نفوذ به داخل مصر و بالكان امپراتورى روم را به زحمت بیندازد اما به هر تقدیر ایران نتوانست از این فرصت استفاده كند و روم دوباره قوى شد.
به هر حال نبردهاى ایران و روم را مى توان مهمترین وقایع نظامى قرن دوم قبل از میلاد تا قرن ششم میلادى دانست و شاید بتوان تداوم همین نبردها را از دلایل فرسایش امپراتورى روم و ناتوانى آن در سركوب اقوام شمالى وهونها دانست. البته این نبردها براى ایران نیز نتیجه بهترى نداشت چرا كه شاهنشاهى پارت و ساسانى را مبدل به دولتهاى نظامى كرده بود كه مرتب مجبور به جنگ با لژیونهاى رومى بودند.

ارشک اول

اَرَشک یا اشک یکم (سلطنت از ۲۵۰ پ.م. تا ۲۴۷ پ.م.) نام بنیان‌گذار شاهنشاهی ایرانی اشکانیان است. آریان مورخ یونانی‌نژاد رومی (زادهٔ ۸۶ میلادی)، آورده‌است که اشک یکم و برادرش تیرداد یکم، هر دو از تبار اردشیر دوم هخامنشی، شاهنشاه ایران هستند.

اشک یکم پادشاه اشکانی سکایی‌تبار (در نوشتارهای آشوری:اشکوز=اشکاها، سکاها) بود از طایفهٔ آریایی پرنی و این طایفه هم از قوم داهای سکائی که در همسایگی گرگان سکنی داشت، بشمار می‌رفت ارشک با طایفهٔ خود در وادی اترک میزیست و بعد از اینکه شنید دیودوت در باختر اعلان استقلال داده و سکه به اسم خود زده یعنی از دولت سلوکی جدا شده، این شخص با طایفهٔ خود پرنی همدست شد در قرن ۲۵۶ پ.م. پرچم مخالفت با سلوکی‌ها بیافراشت و جنگهای متعدد با آنها نمود، در نتیجه غلبه یافت و دولت پارت را تأسیس کرد (۲۵۰ پ.م. بعضی ۲۴۹ پ.م. نوشته‌اند). پس از این فتح، عزیمت باختر نمود و با این مملکت که نیز مستقل شده بود جنگ کرد در حین جنگ از دست نیزه‌دارش زخمی برداشت و بر اثر آن درگذشت (۲۴۷ پ.م.).

چون ارشک بانی سلطنت اشکانی بود، شاهان دیگر اشکانی او را تقدیس می‌کردند چنان که به او لقب اپی فانس (به زبان یونانی به معنی نامی و پر افتخار) دادند و به یاد بود اینکه او سرسلسله اشکانی است به اسم خود کلمه ارشک (اشک را یونانی‌ها «آرزاکس» نوشته‌اند که یونانی شده ارشک است) را افزودند (ارشک بعدها اشک شد) مورخین این نکته را رعایت کردند .

 

داریوش سوم

باگواس خواجه پس از کشتن ارشک ، چنین صلاح دید که فردی را به شاهی برگزیند که هم از خاندان هخامنشی باشد و هم فردی دور از دربار بوده باشد ، تا بتواند خودش زمام امور را در دست داشته باشد . کشتاری هم که توسط او در خاندان هخامنشی شده بود دیگر کسی را بر جای نگذاشته بود که سزاوار پادشاهی باشد . از اینرو داریوش را که از شاخه فرعی خاندان هخامنشی بود ، به قدرزت رسانید ، اما مدتی بعد داریوش حاضر به تمکین از باگواس خواجه نشد ، باگواس که انتخاب خود را اشتباه می دید درصدد بر آمد تا داریوش را نیز به قتل برساند . اما داریوش از قصد او آگاه شد و باگواس را به نزد خود خوانده ، دستور داد تا در حضور ام زهری را که تهیه کرده بودند بنوشد . باگواس نیز به ناچار چنین کرد و درگذشت . در آغاز سلطنت داریوش سوم شورشی در سال 334 قبل از میلاد به وقوع پیوست که داریوش آنرا سرکوب نمود . اسکندر مقدونی در سال 335 قبل از میلاد پس از درگذشت پدرش – فیلیپ دوم – جانشین او گشت و بدون هیچ تردیدی توانست یونان را مجبور کند او را سپهسالار کل یونان بشناسند ، داریوش بعد از درگذشت فیلیپ خیالش از بابت مقدونیه راحت شده بود ، اما چندی نگذشت که با آگاهی از فتوحات اسکندر ، داریوش به فکر جنگ افتاد ، اما هنوز تشویشی را در خود احساس نمی کرد . تشویش ضروریی که اگر در وجودش پیدا می شد ، قطعا می توانست سرنوشت خودش و ایران را به گونه ای دیگر رغم بزند . در بهار 334 قبل از میلاد اسکندر بدون هیچگونه ممانعتی از جانب ایرانیان از تنگه داردانل گذشت و وارد آسیای صغیر شد . در اولین جنگ به نام گرانیک ، در سال 334 قبل از میلاد سپاه ایران با 20000 سواره نظام و 20000 پیاده نظام اجیر یونانی در برابر سپاه اسکندر با 35000 سپاهی قرارگرفت ، ایرانیان از غایت غرور حاضر نشدند که سواره نظام را به کار گیرند ، اما اسکندر از تمام توان خود استفاده نمود ، در ابتدا به مدد تیر انداران ایرانی پیشرفت با ایرانیان بود اما با یاری سواره نظام سنگین اسلحه وضع فرق کرد . اسکندر توانست مهرداد – داماد شاه – را بکشد ، سرانجام قلب قشون ایران شکافته شد ، و سواره نظام پارس شکست خورد و گریخت . پس از این جنگ داریوش سوم تصمیم گرفت فرماندهی سپاه را شخصا به عهده گیرد ، پس بابل را لشگرگاه خود قرارداد ، و سپاهی 300 تا 500 هزار نفره ترتیب داد ، سپس با شکوه و جلال بسیار ، در حالیکه زنان ، خدمه ، گنجها و سپاهیانش به طرز پر طمطراقی با او بودند ، از فرات گذشت ، اما درخشندگی سپاه اسکندر تنها از آهن بود ، نه از طلا و نقره . سرانجام جنگ در دشت مجاور شهر ایسّوس از نواحی کلیکیه درگرفت که به جنگ ایسّوس مشهور گشت ، اسکندر پس از نطقی آتشین به قلب لشکر ایران همه برد و سپس به سوی گردنه شاه تاخت و اگر ایرانیان به زحمت مانع رسیدن وی به گرئنه شاه شدند ، اما در همان هنگام اسبان گردونه شاه رم کرده و داریوش متوحش بر زمین افتاد ، لیک بیدرنگ بر اسبی نشسته ، بگریخت . سپاهیان نیز با دیدن فرارشاه ، بگریختند و سپاه اسکندر پیروز شد .و حرم شاه به دست اسکندر افتاد و تمامی بستگان شاه اسیر اسکندر شدند . داریوش در نامه ای خطاب به اسکندر حاضر شد دخترش را به همسرس اسکندر درآورد و جهیزیه دخترش را نیز ممالک غربی ایران تا رود داردانل قراردهد به علاوه تا 1000 تالان برای باز خرید خویشانش – که اسیر اسکندر بودند - بپردارید ، اما اسکندر در پاسخ به سفرای داریوش گفت که تمام خزانه و ممالک داریوش از آن اسکندر است و اگر دخترش را هم بخواهد خواهد گرفت .بدینگونه اسکندر تنها راه چاره برای داریوش را تسلیم و یا جنگ قرارداد. اخرین نبرد به نام گوگمل در سال 331 قبل از میلاد رخ داد . با دراوایل جنگ به لطف ارابه های داس دار کار به نفع ایرانیان بود اما اینبار نیز اسکندر به قلب سپاه ایران زد و با نیزه گردونه شاه را هدف گرفت ، گردونه سرنگون شد ، و سپاهیان پنداشتند داریوش کشته شده اما داریوش به زحمت مجددا در گردونه نشست ، اما بجای جنگ راه فرار را در پیش گرفت ، او عازم سفری بی بازگشت به ماد شد ، درست در همین لحظه سلطنت هخامنشی به پایان رسید ، وگرنه مرگ داریوش در اندکی بعد ، تنها در حد پدید آوردن یک صحنه درآماتیک بود وبس . پس از اسکندر رو به سوی پارس نمود و تخت جمشید و گنجینه های عظیم شاهی را تصاحب نمود ، سپاهیان اسکندر نیز به درون شهر پارسه ریخته و شروع به غارت و تجاوز و کشتار نمودند ، بسیاری از اهالی شهر با دیدن آن شهر دست به خودکشی زدند و خانه های خود را سوزاندند ، گفته می شود در جشنی که بعدا مقدونی ها برگزار کردند یکی از زنان بدکاره آتنی به نام تائیس ، اسکندر را در حال مستی وادار کرد تا کاخ تخت جمشید را به آتش بکشد ، خواه بدینگونه بود خواه اسکندر عمدا دست به اینکار زد ، تخت جمشید دیگر کمر راست نکرد ، اما ویرانه های آن همچنان باقی است تا برای برخی مایه عبرت گردد و برای برخی دیگر ، دریغ . اسکندر در سال330 قبل از میلاد برای به چنگ آوردن داریوش به سوی همدان رفت ، سرداران خائن داریوش که از امدن اسکندر خبر دار شدند ، در هراس افتاده ، زخمهای مهلکی به زدند ، او را در حالت احتضار رها ساخته و گریختند ، اسکندر در آخرین لحظات حیات داریوش سوم در حوالی دامغان به بالین او رسید . و بدینشکل سلسله هخامنشی با مرگ داریوش سوم به پایان رسید

داریوش بزرگ

داريوش بزرگ را ميتوان به جرات يکی از نوابغ هوشمند و شايسته برای قدرت و شاهنشاهی آسيا ناميد . در اينجا بر اين هستيم تا گوشه ای از کارهای شگفت انگيز اين فرزند پاک ايران و شاهنشاه 28 کشور آسيا را بررسی کنيم و همچنين با انديشه های اهورايی اين ابر مرد وطن پرست تاريخ ايران و جهان که بدون ترديد وی ادامه دهنده راه کورش بزرگ بوده است آشنايی بيشتری داشته باشيم .

ادامه نوشته

هوخشتره

نام هووخشتره به صورتهای کیاکسار ، کیاکزار ، کواکسارس و سیاکزار نیز ظبط شده است ، وی پسر خشثریت بوده است .آغاز سلطنت رسمی هوخشتره پس از سال 625 قبل از میلاد بوده است ، هوخشتره در همین سال به کین خواهی پدرش از آشور به آنجا تاخت اما مورد مقاومت سکاها به فرماندهی مادیس که متحد آشور بودند ، واقع گردید ، سرانجام روزی هوخشتره و گروهی از مادها جمع زیادی از سکاها را به میهمانی دعوت کردند و چون همه را مست کردند ، همه ایشان را به قتل رساندند ، و بدینگونه مادها توانستند قدرت از دست رفته خود را باز یابند ، به روایت هرودوت هوخشتره توانست سپاه را بر اساس نوع اسلحه به گروه هاای نیزه دار ، کماندار و سواره نظام تقسیم کند ، همین نظام بخشیدن به لشکریان توانست در جنگهای آینده ، کمک بزرگ و تعیین کننده ای برای او باشد آشور بانیپال حدود سال ۶۲۵ ق . م درگذشت ؛ در ايام فرمانروايی جانشين او ساراکس ؛ بنوپلسنر ؛ جاکم بابل سربر افراشته و خود را شاه خواند . وی نخست عليه مهاجمان ناشناخته ای که از دهانه های دجله و فرات می آمدند لشکر کسيد ؛ ولی بعلت ناتوانی بعدها مادی ها را به ياری خويش طلبيد و در نتيجه هوخشتره به او پيوست . نينوا در محاصره افتاد و هنگامی که پادشاه آشور مقاومت را بيهوده ديد ؛ خرمنی از آتش برافروخت ؛ خود و خانواده اش را در آن افکند و به هلاکت رساند . در نتيجه در سال ۶۰۶ پيش از ميلاد پايتخت آشور به اشغال سپاهيان دشمن در آمد و با خاک يکسان گرديد و چنانکه از لوح استوانه بنونيد پلسر ؛ حاکم بابل بر می آيد ديگر شهر ها و معابدی که پلسر را ياری نکرده بودند به سرنوشت پايتخت آشور گرفتار آمدند . از اين تاريخ مادها بر بخش بزرگی از آسيای غربی فرمانروايی يافتند . بنوکد نصر ( بخت النصر ) پسر و جانشين بنويد پلسر ؛ عقد اتحادی با آنها منعقد کرد و با ؛؛ آمی تيس ؛؛ دختر هوخشتره ازدواج کرد ؛ در حاليکه بابليان دشت ها را در تصرف خويش داشتند . مادها نيز از فرصت استفاده نموده تمامی سرزمين ايران را به تصرف خود در آورده و بتدريج از يکطرف به ارمنستان و از طرف ديگر تا مرکز آسيای صغيريعنی کاپادوکيه پيش رفتند . فتح تمامی اين مناطق برای مادها آسان تر بود ؛ زيرا کيمری ها ( سیمری ها )‌ و اسکيتها ( سکاها )‌ تمامی بلاد آباد و مناطق مذکور را غارت و ويران کرده بودند و پيش از آمدن مادها مناطق فوق چنان دستخوش هرج و مرج و بی نظمی شده بود که قدرت ايستادن در برابر مهاجمان خارجی را نداشت . پيشروی مادها در کنار رود هاليس ( قزل ايرماق کنونی )‌ که خود را با مملکت جنگجو و قدرتمند ليدی رودررو ديدند متوقف کرديد . پادشاه ليدی در آن زمان آلياتس نام داشت که از پادشاهان مقتدر آن زمان بشمار می رفت . البته جنگ ميان ليدی و ماد شش سال طول کشيد . و در اين مدت هيچ يک از طرفين بر ديگری پيروزی نيافت . در سال هفتم ؛ کسوفی پديد آمد که گويند تالس ميلتس فيلسوف يونانی آن را پيشگويی کرده بود ( ۵۸۵ ق . م ) طرفين از اين کسوف ترسيدند و دست از جنگ کشيدند و پس از گفتگويی چند و ميانجی گری پادشاه بابل بين دو طرف صلح برقرار شد و رودخانه هاليس ؛ مرز بين دو دولت تعيين شد . يکسال بعد از انعقاد قرارداد با دولت ليدی هوخشتره در گذشت ( ۵۸۴ ق . م )‌ او می بايست شخصيتی پر توان و قدرتمند و همچنين سازماندهی برجسته بوده باشد ؛ زيرا ماد را که مغلوب آشوريان و سکاها بود ؛ به چنان پايگاهی رساند که بر هر دو دست يافته ؛ سکاها را از قلمرو خود بيرون و نينوا را فتح کرد و نيمی از آسيای صغير را به تصرف خود در آورد هرودوت می گويد که هوخشتره ؛ هسته های جداگانه ای از تير اندازان و سواران را که در گذشته همه با هم می جنگيدند تشکيل داد . هوخشتره در سال 585 قبل از میلاد پس از صلح با لیدی درگذشت .

زندگی نامه نادر شاه افشار

سخنان بزرگان از : فردوسی خردمند ، نادر شاه ، فردریش نیچه ، ارد بزرگ ، جبران خلیل جبران ، گوته ، چرچیل ، برنارد شاو ، تولستوی ، پاستور ، برایان تریسی

زندگینامه و بیوگرافی مختصری نادر شاه افشار
نادر شاه افشار از ایل افشار بود او از مشهورترین پادشاهان ایران بعد از اسلام است ، ابتدا نادر قلی یا ندرقلی نامیده می شد موقعی که افغانها و روس ها و عثمانی ها از اطراف بایران دست انداخته بودند و مملکت در نهایت هرج و مرج بود یکعده سوار با خود همراه کرد و به طهماسب صفوی که کین پدر برخواسته بود همراه شد فتنه های داخلی را خواباند افغانها را هم بیرون ریخت ، شاه طهماسب صفوی از شهرت و اعتبار نادر در بین مردم دچار رشک و حسادت گشت و برای نشان دادن قدرت خود با لشکری بزرگ به سوی عثمانی تاخت و در آن جنگ هزاران سرباز ایرانی را در جنگ چالدران بدلیل عدم توانایی به کشتن داد و خود از میدان جنگ گریخت نادر با سپاهی اندک و خسته از کارزار از مشرق به سوی مغرب ایران تاخت و تا قلب کشور عثمانی پیش رفت و سرزمینهای بسیاری را به خاک ایران افزود و از آنجا به قفقاز تحت اشغال روس ها رفت که با کمال تعجب دید روسها خود پیش از روبرو شدن با او پا به فرار گذاشته اند در مسیر بر گشت در سال 1148 در دشت مغان در مجلس ریش سفیدان ایران از فرماندهی ارتش استعفا نمود و دلیلش اعمال پس پرده خاندان صفوی بود . و خود عازم مشهد شد در نزدیکی زنجان سوارانی نزدش آمدند و خبر آوردند که مجلس به لیاقت شما ایمان دارد و در این شراط بهتر است نادر همچنان ارتش دار ایران باقی بماند و کمر بند پادشاهی را بر کمرش بستند . او  سه بار به هند اخطار نمود که افسران اشرف افغان را که حدودا 800 نفر بودند و در قتل عام مردم ایران نقش داشتند را به ایران تحویل دهد که در پی عدم تحویل آنها سپاه ایران از رود سند گذشتند و هندوستان را تسخیر نمود ند 800 متجاوز افغان را در بازار دهلی به دار زدند و بازگشتند و نادر شاه حکومت محمد گورکانی را به او بخشید و گفت ما متجاوز نیستیم اما از حق مردم خویش نیز نخواهیم گذشت محمد گورکانی بخاطر این همه جوانمردی نادر از او خواست هدیه ای از او بخواهد و نادر قبول نکرد و در پی اسرار او گفت جوانان ایران به کتاب نیازمندند سالها حضور اجنبی تاریخ مکتوب ما را منهدم نموده است  محمد گورکانی متعجب شد او علاوه بر کتابها جواهرات بسیاری به نادر هدیه نمود که بسیاری از آن جواهرات اکنون پشتوانه پول ملی ایرا ن در بانک مرکزی  است . 12 سال سطنت نمود و در سال 1160 بوسیله عده ای خائن  کشته شد . نکته قابل ذکر آنست که  او از 15 سالگی تا 25 سالگی بهمراه مادرش در بردگی ازبکان گرفتار بود و با مرگ مادرش از اردوگاه ازبکان گریخت و پس از آن با جوانان آزادیخواهی همپیمان شد .

نادر شاه افشار در حال حاضر یکی از دو پادشاه محبوب گذشتگان ایران است نام او و کورش هخامنشی دل ایرانیان را گرم و به شوق می آورد . اندیشمند میهن پرست کشورمان(( ارد بزرگ )) در مورد نادر شاه افشار می گوید : او توانست از خراب آبادی که دشمنان برایمان ساخته بودند کشوری باشکوه بسازد نام او همیشه برای ایرانیان آشنا و دوست داشتنی خواهد بود .

 

 

 

در اینجا گزیده ای از سخنان نادر شاه افشار پادشاه ایران زمین را تقدیم می کنم :


نادر شاه افشار : میدان جنگ می تواند میدان دوستی نیز باشد اگر نیروهای دو طرف میدان به حقوق خویش اکتفا کنند .

نادر شاه افشار : سکوت شمشیری بوده است که من همیشه از آن بهره جسته ام .

نادر شاه افشار : تمام وجودم را برای سرفرازی میهن بخشیدم به این امید که افتخاری  ابدی برای  کشورم کسب کنم .

نادر شاه افشار : باید راهی جست در تاریکی شبهای عصیان زده سرزمینم  همیشه به دنبال نوری بودم نوری برای رهایی سرزمینم از چنگال اجنبیان ، چه بلای دهشتناکی است که ببینی همه جان و مال و ناموست در اختیار اجنبی قرار گرفته و دستانت بسته است نمی توانی کاری کنی اما همه وجودت برای رهایی در تکاپوست تو می توانی این تنها نیروی است که از اعماق و جودت فریاد می زند تو می توانی جراحت ها را التیام بخشی و اینگونه بود  که پا بر رکاب اسب نهادم به امید سرفرازی ملتی بزرگ .

نادر شاه افشار : از دشمن بزرگ نباید ترسید اما باید از صوفی منشی جوانان واهمه داشت . جوانی که از آرمانهای بزرگ فاصله گرفت نه تنها کمک جامعه نیست بلکه باری به دوش هموطنانش است.

نادر شاه افشار : اگر جانبازی جوانان ایران نباشد نیروی دهها نادر هم به جای نخواهد رسید .

نادر شاه افشار : خردمندان و دانشمندان  سرزمینم ، آزادی اراضی کشور با سپاه من و تربیت نسلهای آینده با شما ، اگر سخن شما مردم را آگاهی بخشد دیگر نیازی به شمشیر نادرها نخواهد بود .


نادر شاه افشار : وقتی پا در رکاب اسب می نهی بر بال تاریخ سوار شده ای شمشیر و عمل تو ماندگار می شود چون هزاران فرزند به دنیا نیامده این سرزمین آزادی اشان را از بازوان و اندیشه ما می خواهند . پس با عمل خود می آموزانیم که پدرانشان نسبت به آینده آنان بی تفاوت نبوده اند .و آنان خواهند آموخت آزادی اشان را به هیچ قیمت و بهایی نفروشند .

نادر شاه افشار : هر سربازی  که بر زمین می افتد و روح اش به آسمان پر می کشد نادر می میرد و به گور سیاه می رود نادر به آسمان نمی رود نادر آسمان را برای سربازانش می خواهد و خود بدبختی و سیاهی را ، او همه این فشارها را برای ظهور ایران بزرگ به جان می خرد پیشرفت و اقتدار ایران  تنها عاملی است که فریاد حمله را از گلوی غمگینم بدر می آورد و مرا بی مهابا به قلب سپاه دشمن می راند ...

نادر شاه افشار : شاهنامه فردوسی خردمند ، راهنمای من در طول زندگی بوده است .

نادر شاه افشار : فتح هند افتخاری نبود برای من دستگیری متجاوزین و سرسپردگانی مهم بود که بیست سال کشورم را ویران ساخته و جنایت و غارت را در حد کمال بر مردم سرزمینم روا داشتند . اگر بدنبال افتخار بودم سلاطین اروپا را به بردگی می گرفتم . که آنهم از جوانمردی و خوی ایرانی من بدور بود .

نادر شاه افشار : کمربند سلطنت ، نشان نوکری برای سرزمینم است نادرها بسیار آمده اند و باز خواهند آمد اما ایران و ایرانی باید همیشه در بزرگی و سروری باشد این آرزوی همه عمرم بوده است .

نادر شاه افشار : هنگامی که برخواستم از ایران ویرانه ای ساخته بودند و از مردم کشورم بردگانی زبون ، سپاه من نشان بزرگی و رشادت ایرانیان در طول تاریخ بوده است سپاهی که تنها به دنبال حفظ  کشور و امنیت آن است .

نادر شاه افشار : لحظه پیروزی برای من از آن جهت شیرین است که پیران ، زنان و کودکان کشورم را در آرامش و شادان ببینم .

نادر شاه افشار : برای اراضی کشورم هیچ وقت گفتگو نمی کنم بلکه آن را با قدرت فرزندان کشورم به دست می آورم .

نادر شاه افشار : گاهی سکوتم ، دشمن را فرسنگها از مرزهای خودش نیز به عقب می نشاند .

نادر شاه افشار :کیست که نداند مردان بزرگ از درون کاخهای فرو ریخته به قصد انتقام بیرون می آیند انتقام از خراب کننده  و ندای از درونم می گفت برخیز ایران تو را فراخوانده است و برخواستم  .