سال شمار زندگي تيمور
736: تولد
772: ورود به سمرقند
781 ـ 772: لشگركشي به خوارزم
782: ورود به خراسان
783: تصرف هرات
790ـ 787 : يورش سه ساله به ايران
779 ـ 794 : يورش پنج ساله به ايران
798: پايان حكومت آل كرت
801: فتح هندوستان
807 ـ 802 : يورش هفت ساله به ايران
803 : تصرف قلعة سيواس
804 : شكست دادن بايزيد بسطامي
807 : مرگ
تيمور در سال 763 قمري در شهري به نام كَش يا سبزچشم به دنيا آمد. در زمان تولد او آشفتگي و جنگهاي فراواني در ايران بود. سلطان ابوسعيد آخرين ايلخان قدرتمند مغول از جهان رفت و مرگ او نشانه آشكار پايان عصر چنگيز بود. وقتي تيمور به دنيا آمد در قسمت غربي اردوي جغتائيان فردي به نام قزان سلطان حكومت ميكرد. حكومتش ستمگرانه بود و مردم زندگي سخت و بدي را ميگذراندند. يكي از اميران به نام امير قرغن شورش كرد و حكومت را به دست گرفت از آن پس هيچگاه آرامش و امنيت به اردوگاه بازنگشت.
دورنماي زمانهاي كه تيمور بدان پاگذاشت چنين است:
آشفتگي، ضعف و از همپاشيدگي سياسي سرزمينهاي اسلامي، نبودن حكومتي مقتدر و متمركز، رشد حكومتهاي محلي ضعيف و بيدوام، در چنين زمانه اي ميشد تصور كرد كه اگر كسي اراده آهنين داشته باشد و در او كارداني هوش و لياقتي هم پيدا شود مي تواند به سرعت پيشرفت كند.
اين شرايط آماده، سفره گستردهاي بود براي قهرماني كه توانايي بلعيدن غذاهاي لذيذ آن را داشته باشد. پدر تيمور امير ترغاي مرد ثروتمندي نبود ولي در ميان ايل برلاس، احترام زيادي داشت. تيمور دوران كودكي و به احتمال زياد دوران جواني خود را در شهر كَش گذراند. او مثل بقيه جوانان قبيلهاش در جواني مهارتهايي را آموخت كه براي جنگيدن لازم است، يعني سواركاري و تيراندازي را فرا گرفت. گذشته از زبان مادرياش، زبان تركي و فارسي هم فرا گرفت، هر چند خواندن و نوشتن به زبان فارسي را نميدانست.
درباره اين كه تيمور در دوران جواني چه ميكرده است چيز زيادي نميدانيم. كساني هم كه با او همزمان بودهاند و تاريخ زندگي او را نوشتهاند در اين مورد سكوت كردهاند. احتمال ميدهيم كه در اين سالها، كار تيمور با گروهي از دوستان و همراهانش، دزدي از كاروانهاي تجاري و راهزني بوده است. به هر حال براي آنكه كار تيمور بالا بگيرد و نامش بر سر زبانها بيفتد اول بايد ثروتي به دست ميآورد و مهمتر از آن، كساني را پيدا ميكرد كه از او فرمان ببرند و در خدمتش باشند. او در اين كار موفق بود. حتي در نخستين سالهاي جواني، تيمور در ميان جوانهاي قبيلهاش به شهرت رسيد و بعضي از آنها با او پيمان وفاداري بستند و او را به عنوان رهبر خود پذيرفتند. با همين نيروهاي كم تيمور در سطح ملي ماجراجويي ميكرد و با حمله به كاروانهاي تجاري ثروت بدست آمده را به يارانش ميبخشيد و به همين ترتيب بر شهرت و تعداد همراهانش افزوده ميشد. در محيطي كه تيمور زندگي ميكرد، اين كارها غيرعادي نبود و زندگي بيابانگردي با اين قبيل كارها سازگار بود. به تدريج تيمور به جايي رسيد كه نامش در دستهبنديهاي منطقهاي و كشاكشهاي محلي به ميان آمد. در كنار تيمور اميرحاجي برلاس قرار داشت. امير حاجي بر حاكمان ماوراءالنهر شورش كرد و با پيروزي بر آنان قدرتي به دست آورد. تيمور كه ميخواست از جايي شروع كند، به خدمت او درآمد. در سال 762 هجري قمري فردي به نام تغلق تيمورخان به ماوراءالنهر لشگر كشيد. امرحاجي نتوانست در برابر او مقاومت كند و به خراسان گريخت. ابتدا تيمور هم با او به خراسان رفت، ولي زيركتر از آن بود كه از طرف بازنده حمايت كند. به همين علت خيلي زود به ماوراءالنهر بازگشت و خود را به خان پيروز نزديك كرد. پاداش اين موقعشناسي و تشخيص زيركانه حكومت كَش بود. حالا ديگر تيمور نه به عنوان سركرده يك گروه راهزن و غارتگر، بلكه به عنوان حاكم يك شهر شناخته ميشد و همين ماجرا نقطه آغازي بر پيشرفتهاي او بود. براي تيمور متحد ديگري در راه بود. يكي از اميران قبيلة برلاس، امير قزغن بود. او با حاكمان منطقه درگير شد و در هرج و مرجي كه در ماوراءالنهر روي داد كشته شد. نوه او اميرحسين ميخواست با استفاده از اوضاع آشفته منطقه، هم انتقام خون پدرش را بگيرد و هم به قدرت دست يابد. براي موفقيت در اين راه نميتوانست تنها به نيروي خود تكيه كند. براي همين از چند نفر درخواست كمك كرد كه يكي از آنان تيمور بود. اميرحسين براي اينكه تيمور را به خود نزديكتر كند پس از به دست آوردن اولين پيروزي مشترك يعني فتح سمرقند دخترش را به ازدواج او درآورد. چون در زبان تركي به داماد «گوركان» ميگويند، تيمور نيز با لقب گوركان شهرت يافت و جانشينان او در ايران و هند هم گوركانيان ناميده شدند. تيمور در جستجوي قدرت و حكومت بود و براي همين كار به هر دري ميزد و با هر كسي متحد ميشد، اما در نهايت به هيچ متحدي وفادار نبود، يك نفر را به عنوان همپيمان ميپذيرفت ولي وقتي ميفهميد كه او نميتواند پيروز شود، او را رها ميكرد و به طرف كسي ميرفت كه تواناتر بود. اول همراه و يار اميرحاجي بود، اما بعد به سراغ تغلق تيمورخان رفت و به او نزديك شد. خيلي زود از او هم دست كشيد و به امير حسين پيوست.
اميرحسين به همراه تيمور به سيستان رفتند. حاكم سيستان از آن دو ياري خواست تا دشمنان خود را سركوب كند آنها هم به او كمك كردند. وقتي خيال حاكم از دشمنانش آسوده شد به هر دو امير خيانت كرد. وي گروهي از نيروهاي خود را به سراغ آن دو فرستاد و ميان آنان جنگ سختي درگرفت. اين جنگ تاريكترين نقطه زندگي تيمور و تلخترين خاطره او را رقم زد و در همين جنگ بود كه پاشنه پاي راستش مجروح شد. پس از آن نميتوانست درست راه برود و ميلنگيد. همين جراحت باعث شد كه او را تيمور لنگ بنامند. غربيها هم، تيمور را به عنوان تامرلين ميشناسند يعني تيمور لنگ. هم كتف راستش مجروح شد و هم دو انگشت آخر دست راستش را از دست داد. خلاصه از قسمت راست بدن ناكار شد. تيمور پس از اين و جنگ لاي همراه اميرحسين به نقطه صفر رسيدند.
سربداران سمرقند نردبان ترقي تيمور شدند:
پس از آنكه مولانا زادة سمرقندي به دو امير احترام گذاشت و آنها را به رسميت شناخت و از آنها كمك گرفت. تيمور نيرنگ سياسي را به كار برد كه «كسي كه شهري را در اختيار ندارد، حتي توانايي تسخير آن را هم در خود نميبيند، با اين حال براي آن حاكم تعيين مي كند و ماليات را به مردم ميبخشد!
جايگاهش را محكم كرد. در اين ميان زن تيمور كه دختر اميرحسين بود درگذشت. پس اميرحسين تصميم گرفت تيمور را نيز بكشد و از سر راهش بردارد. اما تيمور جان سالم به در برد و خود را به ماخان رساند و به كار تسخير شهرهاي ماوراءالنهر مشغول شد.
دو امير مدتي با هم به طور ظاهري مدارا كردند ولي به هر حال يكي از آن دو بايد از ميان ميرفت. اين اتفاق در سال 771 هجري قمري افتاد، تيمور بر ضد اميرحسين قيام كرد و به قدرت كامل رسيد، آن گاه اميرحسين و دو پسرش را كشت. اين ماجرا در حوالي بلخ روي داد. تيمور از آنجا به سمرقند آمد. همه ثروت اميرحسين را به دست آورد و ميان نيروهايش تقسيم كرد. از آن پس تيمور تمام شهرهاي ماوراءالنهر را تسخيركرد و در سال 772 هجري قمري به طور رسمي سلطنت اين منطقه را از آن خود كرد. سمرقند پايتخت حكومت نوپاي تيمور شد. تيمور حكومت مهمي را به دست آورده بود، ولي كار او همچنان ادامه داشت.
خود تيمور، مردي بيابانگرد بود ولي ارزش زندگي شهرنشيني، كشاورزي، پيشهوري و تجارت را خوب ميدانست. كشاورزي و تجارت را تشويق ميكرد و به آباداني ماوراءالنهر علاقه داشت. براي همين مردم اين منطقه را از پرداخت ماليات دو ساله معاف كرد. بيابانگردان بايد مشغول كاري ميشدند تا زندگي مردم را تهديد نكنند. تيمور سپاهي انبوه از تاتارهاي بيابانگرد و جنگجو را تشكيل داده بود، زيرا غارتگري اين بيابانگردان در جايي بايد به كار ميآمد. گذشتن از رود جيحون و گرفتن سرزمينهاي تازه، همه اين اهداف را برآورده ميكرد. تيمور به بهانه شركت نكردن حاكم هرات در مراسمي كه همه حكما شركت داشتند به اين شهر كه داراي مرز دفاعي بسيار محكمي بود حمله كرد به راحتي آن را تصرف نمود. او با سياست، زمينه تسليم شدن و جنگ نكردن مردم را فراهم كرد. قول داد مال و جان كساني كه در جنگ شركت نكنند بخشيده شود. حتي دو هزار اسير جنگي را كه در مسير خود گرفته بود آزاد كرد. در نتيجه مردم مقاومتي نكردند و شهر تسليم شد. تيمور پس از بدست آوردن بعضي شهرها، گروهي از دانشمندان و هنرمندان آن شهرها را به سمرقند يا زادگاه خود يعني شهر سبز ميفرستاد.
اولين پيروزيهاي تيمور در ايران به آن جنگجوي بلندپرواز اطمينان داد كه به سادگي ميتواند تمام اين سرزمين را در اختيار بگيرد و دور تازهاي از عمليات نظامي را آغاز كرد. چون اين دوره از سال 787 تا سال 790 هجري طول كشيد به آن شورش سه ساله ميگويند. هر كدام از يورشهاي تيمور به علت و بهانهاي بود. به عنوان مثال در شش حمله اي كه به گرجستان داشت در نخستين يورشش علاوه بر هدفهاي ديني، هدفهاي سياسي و اقتصادي هم در كار بود. ساكنان گرجستان مسيحي بودند. تيمور ميل جهانگشايي خود را با شعارهاي ديني همراه كرد و حمله او به نام جهاد بر ضد كافران گرجي صورت گرفت.
تيمور در يورش سه سالهاش به تفليس، اصفهان، مناطق مركزي ايران، تسخير فارس، گلپايگان و نهايتاً شيراز حملهور شد.
سالهاي 794 تا 799 هجري. براي ايران و ايرانيان سالهاي بدي بود. پس از رفتن تيمور از ايران، مردم شهرها شورش كرده بودند و همين شورشها سبب شد، يورش پنج ساله تيمور به ايران آغاز شود.
در اين يورش پنج ساله ابتدا گرگان و مازندران، سپس آمل و ساري، ري ، قزوين، سلطانيه، بروجرد، دزفول، شوشتر،يزد، كرمان، بغداد ( كه در آن زمان يكي از مناطق ايران بود)، دوباره گرجستان، غارت و به تفليس، سمرقند حملهور شد. بدين ترتيب در اين مدت همه ايران را تصرف كرده بود. همه ايران به بيداد غارت و كشتار تيموري گرفتار آمده بود.
يورش بعدي تيمور كه هفت ساله بود بدين علت بود كه فرزندش ميرانشاه كه حاكم آذربايجان و سرزمينهاي اطرافش بود هنگام شكار با سر از اسب به زمين ميافتد. پس از اين حادثه ديوانه ميشود و كارهايي ميكند كه شايسته هيچ فرمانروايي نيست؛ اميران را ميكشد و به لشگركشيهاي بيمورد دست مي زند و بناها را خراب ميكند. همينها باعث ميشود كه مردم شورش كنند. و گروهي از مردم تبريز نيز به نزد تيمور مي آيند جهت شكايت.
در گرجستان و بينالنهرين هم شورشهايي برپا شده بود. بنابراين او تصميم گرفت بار ديگر به ايران بيايد. اين هجوم از سال 802 تا 807 طول كشيد اما مورخان اين هجوم را هفت ساله ناميدهاند. شايد نقشه اوليه تيمور هفت ساله بوده است اما كارهاي مورد نظرش در پنج سال انجام شد.
عدهاي هم درباره علت هجوم آخر تيمور به ايران حرف ديگري زده اند و گفتهاند كه ميرانشاه به پدرش نامهاي نوشت و او را ظالم دانست. ميرانشاه در آن نامه تهديد كرده بود كه براي بازداشتن او از فساد و بيداد، بر ضد پدر لشگركشي خواهد كرد. به هر حال تيمور 66 ساله بود كه بار ديگر به طرف ايران حركت كرد. ميرانشاه در حدود شهر ري به استقبال پدر آمد. اما پدر او را به خاطر كارهايش نپذيرفت ولي آسيبي هم نرساند و او را از كار بركنار كرد و مشاوران مخصوصش را كشت. و دارائيهايش را تصرف كرد. در ميان كشتهشدگان برخي دانشمندان و موسيقيدانان هم وجود داشتند. سرانجام حكومت آذربايجان را به فرزند ميرانشاه «اميرزاده عمر شيخ» داد. در اين جنگ موسوم به هفت ساله مردم زيادي را كشت، عبادتگاههاي زيادي را با خاك يكي كرد. دستور داد درختان مو را كه براي تهيه شراب استفاده ميشد از بيخ بكنند. همچنين امر كرد چهار هزار ارمني را زنده زنده در چاهها اندازند و چاه ها را با خاك پر كنند. در ارمنستان نيز جان مسلمانان را بخشيد و تنها دارايي آنها را تصرف كرد. بدين ترتيب آخرين هجوم تيمور به ايران به پايان رسيد .تيمور ديگر هرگز به ايران بازنگشت ولي از خود خاطرهاي تلخ بر جاي گذاشت. پس از مرگ او شاهزادگان تيموري در ايران حكومت كردند و دوراني از تاريخ سياسي ايران به نام تيموريان را رقم زدند.
تيمور در خارج از ايران نيز جهانشگايي خود را ادامه داد. به مناطق شمالي و اطراف درياي خزر لشگركشي كرد. همچنين به هند رفت و بسياري از ثروتهاي آنان را به عنوان غنيمت به سمرقندآورد. پس از رفتن تيمور از هند دهلي به قحطي و وبا دچار شد. شهر آباد و پرجمعيت دهلي به خرابهاي تبديل شد. تيمور كه براي جنگ با كافران و بتپرستان آن سرزمين رفته بود يكي از حكومتهاي مسلمان هند را از پا درآورد و يكي از زيباترين تمدنهاي دنياي باستان را به نابودي كشاند و بهترين آثار فرهنگي آن ديار را نابود كرد.
هم چنين به مصر و شام نيز به بهانه تسليم كردن سلطان احمد جلايري كه به مصر پناهنده شده بود حمله كرد. مسجد بزرگ امويان با هزاران مسلماني كه در آن پناه گرفته بودند را در آتش سوزاند. مناره شرقي مسجد خاكستر شد و فرو ريخت. همچنين استادان پارچهبافي، جامهدوزي، درودگري، سنگتراشي، پزشكي، نقاشي و كمانسازي و صدها صنعتگر، هنرمند و دانشمند ديگر را به سمرقند كوچ داد.
حتي نقشههاي جهانگشائيش موقعيت عثمانيان را به خطر انداخته بود. در جنگ تيمور با عثمانيها وقتي تيمور پيروز شد شاهزادگان اروپايي كه از تهديدش دور نبودند و پيامهاي تبريك براي تيمور ميفرستادند مانند هنري چهارم و امانوئل اول. اين پيروزيها مايه افسانهها و داستانهاي بسياري شد.
اين پيروزيها بعدها در نمايشنامه مارلو به نام تمبورلين و آثاري ديگر از اين نوع ماندگار شد. البته اروپائيان موقتاً از خطر عثمانيان نجات پيدا كرده بودند.
سمرقند دردانه تيمور:
تيمور غير از جنگ، كارهاي ديگري هم كرد. يكي از اينها تبديل شهر سمرقند به يكي از زيباترين، آبادترين و ثروتمندترين پايتختهاي آن روزگار بود. هم تعداد زيادي از مردم شهرهاي تسخير شده را به سمرقند فرستاد و هم عالمان، صنعتگران و هنرمندان اين شهرها را راهي زادگاه خود كرد.
او همه توجه خود را صرف زيبايي و آباداني سمرقند كرد. البته در گذشته هم سمرقند شهر بزرگ و مهمي بود. تيمور بناهاي زيادي ساخت اما بيشتر به عظمت توجه ميكرد تا كاربردش. او دستور ساخت مسجد جامع، چند كاخ و آرامگاه را نيز داد. همچنين خياباني جهت عبور تجار ملل ديگر بنا كرد. تيمور جهاني را ويران كرد و ثروت و سرمايههاي معنوي آن را به سمرقند فرستاد تا سمرقند را آباد و آبادتر كند.
تيمور و فرهنگ:
او با وجود جنگهاي بيپايان خود به مسائل علمي و فرهنگي هم توجه داشت. او در طول سالهايي كه جنگ ميكرد با دانشمندان سرزمينهاي مختلف برخورد و ملاقات داشت. مباحثه تيمور با اين دانشمندان نشان ميداد كه او از برخي علوم اطلاع كافي داشت. هر چند بر خلاف عده زيادي از پادشاهان به شعر و شاعري علاقه اي نشان نميداد. او مسلمان بود و به سادات و عالمان دين احترام ميگذاشت. به هر سرزميني ميرسيد سراغ سادات و علما را ميگرفت و در گفت و گوهاي علمي و ديني آنان شركت ميكرد. در هر شهر تيمور مدرساني را تعيين كرد تا در مدرسهها و مسجدها به مردم مسائل علمي، ديني و شرعي را آموزش دهند. به پيران و صوفيان هم توجه داشت. به آنها اعتقاد زيادي نشان ميداد و در كارهاي مهم زندگي خود، پيش آنها ميرفت و از آنها اجازه و كمك ميخواست. گذشته از اينها بارها به ديدار پيران طريقت رفت و به آنان كمك مالي كرد. در بنا كردن و تعمير خانقاه صوفيان كوشيد و زمينهايي را براي خانقاه وقف كرد.
گفتهاند كه تيمور تاريخ جنگهاي خود را در كتابي به نام «تزوكات تيموري» يا «واقعات تيموري» نوشته.
اين كتاب دو قسمت دارد: در يك قسمت تاريخ جنگها و كارهايش را شرح داده و در قسمت ديگر به توضيح راه و روش خود درحكومت پرداخته است.
تيمور حملهاي كه به چين داشت و با شعار جهاد بر ضد كافران «فتا» درگذشت. او سپاه عظيمي را تشكيل داد و به طرف چين به راه افتاد.سرانجام در روز دهم شعبان بيمار شد. بيماريش روز به روز بدتر شد. پزشكش فضل الله تبريزي هم گفت كه نميتواند كاري كند. سرانجام در شب چهارشنبه 17 شعبان در «اترار» ديده از جهان فرو بست. و جسدش را در تابوتي از جنس آبنوس گذاشتند و سرداران آن را برداشتند. جسد تيمور در مدرسهاي كه نوه او محمد سلطان در آن دفن شده بود به خاك نهاده شد. او 36 فرزند و نوه و نبيره پسر، 17 فرزند و نوه دختر داشت.