محمد رضا پهلوی

محمد رضا پهلوی
Shah of iran.jpg
محمدرضا شاه پهلوی
دوران ۲۵ شهریور ۱۳۲۰ تا ۲۲ بهمن ۱۳۵۷
تاجگذاری ۴ آبان ۱۳۴۶ (۲۶ اکتبر ۱۹۶۷)
کاخ گلستان، تهران
زادروز ۴ آبان ۱۲۹۸ (۲۶ اکتبر ۱۹۱۹)
زادگاه تهران، ایران
مرگ ۵ مرداد ۱۳۵۹ (۲۷ ژوئیه ۱۹۸۰)
محل درگذشت قاهره، مصر
آرامگاه مسجد رفاعی، قاهره
پیش از ندارد (حکومت پادشاهی در ایران با وقوع انقلاب ایران در سال ۱۳۵۷ برچیده شد)
پس از رضا پهلوی
همسران فوزیه بنت فواد (۱۹۴۱ تا ۱۹۴۸)
ثریا اسفندیاری (۱۹۵۱ تا ۱۹۵۸)
فرح دیبا (۱۹۵۹ تا ۱۹۸۰)
کاخ سعدآباد
دودمان پهلوی
پدر رضاشاه پهلوی
مادر تاج‌الملوک
فرزندان شهناز پهلوی
فرحناز پهلوی
رضا پهلوی
علیرضا پهلوی
لیلا پهلوی
دین اسلام
امضا
Shah 01.tif

لطفعلی خان زند

پس از كشته شدن جعفرخان سر جانشيني او بين امراي زند اختلاف بوجود آمد . بالاخره حاجي ابراهيم كلانتر فارس در نهايت فداكاري سپاهي فراهم آورد و لطف علي خان فرزند جعفرخان را كه در آن تاريخ در غرب فارس مي زيست به شيراز خواست و در 15 شعبان سال 1203 ه. وي را كه 22 سال داشت بر تخت نشاند. او جواني فوق العاده خوش سيما بود. چهره اي جذاب، قامتي كشيده و اندامي باريك و قوي و چالاك داشت. وي در سواري و تيراندازي و شمشيربازي و ساير فنون سپاهيگري بي مانند و بسيار شجاع و متهور و بي باك بود. او به مناسبت جواني و زيبايي و دليزي و سخاوت در شيراز خيلي محبوبيت داشت. لطف علي خان به همه كرم مي كرد و هر كس براي حاجتي به او مراجعه مي نمود بدون نصيب نمي ماند. با توجه به اين فضايل اخلاقي و علاقه ي شديدي كه مردم فارس به سلطنت خاندان زند داشتند چنين به نظر مي رسيد كه لطف علي خان عظمت و اقتدار زمان كريم خان را بار ديگر تجديد خواهد كرد اما با وجود حريف سرسختي چون آقا محمدخان قاجار و حوادث غيرمنتظره اي كه در دوران سلطنت او روي داد اين اميد به يأس مبدل گرديد. او اولين كار بزرگي كه پيش گرفت اين بود كه سه جاده شوسه بين شيراز و بوشهر و شيراز و بندرعباس و شيراز و بندرلنگه احداث كند. احداث اين سه جاده در آن عصر يكي از كارهاي بزرگ عمراني بود كه سلاطين سلف نكرده بودند و دومين كار بزرگي كه در صدد بود انجام دهد ساختن سدي روي رودخانه ي موند بود تا آب آن رودخانه را بر اراضي طرفين رودخانه سوار كند. رودخانه موند رودي است كه از كوههاي فارس سرچشمه مي گيرد و در گذشته بدون استفاده به خليج فارس مي ريخت. اگر آن سد ساخته مي شد قسمت وسيعي از فارس كه استفاده نشده بود يكي از حاصل خيزترين مناطق دنيا مي گرديد و اگر سه جاده را كه مي خواست احداث نمايد به اتمام مي رسيد بسيار در توسعه ي آبادي و بازرگاني فارس مؤثر مي گرديد. اما جنگ هاي لطف علي خان با آقا محمدخان قاجار مانع از آن شد كه آن جوان روشن فكر بتواند آن كارها را انجام دهد. اما نيت او نشان داد كه استعداد زمام داري وي خيلي بيش از معاصرينش مي باشد و از لحاظ داشتن لياقت براي زمام داري با وجود جواني دو قرن از معاصرينش برتري داشت و سد سازي براي آبادي كشور و … از فرمول هاي امروزي است نه 200 سال قبل در ايران. او با اين كه جواني دليرو سلحشور بود، ذوق ادبي داشت وشعر مي گفت و چند شعر كه از وي باقي مانده نشان مي دهد كه يك شاعر با استعداد و خوب بوده است. وي علاوه بر اقدامات عمراني در اولين سال سلطنت خود يك كار ادبي هم كرد و عده اي از شعرا و فضلاي شيراز را مأمور نمود كه با همكاري، اشعار حافظ را مورد مطالعه قرار دهند و آن قسمت از اشعار وي را كه به طور حتم از او نبود را جدا نمايند. در ابتدا ممكن است كه اين كار ساده جلوه كند و به نظر رسد كه لطف علي خان كاري جالب توجه نكرده است ولي از نظر معنوي داراي اهميت مي باشد و نشان مي دهد كه لطف علي خان زند بيش از تناسب سن خود داراي ذوق و اطلاع ادبي بوده است. تصور مي شد كه بيشتر دشمني آقا محمد خان قاجار به لطفعلي به خاطر زيبايي او بوده است يعني لطف علي به خاطر زيبايي خود محسود او شده بود. هنگامي كه حاج ابراهيم كلانتر به او خيانت كرد در حالي كه لطف علي به او اطمينان داشت و دروازه هاي شيراز را به رويش بست و او را در مقابل دشمن تنها گذاشت لطف علي نه تنها عصباني شد و شكيبايي خود را ازدست نداد بلكه لبخند زد و بيتي از حافظ را خواند. پير پيمانه شكن من كه روانش خوش باد گفت پرهيز كن از محبت پيمانه شكن لطف علي خان زند مردي بود راستگو، جوانمرد و صريح الهجه او داراي اراده ي قوي بود. لطف علي خان همانند كريم خان زند خوش خلق و دادگستر و سخي و نيك فطرت و با ترحم و نوع پرور بود و مي گفت نمي توانم يك قيافه ي اندوهگين را ببينم و نمي توانم تحمل كنم كه من سير باشم وهم نوعم گرسنه وهنگامي كه در شيراز بود بعضي از شب ها لباس مبدل مي پوشيد تا اين كه بتواند به طور ناشناس به كساني كه فكر مي كرد نيازمند هستند كمك نمايد و شايد در مشرق زمين اولين كسي بود كه به فكر تأسيس بيمه ي اجتماعي افتاد و اگر عمرش كفاف مي داد و آن را به وجود مي آورد و گرچه آن چه مي خواست به وجود آورد عنوان بيمه ي اجتماعي نداشت اما نتيجه اي كه در آن به دست مي آمد همانند آن بود. ….درحاليكه روشنايي عصر زمستان دقيقه به دقيقه كم تر مي شد محمدعلي خان قاجار، چشم از صحنه ي پيكار بر نمي داشت و يك مرتبه ديد كه شمشير از دست لطف علي خان بر زمين افتاد. علت اين كه او نتوانست شمشير را نگاه دارد اين بود كه يك ضربت شمشير از عقب بر شانه ي راست او زدند و دست راستش مثل دست چپ از كار افتاد . همين كه خان زند، از فرط درد، شمشير را رها كرد محمدعلي خان فرياد زد او را نكشيد. ….. خان زند حركتي كرد كه شمشير خود را از زمين كه مستور از خون بود بر دارد ولي نتوانست و از شدت درد و خستگي زانو بر زمين زد. همين كه به او رسيدند و خواستند دستانش را از عقب ببندند از فرط دردي كه از دو شانه ي مجروحش بود فريادي زد و از هوش رفت. هنگامي كه او را به پيش آقا محمدخان قاجار مي بردند پالهنگ بر گردنش بستند و يك زنجيربه وزن 15 كيلو داراي دو قفل كه يكي به دست ها و ديگري به پاها قفل مي شد به دست ها و پاهايش بستند. زنجيري كه به دو پاي او بسته بودند مانع از گام برداشتن نمي شد ولي اسير نمي توانست كه با سرعت گام بردارد. گو اين كه اگر بر پاي او زنجير نمي بستند باز هم به مناسبت ضعف نمي توانست با سرعت حركت كند. وقتي كه پيش آقامحمدخان قاجار رسيد به او گفت كه به خاك بيفت و سجده كن . خان زن جواب داد من فقط مقابل خداوند سجده مي كنم. بر سرش زد و باو گفت بتو مي گويم به خاك بيفت. لطف علي خان گفت اگر من دست داشتم تو جرئت نمي كردي بر سرم بزني و بتو گفتم كه من فقط مقابل خداوند سجده مي كنم. ولي محمد خان قاجار آن قدر بر اسير مجروح و ناتوان فشار آورد تا اين كه او را بر زمين انداخت و سرش را به خاك ماليد. صداي آقامحمد خان قاجار ريز بود و هرگز فرياد نمي زد اما در آن هنگام كه دشمن را مقابل خود ديد صدا را بلند كرد و گفت اي لطف علي مي بينم كه هنوز نخوت داري و غرور تو از بين نرفته است ولي من هم اكنون كاري مي كنم كه ديگر تو نتواني سر را بلند نمايي. آن وقت خواجه ي دانشمند و متدين قاجار فرمان داد كه عده اي از اصطبل بيايند. انسان حيران مي شود كه چگونه مردي چون اقا محمد خان كه فاضل بود و براي اجراي احكام دين اسلام تعصب داشت و نماز او هيچ موقع قضا نمي شديك چنان فرمان ننگين و بي شرمانه اي را داد. او به مناسب خواجه بودن عقده دائمي داشت و اطرافيانش خوب از آن موضوع آگاه بودند و هر موقع كه صحبت از زن به ميان مي آمد طوري صحبت مي كردند كه گويي خواجه ي قاجار يك مرد عادي است . عقده دائمي خواجه قاجار، بر اثر مشاهده ي جواني و زيبايي و لطف علي خان زند منفجر شد و آن دستور ننگين را صادر كرد. كيست كه نداند در آن روز لطف علي خان زند آن قدر ناتوان بود كه بدون زنجير و پالهنگ قدرت راه رفتن نداشت تا چه رسد به اين كه او را مقيد به زنجير نمايند و پالهنگ بر گردنش ببندند. كيست كه نداند در آن روز لطف علي خان از دو شانه به شدت مجروح بود نمي توانست دست هاي خود را تكان بدهد تا چه رسد به اين كه دو دستش را با زنجير ببندند. لطف علي خان زند نشان داده بود كه مردي دلير است و در آن روز، دليري خود را به يك تعبير مسجل كرد. زيرا با اين كه مجروح و خسته و ناتوان بود و او را مقيد به زنجير و پالهنگ كرده بودند و مي دانست كه هر گاه ابراز شهامت نمايد دچار شكنجه هاي هولناك خواهد شد دليري خود را نشان داد و حاضر نشد مقابل خواجه قاجار به خاك بيفتد و گفت كه من جز در مقابل خداوند سجده نمي كنم. يك مورخ اروپايي نمي تواند خود را قائل كند كه در آن روز آقا محمدخان هم چون دستوري صادر كرده بود. دستوري كه او صادر كرد آن قدر قبيح بود كه وجدان يك مورخ اروپائي نمي تواند آن را بپذيرد و به خود مي گويد كه اين اتهام است و دشمنان آقامحمدخان اين تهمت را بر او زده اند ولي متأسفانه مورخين مغرب زمين، در كتاب هاي خود با اشاره، اين موضوع را نوشته اند. لطف علي خان زند كه ديگر مشرق زمين شمشيرزني چون او به وجود نخواهد آورد و خلق و خوي و لياقت زمام داري اش او را محبوب هم كرده بود نامي درخشان از خود در تاريخ شرق باقي گذاشت ولي فجايعي كه آقامحمدخان در مورد او مرتكب شد مرتبه اش را در تاريخ شرق حتي تا مرتبه ي يك شهيد بالا برد. لطف علي خان زند را در اصطبل جا دادند بدون اين كه زنجير از دست و پاهايش بگشايند و پالهنگ از گردنش بردارند. خان زند در آتش تب مي سوخت وگاهي ناله بر مي آورد و اظهار تشنگي مي كرد. ولي كاركنان اصطبل از بيم آقا محمدخان نمي توانستند آب به او بدهند و اسير بدبخت و مريض كه مقيد به زنجير و پالهنگ بود تا بامداد آن روز ناليد. روز بعد آقامحمد خان قاجار دستور داد كه لطف علي خان زند را به حضورش بياورند. خان زند قدرت راه رفتن نداشت و دو نفر از دو طرف بازوهايش را گرفتند و او را مجبور مي كردند كه قدم بردارد و همين كه رهايش مي نمودند بر زمين مي افتاد . عاقبت او را نزديك آقامحمد خان قاجار بردند . خواجه قاجار گفت لطف علي، بگو بدانم آيا هنوز هم غرور داري يا نه؟ سر لطف علي خان زند، بر اثر ضعف و تب روي پالهنگ خم شده بود و نمي توانست پلك ديدگان را باز كند. ولي بعد از اين كه آن را شنيد سر را بلند كرد و پلك ديدگان را گشود و آب دهان را به طرف صورت او پرتاب كرد و گفت اي اخته ي فرومايه من از تو نمي ترسم. خان زند، بزرگترين ناسزايي را كه ممكن بود به آقا محمدخان قاجار بگويند به او گفت چون خواجه ي قاجار از خواجگي خود رنج مي برد و آن ناسزا با حضور تمام سرداران و بردگان به آقا محمدخان قاجار گفته شد. آقا محمد خان لحظه اي سكوت كرد وبعد جلاد را احضار نمود و به او گفت دو تخم چشم لطف علي بيرون بياورد. جلاد خان زند را به زمين انداخت و دست و پاهايش را كه در زنجير بود طوري با طناب بست كه نتواند آن ها را تكان بدهد و بعد سه انگشت را زير پلك چشم راستش قرار داد و تا آن جا كه در بازوي خود زور داشت فشار آورد چشمي كه روزي در زيبايي در بين چشمهاي جوانان ايراني نظير نداشت از كاسه بيرون آمد وجلاد آن قدر فشار داد تا اين كه تخم چشم بكلي از كاسه خارج گرديد. همين كه جلاد خواست شروع به كار بكند آقا محمد خان از جا برخاست و به محكوم نزديك گرديد كه با دو چشم خود، خروج تخم هاي چشم خان زند را از كاسه ها ببيند و شايد بهمين مناسبت است كه بعضي نوشته اند كه او با دو دست خويش تخم چشم هاي خان زند را از كاسه بيرون آورد. بعد از اين كه تخم چشم راست لطفعلي خان زند از كاسه خارج شد ، جلاد، كارد كه بدندان گرفته بود به دست گرفت و اليافي را كه وسيله ي اتصال تخم چشم به كاسه بودبريد و تخم چشم از كاسه به كلي جدا شد و دژخيم تخم چشم را بر زمين انداخت و انگشتان را به زير چشم خان زند برد و در حاليكه آقا محمد خان هم چنان مي نگريست آن تخم را هم از كاسه جدا كرد. وقتي تخم چشم راست او از كاسه بيرون آمد آن جوان قدري تكان خورد و ناليد ولي هنگامي كه تخم چشم چپش را بيرون مي آورند آن جوان تكان نخورد وصدايي از وي شنيده نشد. وقتي هر دو تخم چشم لطف علي خان زند بر زمين افتاد خواجه ي قاجار گفت حالا نوبت من است كه آب دهان به صورتت بيندازم و برخسار محكوم نابينا آب دهان انداخت ولي لطف علي خان زند كه آب دهان بر صورتش انداختند و صداي خواجه ي قاجار را نشنيد زيرا از هوش رفته بود. همان روز كه خان زند را كورد كردند آقا محمدخان قاجار گفت من نمي خواهم كه اين مرد بميرد بلكه مي خواهم زنده بماند و افسار بر سرش بزنند و او را در سفرها پياده راه وادارند. ولي حال لطف علي خان طوري وخيم بود كه به او گفتند كه اگر مورد مداوا قرار نگيرد خواهد مرد. خواجه قاجار دستور كه زخم هاي دو شانه و دوچشمش را مداوا كنند تا اين كه زنده بماند و وي بتواند پيوسته او را مورد تحقير قرار بدهند خواجه ي قاجار شتاب داشت كه لطف علي خان زودتر مداوا شود تا اين كه وي بتواند آن جوان نابينا را كنار اسب خود بدواند ولي با اين كه زخم چشم او مداوا يافت زخم دو شانه اش معالجه نمي گرديد و بيم آن مي رفت كه آن دو زخم، خان زند را بهلاكت برساند. بعد از اين كه زخم هاي لطف علي خان بهبود يافت، باز خيلي ضعيف بود زيرا كه غذاي كافي به او نمي دادند و او را در مكان راحت نمي خوابانيدند. مردان كرمان كه همه كور بودند ولي زن ها برخي در شب هاي جمعه براي او قدري غذا مي بردند. ولي مأمورين آقامحمدخان قاجار نمي پذيرفتد و مي گفتند كه اگر غير از نان و آب به او بدهند آقا محمدخان آن ها را خواهد كشت يا كور خواهدكرد. ديگر لطف علي خان زند زيبا نبود و هرگز سر را بلند نمي كرد زيرا كسي كه چشم ندارد تا اين كه دنيا را نگاه كند براي چه سررا بلند نمايد. گاهي خان زند براي اينكه آتش درون را تخفيف بدهد اشعار شيخ محمود شبستري را با آهنگ سوزناك مي خواند و آهنگ هاي او كه بيشتر نغمه هاي فارسي بود طوري در مستحفظين اثر مي كرد كه بي اختيار هنگامي كه از خان زند دور بودند آن را زمزمه مي كردند. از اشعار عرفاني شبستري گذشته خان زند به خواندن اشعار باباطاهر علاقه داشت با اين كه خان زند نابينا بود باز خواجه ي قاجار از سكونت آن جوان در جنوب ايران مي ترسيد و دستور داد كه وي را به تهران منتقل كنند. اما در پايتخت نيز نسبت به خان زند حس كنجكاوي و ترحم به وجود آمد و مردم مي گفتند كه وارث كريم خان آمده است وبرخي اظهار مي نمودند كه كوري لطف علي خان زند مانع از سلطنت او نيست هم چنان كه شاهرخ كور است ولي در خراسان سلطنت مي كند. اين اظهارات آقامحمدخان قاجار را متوحش كرد و هنگامي كه در چمن (سلطانيه) بود براي حاكم تهران دستورحكم فرستاد كه لطف علي خان زند را به هلاكت برسانند و دژخيم باتفاق دو نفر وارد زندان خان زند شدند و يك مرتبه ديگر دست هاي آن جوان تيره روز را بستند و دهانش را گشودند و جلاد دستمالي كه گلوله كرده بود در حلقوم او نهاد و بعد يك چوب دراز روي دستمال نهاد و با يك چكش بر چوب زد تا اين كه دستمال در گلوي خان زند فرو برد و بعداز چند دقيقه روح از كالبد لطف علي خان جدا شد و آن جوان نابينا از مشقات زندگي رهايي يافت. وقي جسد او را براي شستن به غسال خانه واقع در نزديك (چهل تن) در تهران بردند به اسكلتي شباهت داشت كه پوستي روي آن كشيده باشند وكسي كه آن جسد را مي ديد فكر نمي كرد كه كالبد بزرگترين شمشيرزن شرق است و ديگر روزگار شمشيرزني چون او تربيت نخواهد كرد. پس از اين اين كه جسد شسته شد به امامزاده زيد واقع در (بازار) تهران بردند و آن جا دفن كردند بدون اينكه اثري روي قبر بگذارند. چنين مرد، شهريار زند و زمام دار روشنفكر جنوب ايران كه هرگز تبسم از لبانش دور نمي شد و از لحاظ صورت و سيرت فرشته بود و هر كس كه او را مي ديد محبتش را در دل مي پرورانيد.

کریم خان زند

کریم خان سیاست داخلی

 کریم خان در آغاز سرباز سپاه نادرشاه افشار بود و پس از مرگ او به ایلش پیوست و کم کم با سود بردن از جو به هم ریخته پس از مرگ نادر نیرویی به هم زد و چندی پستر با دو خان بختیاری به نامهای ابوالفتح خان و علیمردان خان ائتلافی را فراهم ساخت و کسی را که از سوی مادری از خاندان صفوی می‌‌دانستند به نام ابوتراب میرزا را به شاهی برداشتند.در این اتحاد علیمردان خان نای السلطنه بود و ابوالفتح خان حاکم اصفهان و کریم خان نیز سردسته سپاه بود. اما چندی که گذشت علیمردان خان ابوالفتح خان را کشت و بر دیگر همراهش کریم خان هم شورید ولی سرانجام پیروزی با کریم خان بود.چندی هم با محمد حسن خان قاجار دیگر داودار پادشاهی ایران درگیر بود که سرانجام سربازانش محمد حسن خان را در حالی که رو به گریز بود کشتند.او بازمانده افغانهای شورشی را نیز یا تار و مار کرد و یا آرام نمود.سر انجام با لقب وکیل الرعایا به فرمانروایی بخش بزرگی از ایران به جز خراسان که آن را به احترام نادرشاه آن را در دست نوه او شاهرخ میرزا باقی گذاشت.

کریم خان لری بی سواد اما هوشمند و با تدبیر بود و به آرامش و رفاه مردم اهمیت می‌‌داد و به دانشمندان ارج میگذاشت. وی کارخانه‌های چینی سازی و شیشه گری در ایران احداث کرد. صنایع و بازرگانی در دوره وی رونق فراوان یافت.

جنگ خارجی

تنها کشورگشایی دوران فرمانرواییش گشودن شهر بصره و ستاندن این شهر از عثمانیان بود که البته آن هم رویه بازرگانی و اقتصادی داشت. در زمان او بندر بوشهر مرکز تجارت و داد و ستد شد. کریم خان از انگلیسی‌ها دل خوشی نداشت و همیشه میگفت که انگلیسی‌ها می‌‌خواهند ایران را مانند هند کنند بنابراین با دیگر کشورهای اروپایی نظیر فرانسه و هلند به امور بازرگانی می‌‌پرداخت. با این همه انگلیسی‌ها از هر دری که رانده می‌‌شدند از در دیگری می‌‌آمدند. دوران پادشاهی کریم خان آغاز دوران استعمار کشورهای آسیا و افریقا بود و برخی کشورهای اروپایی نظیر انگلستان و فرانسه تلاش بسیاری برای جلب توجه کریم و غارت ثروت‌های ملی ایران به کار بردند و حتی موفق شدند با رشوه کریم خان و اطرافیان او را بفریبند.(منبع: جامعه‌شناسی نخبه کشیاثر علی رضا قلی والا)

سرکوبی شورش ها

در زمان کریم خان چند آشوب کوچک از جمله طغیان میرمهنا دزد دریایی معروف خلیج فارس و شورش حسینقلی خان جهانسوز بود تنها شورش‌های داخلی بشمار می‌رود و لذا دوران پادشاهی کریم خان دوره‌ای از آرامش برای ایران محسوب می‌گردد.

پای تخت کریم خانی

او شهر شیراز را پایتخت خود ساخت و سازه‌های بسیاری از خود در این شهر به یادگار گذاشت که از آن می‌‌توان به حمام وکیل،بازار وکیل و... نام برد. کریم خان پادشاهی سلیم النفس و عادل بود و در باره عدالت او داستان‌ها گفته شده است. هرچند که در مواردی از وی تندخویی و حیله گری نیز دیده شده است اما در کل وی شاهی پاکدل و انسانی درست کار بود که در تاریخ از وی به نیکی یاد می‌شود.

مرگ کریم خان و نسل او

کریم خان در ۱۱۹۳ هجری قمری درگذشت. فرزندان او هفت تن بودند.چهار پسر و سه دختر. پس از مرگش بزرگ‌ترین پسرش ابوالفتح خان به فرمانروایی رسید.

پایه گذار دودمان زند، کریم خان فرزند ایناق خان، ریئس ایل زند بود که در روستای پری از بخشهای ملایر زندگی می کردند و به گویش لری سخن می گفتند، در میان فرزندان ایناق خان، کریم خان، مردی شمشیر زن، دلیر، خردمند و دانا شناخته شده بود و او را «توشمال» به معنی بزرگتر و کدخدا می نامیدند. در دوران صفویه و افشار ایل زند گاه به عثمانیها و زمانی به افغانها می تاختند و دارائی آنها را به یغما می بردند و با این کار بر آن بودند که دشمنان را از ایران برهانند. آنان با ترفند های سیاسی ویژه که آمیخته با ساده دلی و پاکی بود.

. همسایگان که چشم به خاک ایران داشتند از کشور رانده و هرگز فرمانبردار آنها نشدند. در این راستا دکتر نوائی می نویسد:

« این طایفه به هیچ قدرتی سر فرود نیاورد، نه خراجگزار افاغنه شد، ، نه خدمتگزار عثمانیان، بلکه با روش جنگ و گریز به اصطلاح آن زمان «قزاقی» دائماً مزاحم اردوی عثمانیها بودند.»1

در زمان نادر شاه، این ایل به خراسان کوچ داده شد و در «دره گز» جایگزین شدند.نادر تنی چند از دلاوران ایل که کریم خان یکی از آنها بود به سپاهیان خود افزود. کریم خان از خود دلیری و دلاوری نشان داد تا آنجا که به سرداری سپاه ابراهیم خان برادر زاده نادر برگزیده شد. پس از کشته شدن نادر، برگ نوینی در تاریخ زندگی ایل زند باز شد و آنها از تبعید گاه خود به دیار کهن «پری» بازگشتند.

کریم خان پس از جنگ و ستیز با رقیبان خود که بیشتر از سران بختیاری بودند، در سال 1179 هجری برابر با 1759 پس از زایش مسیح، وارد شیراز شد، آنجا را پایتخت قرار داد و به شاهی رسید. او تا پایان زندگیش هرگز پانیام شاه و سلطان را نپذیرفت و خود را وکیل الرعایا خواند زیرا به این باور بود که وکیل مردم ایران است.«  به راستی عنوان جالبی بود. نه پیش از او کسی از این عنوان پرشکوه استفاده کرده بود نه پس از او. پس پاسخ را در شخصیت و مشرب خود او باید جستجو کرد. این عنوانی بود که او از سر عقل و درایت به آن قناعت ورزیده بود.»2

ساختار فرمانروائی کریم خان پس از ساسانیان و دستیابی عرب به ایران بنیانی ایرانی نژاد داشت. پس از فروپاشی آل بویه آنانکه در خاک ایران حکمرانی کردند، یا ترک و یا مغول بودند. او نخستین ایرانی پس از ترک و مغول بو دکه در سراسر ایران فرمانروائی کرد. خان پاک دل و بی پیرایه زند، امانه بی سیاست و ناتوان در کشور داری، توانست آرامشی را که زمانها مردم ایران آرزومند آن بودند، برایشان ارمغان آورد. مردم توانستند پس از مدتها جنگ و تنگدستی و بیماری که در دوران نادر و جانشینان او ایران را فرا گرفته بود، در آسایش، با نشاط و شادی زندگی کنند. کریم خان 14 سال پایان عمر را چنان پی ریزی کرد که خود و مردم ایران آسوده و شاد بودند.

در ایامش ایران طرب خانه بود

ز عهدش غم غصه بیگانه بود

شاه عباس بزرگ صفوی

                        شاه عباس صفویه مشهور به شاه عباس کبیر

 حکومت پادشاهان صفوی‚ با آمدن شاه اسماعیل اول آغاز و با رفتن شاه عباس سوم پسر شاه طهماسب دوم خاتمه یافته است . دولت مقتدر و ایرانی صفویان که ایران بزرگ و قدرتمند را پس از حدود یکهزار سال شکل دادند را میتوان زنده کننده هنر , قدرت و فرهنگ ایرانی دانست . این سلسله با پشتوانه هزاران سال تمدن ایران , هنر اسلامی را جهانی کرد و به دین و فرهنگ عرب رنگ و بویی جهانی و شگفت انگیز داد .  شاه عباس یکم صفوی به دلیل رشادت های بسیاری که در طول زندگی اش برای سرافرازی ایران انجام داد به شاه عباس کبیر شهرت یافت . وی پسر سلطان محمد صفوی نامبردار به خدابنده فرزند بزرگ شاه تهامسب یکم و نوه شاه اسماعیل یکم سرسلسله خاندان صفوییان است . مادر وی خیر النسابیگم دختر میر عبدالله خان والی مازندران بود و نسب او به سید قوام الدین نامبردار می رسد . شاه عباس بزرگ در سال 978 هجری قمری در شهر هرات ایران ( که امروزه به اشغال افغانستان در آمده است ) مرکز فرمانروایی خراسان بزرگ چشم به جهان گشود . در سال 980 در سن 1.5 سالگی به میرزایی در هرات سپرده شد و شاهقلی سلطان با عنوان لله گی او در مقام امیرالامرایی خراسان ماند و از او مراقبت نمود . در سال 996 برابر با 1588 میلادی در سن 18 سالگی به پادشاهی رسید . در زمان زنده بودن پدرش در سال 996 از خراسان به قزوین رفت و بر تخت پادشاهی نشست . سلطان محمد خدابنده که در شیراز بود ناچار شد پادشاهی را به وی واگذار نماید . شاه 18 ساله ایران هنگامی که بر تخت نشست اوضاع ایران بسیار هرج و مرج بود . سپاه متجاوز ترکان عثمانی به ایران یورش آورده و شهرهای ایران را اشغال نموده بودند . ازبکان در مرزهای شمال شرقی ایران وارد شهرهای ایران شده بودند و مردم بیگناه را کشتار میکردند .

شاه عباس ناچار در مرحله نخست پیمانی با ترکان عثمانی بست و شهرهای ایران را منجمله تبریز - شماخی - تفلیس ( گرجستان ) - نخجوان ( آذربایجان )- لرستان و فارس را به آنها واگذار نمود . سپس شروع به فرونشاندن آشوب های داخلی ایران نمود . در مرحله نخست شیراز - کرمان - خرم آباد - گیلان را فرمانبردار نمود . پس از آن راهی نبرد با ازبکان متجاوز شد . شایان ذکر است کشور ازبکستان که امروزه شکل گرفته است شهرهای جنوبی آن ایرانی هستند و به اشغال این قوم در آمده است . مشهورترین این شهرها خوارزم و بخارا است . عبدالمومن خان اوزبک در خراسان بزرگ یاغی گری می نمود و موجب قتل بسیاری از مردم ایران شده بود . وی کتابخانه آستان قدس را چپاول کرد و سپس نیشابور و دامغان را ویران نمود . شاه عباس کبیر با شتاب راهی خراسان شد و اوزبکها را شکست داد و آنان را وادار به عقب نشینی کرد . در سال 1006 هجری در نزدیکی هرات شکستی سخت بر آنان وارد نمود و به سپس به قزوین بازگشت . در این هنگام دوبرادر انگلیسی به نام های رابرت شلی و آنتونی شرلی به همراه 26 تن دیگر جهت برقراری روابط بازرگانی به ایران آمدند و چون در میان آنها کسانی بودند که از ساخت توپ و تانک آگاهی داشت - شاه عباس از آنها برای مقابله با سپاه عثمانی بهره برد . شاه عباس سپاهی بزرگ همراه با توپخانه - سواره و پیاده نظام به همراه 60 هزار تفنگ و 500 توپ تهیه نمود و برای جنگ با عثمانی و آزاد سازی شهرهای ایران راهی این مناطق شد . در سال 1009 الله وریخان سردار گرجی ایران - بحرین را که به اشغال پرتغالی ها در آمده بود آزاد کرد و بحرین رسما دوباره بخشی از ایران شد . در سال 1011 شاه عباس وارد نبرد با عثمانی ها شد . در آغاز نبردی سخت درگرفت و مردم آذربایجان به یاری شاه عباس برخواستند و در نبرد با ترکان متجاوز عثمانی کوشیدند . نخستین شهر تبریز آزاد شد - سپس ایروان در ارمنستان کنونی آزاد شد - سپس گنجه و باکو در جمهوری آذربایجان - سپس تفلیس در گرجستان کنونی و دربند و شروان و شماخی و دیاربکر و موصل در کردستان عراق و ترکیه آزاد شدند و دوباره شهرهای ایرانی بخشی از ایران شدند . ولی متاسفانه چند صد سال بعد حکومتی ننگین به نام قاجار دوباره همه آنان را به بیگانگان واگذار نمود . شاه عباس 100 هزار تن از سپاهیان عثمانی را به سختی شکست داد . در سال 1015 به قزوین بازگشت . در سال 1024 برای سرکوبی تهمورث خان گرجی که در نبرد بین ایران و عثمانی در حمایت از عثمانی برخواسته بود به گرجستان رفت و سپاهیان وی را شکست داد و وارد تفلیس شد . سپس محمد پاشا سردار عثمانی را که به یاری گرجی ها آمده بود را نیز شکست داد . در این نبرد 70 هزار نفر از سپاهیان گرجی - عثمانی را کشت داد و 130 هزار نفر دیگر را اسیر کرد . شاه عباس کبیر در سال 1034 به بغداد لشگر کشید و سپاه عثمانی را که به بغداد یورش برده بودند را شکست داد . شاه عباس بغداد عراق را بخشی از ایران میدانست . خرابه های هزاران سال پادشاهان ایرانی در عراق هنوز باقی است . سپس جزیره قشم - هرمز و بندر عباس را که در آن هنگام کمبرون نام داشت را از اشغال پرتغالی ها آزاد نمود .

The great Iran map - Azerbaijan map -The Great Kurdistan Map - Armenia Map - Georgia Map - نقشه شهرهای ایرانی آذربایجان - ارمنستان و کردستان بزرگ - گرجستان

نقشه ایران بزرگ پس از زمامداری شاه عباس بزرگ در زمان حکومت ملی صفویان , مناطق ایران غربی که شاه عباس آنان را از دست ترکان عثمانی آزاد کرد شامل : کردستان ترکیه , کردستان عراق , کردستان سوریه و مناطق ایران شمالی می باشد - مناطق آزاد شده ایران شمالی شامل : جمهوری آذربایجان , ارمنستان , گرجستان - مناطق آزاد شده شرقی ایران شامل پاکستان , افغانستان و کشمیر هند .

شاه عباس پادشاهی ایران دوست , دلاور , قدرتمند و باتدبیر بود . وی برای آبادی و پیشرفت کشور کوشش های بسیار نمود . اراضی اشغال شده ایران را آزاد کرد . بناها و معماری های بسیار زیبا که شهرت جهانی دارد را در اصفهان و قزوین و دیگر شهرها باقی گذاشت . بازرگانی و صنعت را در ایران گسترش داد . در سال 1000 پایتخت خود را از قزوین به اصفهان برد و در آبادانی اصفهان کوشش بسیاری نمود . از جمله بناهای وی میتوان : مسجد شاه , مسجد شیخ لطف الله , سی و سه پل , خیابان چهار باغ , تکمیل ساختمان عالی قاپو و . . . را نام برد . ساختمان چهل ستون نیز در سالهای آخر پادشاهی وی آغاز شد . متاسفانه وی در گسترش مذهب و شیعه گری افراط نمود . پایه گذاری حکومت شیعه در ایران را به وی نسبت می دهند . در سال 1038 پس از 42 سال پادشاهی قدرتمند در سن 59 سالگی در مازندران چشم از جهان فروبست و پیکر وی را در کاشان به خاک سپردند .

تیمور لنگ

سال شمار زندگي تيمور

736: تولد

772: ورود به سمرقند

781 ـ 772: لشگركشي به خوارزم

782: ورود به خراسان

783: تصرف هرات

790ـ 787 :‌ يورش سه ساله به ايران

779 ـ 794 : يورش پنج ساله به ايران

798: پايان حكومت آل كرت

801: فتح هندوستان

807 ـ 802 : يورش هفت ساله به ايران

803 : تصرف قلعة سيواس

804 : شكست دادن بايزيد بسطامي

807 : مرگ

 


 

تيمور در سال 763 قمري در شهري به نام كَش يا سبزچشم به دنيا آمد. در زمان تولد او آشفتگي و جنگ‌هاي فراواني در ايران بود. سلطان ابوسعيد آخرين ايلخان قدرتمند مغول از جهان رفت و مرگ او نشانه آشكار پايان  عصر چنگيز بود. وقتي تيمور به دنيا آمد در قسمت غربي اردوي جغتائيان فردي به نام قزان سلطان حكومت مي‌كرد. حكومتش ستمگرانه بود و مردم زندگي سخت و بدي را مي‌‌گذراندند. يكي از اميران به نام امير قرغن شورش كرد و حكومت را به دست گرفت از آن پس هيچگاه آرامش و امنيت به اردوگاه بازنگشت.

دورنماي زمانه‌اي كه تيمور بدان پاگذاشت چنين است:‌

آشفتگي، ضعف و از هم‌پاشيدگي سياسي سرزمين‌هاي اسلامي، نبودن حكومتي مقتدر و متمركز، ‌رشد حكومت‌هاي محلي ضعيف و بي‌دوام، در چنين زمانه اي مي‌شد تصور كرد كه اگر كسي اراده آهنين داشته باشد و در او كارداني هوش و لياقتي هم پيدا شود مي تواند به سرعت پيشرفت كند.

اين شرايط آماده، سفره گسترده‌اي بود براي قهرماني كه توانايي بلعيدن غذاهاي لذيذ آن را داشته باشد. پدر تيمور امير ترغاي مرد ثروتمندي نبود ولي در ميان ايل برلاس، احترام زيادي داشت. تيمور دوران كودكي و به احتمال زياد دوران جواني خود را در شهر كَش گذراند. او مثل بقيه جوانان قبيله‌اش در جواني مهارت‌هايي را آموخت كه براي جنگيدن لازم است، يعني سواركاري و تيراندازي را فرا گرفت. گذشته از زبان مادري‌اش، زبان تركي و فارسي هم فرا گرفت، هر چند خواندن و نوشتن به زبان فارسي را نمي‌دانست.

درباره اين كه تيمور در دوران جواني چه مي‌كرده است چيز زيادي نمي‌دانيم. كساني هم كه با او همزمان بوده‌اند و تاريخ زندگي او را نوشته‌اند در اين مورد سكوت كرده‌اند. احتمال مي‌دهيم كه در اين سالها، كار تيمور با گروهي از دوستان و همراهانش،‌ دزدي از كاروانهاي تجاري و راهزني بوده است. به هر حال براي آنكه كار تيمور بالا بگيرد و نامش بر سر زبان‌ها بيفتد اول بايد ثروتي به دست مي‌آورد و مهمتر از آن، كساني را پيدا مي‌كرد كه از او فرمان ببرند و در خدمتش باشند. او در اين كار موفق بود. حتي در نخستين سالهاي جواني، تيمور در ميان جوانهاي قبيله‌اش به شهرت رسيد و بعضي از آنها با او پيمان وفاداري بستند و او را به عنوان رهبر خود پذيرفتند. با همين  نيروهاي كم تيمور در سطح ملي ماجراجويي مي‌كرد و با حمله به كاروان‌هاي تجاري ثروت بدست آمده را به يارانش مي‌بخشيد و به همين ترتيب بر شهرت و تعداد همراهانش افزوده مي‌شد. در محيطي كه تيمور زندگي مي‌كرد، اين كارها غيرعادي نبود و زندگي بيابانگردي با اين قبيل كارها سازگار بود. به تدريج تيمور به جايي رسيد كه نامش در دسته‌بنديهاي منطقه‌اي و كشاكش‌هاي محلي به ميان آمد. در كنار تيمور اميرحاجي برلاس قرار داشت. امير حاجي بر حاكمان ماوراءالنهر شورش كرد و با پيروزي بر آنان قدرتي به دست آورد. تيمور كه مي‌خواست از جايي شروع كند، به خدمت او درآمد. در سال 762 هجري قمري فردي به نام تغلق تيمورخان به ماوراءالنهر لشگر كشيد. امرحاجي نتوانست در برابر او مقاومت كند و به خراسان گريخت. ابتدا تيمور هم با او به خراسان رفت، ولي زيرك‌تر از آن بود كه از طرف بازنده حمايت كند. به همين علت خيلي زود به ماوراءالنهر بازگشت و خود را به خان پيروز نزديك كرد. پاداش اين موقع‌شناسي و تشخيص زيركانه حكومت كَش بود. حالا ديگر تيمور نه به عنوان سركرده يك گروه راهزن و غارتگر، بلكه به عنوان حاكم يك شهر شناخته مي‌شد و همين ماجرا نقطه آغازي بر پيشرفت‌هاي او بود. براي تيمور متحد ديگري در راه بود. يكي از اميران قبيلة برلاس، امير قزغن بود. او با حاكمان منطقه درگير شد و در هرج و مرجي كه در ماوراءالنهر روي داد كشته شد. نوه او اميرحسين مي‌خواست با استفاده از اوضاع آشفته منطقه، هم انتقام خون پدرش را بگيرد و هم به قدرت دست يابد. براي موفقيت در اين راه نمي‌توانست تنها به نيروي خود تكيه كند. براي همين از چند نفر درخواست كمك كرد كه يكي از آنان تيمور بود. اميرحسين براي اين‌كه تيمور را به خود نزديكتر كند پس از به دست آوردن اولين پيروزي مشترك يعني فتح سمرقند دخترش را به ازدواج او درآورد. چون در زبان تركي به داماد «گوركان» مي‌گويند، تيمور نيز با لقب گوركان شهرت يافت و جانشينان او در ايران و هند هم گوركانيان ناميده ‌شدند. تيمور در جستجوي قدرت و حكومت بود و براي همين كار به هر دري مي‌زد و با هر كسي متحد مي‌شد، اما در نهايت به هيچ متحدي وفادار نبود، يك نفر را به عنوان هم‌پيمان مي‌پذيرفت ولي وقتي مي‌فهميد كه او نمي‌تواند پيروز شود، او را رها مي‌كرد و به طرف كسي مي‌رفت كه تواناتر بود. اول همراه و يار اميرحاجي بود، اما بعد به سراغ تغلق تيمورخان رفت و به او نزديك شد. خيلي زود از او هم دست كشيد و به امير حسين پيوست.

اميرحسين به همراه تيمور به سيستان رفتند. حاكم سيستان از آن دو ياري خواست تا دشمنان خود را سركوب كند آنها هم به او كمك كردند. وقتي خيال حاكم از دشمنانش آسوده شد به هر دو امير  خيانت كرد. وي گروهي از نيروهاي خود را به سراغ آن دو فرستاد و ميان آنان جنگ سختي درگرفت. اين جنگ تاريك‌ترين نقطه زندگي تيمور و تلخ‌ترين خاطره او را رقم زد و در همين جنگ بود كه پاشنه پاي راستش مجروح شد. پس از آن نمي‌توانست درست راه برود و مي‌لنگيد. همين جراحت باعث شد كه او را تيمور لنگ بنامند. غربيها هم، تيمور را به عنوان تامرلين مي‌شناسند يعني تيمور لنگ. هم كتف راستش مجروح شد و هم دو انگشت آخر دست راستش را از دست داد. خلاصه از قسمت راست بدن ناكار شد. تيمور پس از اين و جنگ لاي همراه اميرحسين به نقطه صفر رسيدند.

سربداران سمرقند نردبان ترقي تيمور شدند:

پس از آنكه مولانا زادة سمرقندي به دو امير احترام گذاشت و آنها را به رسميت شناخت و از آنها كمك گرفت. تيمور نيرنگ سياسي را به كار برد كه «كسي كه شهري را در اختيار ندارد، حتي توانايي تسخير آن را هم در خود نمي‌بيند، با اين حال براي آن حاكم تعيين مي كند و ماليات را به مردم مي‌بخشد!

جايگاهش را محكم كرد. در اين ميان زن تيمور كه دختر اميرحسين بود درگذشت. پس اميرحسين تصميم گرفت تيمور را نيز بكشد و از سر راهش بردارد. اما تيمور جان سالم به در برد و خود را به ماخان رساند و به كار تسخير شهرهاي  ماوراءالنهر مشغول شد.

دو امير مدتي با هم به طور ظاهري مدارا كردند ولي به هر حال يكي از آن دو بايد از ميان مي‌رفت. اين اتفاق در سال 771 هجري قمري افتاد، تيمور بر ضد اميرحسين قيام كرد و به قدرت كامل رسيد، آن گاه اميرحسين و دو پسرش را كشت. اين ماجرا در حوالي بلخ روي داد. تيمور از آن‌جا به سمرقند آمد. همه ثروت اميرحسين را به دست آورد و ميان نيروهايش تقسيم كرد. از آن پس تيمور تمام شهرهاي ماوراءالنهر را تسخيركرد و در سال 772 هجري قمري به طور رسمي سلطنت اين منطقه را از آن خود كرد. سمرقند پايتخت حكومت نوپاي تيمور شد. تيمور حكومت مهمي را به دست‌ آورده بود، ولي كار او هم‌چنان ادامه داشت.

خود تيمور، مردي بيابانگرد بود ولي ارزش زندگي شهرنشيني، كشاورزي، پيشه‌وري و تجارت را خوب مي‌دانست. كشاورزي و تجارت را تشويق مي‌كرد و به آباداني ماوراءالنهر علاقه داشت. براي همين مردم اين منطقه را از پرداخت ماليات دو ساله معاف كرد. بيابانگردان بايد مشغول كاري مي‌شدند تا زندگي مردم را تهديد نكنند. تيمور سپاهي انبوه از تاتارهاي بيابانگرد و جنگجو را تشكيل داده بود، زيرا غارتگري اين بيابانگردان در جايي بايد به كار مي‌آمد. گذشتن از رود جيحون و گرفتن سرزمين‌هاي تازه، همه اين اهداف را برآورده مي‌كرد. تيمور به بهانه شركت نكردن حاكم هرات در مراسمي كه همه حكما شركت داشتند به اين شهر كه داراي مرز دفاعي بسيار محكمي بود حمله كرد  به راحتي آن را تصرف نمود. او با سياست، زمينه تسليم شدن و جنگ نكردن مردم را فراهم كرد. قول داد مال و جان كساني كه در جنگ شركت نكنند بخشيده شود. حتي دو هزار اسير جنگي را كه در مسير خود گرفته بود آزاد كرد. در نتيجه مردم مقاومتي نكردند و شهر تسليم شد. تيمور پس از بدست آوردن بعضي شهرها، گروهي از دانشمندان و هنرمندان آن شهرها را به سمرقند يا زادگاه خود يعني شهر سبز مي‌فرستاد.

اولين پيروزي‌هاي تيمور در ايران به آن جنگجوي بلندپرواز اطمينان داد كه به سادگي مي‌تواند تمام اين سرزمين را در اختيار بگيرد و دور تازه‌اي از عمليات نظامي را آغاز كرد. چون اين دوره از سال 787 تا سال 790 هجري طول كشيد به آن شورش سه ساله مي‌گويند. هر كدام از يورش‌هاي تيمور به علت و بهانه‌اي بود. به عنوان مثال در شش حمله اي كه به گرجستان داشت در نخستين يورشش علاوه بر هدف‌هاي ديني،‌ هدف‌هاي سياسي و اقتصادي هم در كار بود. ساكنان گرجستان مسيحي بودند. تيمور ميل جهانگشايي خود را با شعارهاي ديني همراه كرد و حمله او به نام جهاد بر ضد كافران گرجي صورت گرفت.

تيمور در يورش سه ساله‌اش به تفليس، اصفهان، مناطق مركزي ايران، تسخير فارس، گلپايگان و نهايتاً شيراز حمله‌ور شد.

سا‌لهاي 794 تا 799 هجري. براي ايران و ايرانيان سال‌هاي بدي بود. پس از رفتن تيمور از ايران، مردم شهرها شورش كرده بودند و همين شورش‌ها سبب شد، يورش پنج ساله تيمور به ايران آغاز شود.

در اين يورش پنج ساله ابتدا گرگان و مازندران، سپس آمل و ساري، ري ، قزوين، سلطانيه، بروجرد، دزفول، شوشتر،‌يزد، كرمان،‌ بغداد ( كه در آن زمان يكي از مناطق ايران بود)، دوباره گرجستان، غارت و به تفليس، سمرقند حمله‌ور شد. بدين ترتيب در اين مدت همه ايران را تصرف كرده بود. همه ايران به بيداد غارت و كشتار تيموري گرفتار آمده بود.

يورش بعدي تيمور كه هفت ساله بود بدين علت بود كه فرزندش ميرانشاه كه حاكم آذربايجان و سرزمين‌هاي اطرافش بود هنگام شكار با سر از اسب به زمين مي‌افتد. پس از اين حادثه ديوانه مي‌شود و كارهايي مي‌كند كه شايسته هيچ فرمانروايي نيست؛ اميران را مي‌كشد و به لشگركشي‌هاي بي‌مورد دست مي زند و بناها را خراب مي‌كند. همين‌ها باعث مي‌شود كه مردم شورش كنند. و گروهي از مردم تبريز نيز به نزد تيمور مي آيند جهت شكايت.

در گرجستان و بين‌النهرين هم شورش‌هايي برپا شده بود. بنابراين او تصميم گرفت بار ديگر به ايران بيايد. اين هجوم از سال 802 تا 807 طول كشيد اما مورخان اين هجوم را هفت ساله ناميده‌اند. شايد نقشه اوليه تيمور هفت ساله بوده است اما كارهاي مورد نظرش در پنج سال انجام شد.

عده‌اي هم درباره علت هجوم آخر تيمور به ايران حرف ديگري زده اند و گفته‌اند كه ميرانشاه به پدرش نامه‌اي نوشت و او را ظالم دانست. ميرانشاه در آن نامه تهديد كرده بود كه براي بازداشتن او از فساد و بيداد، بر ضد پدر لشگركشي خواهد كرد. به هر حال تيمور 66 ساله بود كه بار ديگر به طرف ايران حركت كرد. ميرانشاه در حدود شهر ري به استقبال پدر آمد. اما پدر او را به خاطر كارهايش نپذيرفت ولي آسيبي هم نرساند و او را از كار بركنار كرد و مشاوران مخصوصش را كشت. و دارائي‌هايش را تصرف كرد. در ميان كشته‌شدگان برخي دانشمندان و موسيقي‌دانان هم وجود داشتند. سرانجام حكومت آذربايجان را به  فرزند ميرانشاه «اميرزاده عمر شيخ» داد. در اين جنگ موسوم به هفت ساله مردم زيادي را كشت، عبادتگاههاي زيادي را با خاك يكي كرد. دستور داد درختان مو را كه براي تهيه شراب استفاده مي‌شد از بيخ بكنند. هم‌چنين امر كرد چهار هزار ارمني را زنده زنده در چاه‌ها اندازند و چاه ‌ها را با خاك پر كنند. در ارمنستان نيز جان مسلمانان را بخشيد و تنها دارايي آن‌ها را تصرف كرد. بدين ترتيب آخرين هجوم تيمور به ايران به پايان رسيد .تيمور ديگر هرگز به ايران بازنگشت ولي از خود خاطره‌اي تلخ بر جاي گذاشت. پس از مرگ او شاهزادگان تيموري در ايران حكومت كردند و دوراني از تاريخ سياسي ايران به نام تيموريان را رقم زدند.

تيمور در خارج از ايران نيز جهانشگايي خود را ادامه داد. به مناطق شمالي و اطراف درياي خزر لشگركشي كرد. هم‌چنين به هند رفت و بسياري از ثروتهاي آنان را به عنوان غنيمت به سمرقندآورد. پس از رفتن تيمور از هند دهلي به قحطي و وبا دچار شد. شهر آباد و پرجمعيت دهلي به خرابه‌اي تبديل شد. تيمور كه براي جنگ با كافران و بت‌پرستان آن سرزمين رفته بود يكي از حكومتهاي مسلمان هند را از پا درآورد و يكي از زيباترين تمدن‌‌هاي دنياي باستان را به نابودي كشاند و بهترين آثار فرهنگي آن ديار را نابود كرد.

هم چنين به مصر و شام نيز به بهانه تسليم كردن سلطان احمد جلايري كه به مصر پناهنده شده بود حمله كرد. مسجد بزرگ امويان با هزاران مسلماني كه در آن پناه گرفته بودند را در آتش سوزاند. مناره شرقي مسجد خاكستر شد و فرو ريخت. هم‌چنين استادان پارچه‌بافي، جامه‌دوزي، درودگري، سنگ‌تراشي، پزشكي، نقاشي و كمان‌سازي و صدها صنعتگر، هنرمند و دانشمند ديگر را به سمرقند كوچ داد.

حتي نقشه‌هاي جهانگشائيش موقعيت عثمانيان را به خطر انداخته بود. در جنگ تيمور با عثماني‌ها وقتي تيمور پيروز شد شاهزادگان اروپايي كه از تهديدش دور نبودند و پيام‌هاي تبريك براي تيمور مي‌فرستادند مانند هنري چهارم و امانوئل اول. اين پيروزي‌ها مايه افسانه‌ها و داستان‌هاي بسياري شد.

اين پيروزي‌ها بعدها در نمايشنامه مارلو به نام تمبورلين و آثاري ديگر از اين نوع ماندگار شد. البته اروپائيان موقتاً از خطر عثمانيان نجات پيدا كرده بودند.

سمرقند دردانه تيمور:

تيمور غير از جنگ، كارهاي ديگري هم كرد. يكي از اينها تبديل شهر سمرقند به يكي از زيباترين، آبادترين و ثروتمندترين پايتخت‌هاي آن روزگار بود. هم تعداد زيادي از مردم شهرهاي تسخير شده را به سمرقند فرستاد و هم عالمان، ‌صنعتگران و هنرمندان اين شهرها را راهي زادگاه خود ‌كرد.

او همه توجه خود را صرف زيبايي و آباداني سمرقند كرد. البته در گذشته هم سمرقند شهر بزرگ و مهمي بود. تيمور بناهاي زيادي ساخت اما بيش‌تر به عظمت توجه مي‌كرد تا كاربردش. او دستور ساخت مسجد جامع،‌ چند كاخ و آرامگاه را نيز داد. هم‌چنين خياباني جهت عبور تجار ملل ديگر بنا كرد. تيمور جهاني را ويران كرد و ثروت و سرمايه‌هاي معنوي آن را به سمرقند فرستاد تا سمرقند را آباد و آبادتر كند.

تيمور و فرهنگ:

او با وجود جنگ‌هاي بي‌پايان خود به مسائل علمي و فرهنگي هم توجه داشت. او در طول سال‌هايي كه جنگ مي‌كرد با دانشمندان سرزمين‌هاي مختلف برخورد و ملاقات داشت. مباحثه تيمور با اين دانشمندان نشان مي‌داد كه او از برخي علوم اطلاع كافي داشت. هر چند بر خلاف عده‌ زيادي از پادشاهان به شعر و شاعري علاقه اي نشان نمي‌داد. او مسلمان بود و به سادات و عالمان دين احترام مي‌گذاشت. به هر سرزميني مي‌رسيد سراغ سادات و علما را مي‌گرفت و در گفت و گوهاي علمي و ديني آنان شركت مي‌كرد. در هر شهر تيمور مدرساني را تعيين كرد تا در مدرسه‌ها و مسجدها به مردم مسائل علمي، ديني و شرعي را آموزش دهند. به پيران و صوفيان هم توجه داشت. به آنها اعتقاد زيادي نشان مي‌داد و در كارهاي مهم زندگي خود،‌ پيش آنها مي‌رفت و از آنها اجازه و كمك مي‌خواست. گذشته از اينها بارها به ديدار پيران طريقت رفت و به آنان كمك مالي كرد. در بنا كردن و تعمير خانقاه صوفيان كوشيد و زمين‌هايي را براي خانقاه وقف كرد.

گفته‌اند كه تيمور تاريخ جنگ‌هاي خود را در كتابي به نام «تزوكات تيموري» يا «واقعات تيموري» نوشته.

اين كتاب دو قسمت دارد: در يك قسمت تاريخ جنگ‌ها و كارهايش را شرح داده و در قسمت ديگر به توضيح راه و روش خود درحكومت پرداخته است.

تيمور حمله‌اي كه به چين داشت و با شعار جهاد بر ضد كافران «فتا» درگذشت. او سپاه عظيمي را تشكيل داد و به طرف چين به راه افتاد.سرانجام در روز دهم شعبان بيمار شد. بيماريش روز به روز بدتر شد. پزشكش فضل الله تبريزي هم گفت كه نمي‌تواند كاري كند. سرانجام در شب چهارشنبه 17 شعبان در «اترار» ديده از جهان فرو بست. و جسدش را در تابوتي از جنس آبنوس گذاشتند و سرداران آن را برداشتند. جسد تيمور در مدرسه‌اي كه نوه او محمد سلطان در آن دفن شده بود به خاك نهاده شد. او  36 فرزند و نوه و نبيره پسر، 17 فرزند و نوه دختر داشت.  

سلطات جلال الدین منکبرنی

خوارزمشاهيان حدود 217 سال ( 470 ــ 628 هجري )در سرزمين خوارزم حكومت داشته اند.

اولين شاه خوارزمي انوشتگين است و آخرين آنها سلطان جلال الدين (617 ــ 628 هجري) است

مغول و تاتار

تاتار بر تمامي زردپوستانِ تابع چنگيز درــ آن زمان ــ  گفته مي شده است. اقوام تاتار به گروه تاتارهاي سفيد، سياه و وحشي تقسيم مي شده است.

سال تولد چنگيز 549 هجري مي باشد، دوران كودكي،و نوجواني و جواني او به سبب هوش و درايتي كه داشته ، آغاز كارو قدرت يابي او به حساب مي آيد

 اوتوانسته با غلبه بر تمامي قبيله هاي مغول و سركوب حاكمان محلي به عنوان رهبري مقتدر،امپراتوري بزرگي تشكيل داده و با ايران همسايه گردد.

چرا مغولان به ايران هجوم آوردند؟

        بعداز همسايگي دو قدرت آن زمان، دو كشور با همديگر تجارت داشته اند. حاكم اترار (غايرخان) در مال التجاره ي بازرگانان مغول طمع مي بندد و باتهــمت جاسوسي آنها را مي كشد.

چنگيز، غاير خان را از سلطان محمدخوارزمشاه بخواهد. اما نفوذ تَركان خاتون،مادرسلطان محمد مانع از آن مي شود كه سلطان محمد جوابي تسكين بخش، به مغول ارائه دهدو بهانه لازم را، به چنگيز مي دهد تا سوار بر مركبِ جنگيِ خويش به سوي ايران بتازد.

حمله چنگيز

        بهار 616 هجري، حملات مغول به ايران آغاز مي شود. آنها با اطــلاعاتي كه از بازرگانــان و مردم ناراضــي سر راه  مي گرفتند و با احتياط و دور انديشي به اترار اولين شهر مرزي خوارزمشاهيان مي رسند و بعد از 5 ماه محاصره اترار را گرفته بعد از آن شهرهاي خجند، جرجانج (گرگان)، سمرقند، بخارا و سرانجام خوارزم را، يكي پس از ديگري تسخير و غارت مي كنند.

سلطان محمد به جزيره ي آبسكون در درياي مازندران فرار كرده و بيگانگان در كشور هر جنبنده اي را بعد از اندك مقاومت و يا تسليمي، از دم تيغ مي گذرانند

مورخان علت شكست ايرانيان در برابرمغول را  در سه عامل ميدانند.

1-    تركان خاتون:

           تركان خاتون، در بارگاه سلطان محمد،با دخالتهاي كوركورانه و مستبدانه خود نقشي را در دربار ايران بازي كرد كه تمام لايقان دوران را از گردونه بازي خارج كرد. زني كه افراد قبيله اش در سايه او بر كارها گماشته شدند ونهايت سوء استفاده را نمودند.سلطان از ترس يا از نفوذ مادرش تركان خاتون، نتوانست در برابر اين سوءاستفاده ها كاري از پيش ببرد زيرا در تمام عزل و نصبهاي مهم، تركان خاتون دست داشت. حتي اوباعث شد كه جــلال الـــديــن از ولايت عهدي پدر محروم گردد و برادر ناتني كوچكترش، قطب الدين اوزلاغ شاه را به وليعهدي انتخاب كنند.

2 - پراكنده كردن سپاه در شهرها:

         عامل دوم شكست ايران، پراكنده نمودنِ سپاه، توسط سلطان محمد در شهرها و كشاندن جنگ به شهرها بود، به عقيده مورخان عدد سپاه سلطان محمد از سپاه مغول بزرگتر بود.

3- ترس و واهمه ي تمام عيار سلطان از تاتارها:

         دليل سوم شكست مرغدلي و ترسِ عظيمِ سلطان با مقابله با تاتار بود. هرجا سخن از تاتار بود، وجود سلطان به لرزه مي افتاد.مغولان قبل از رسيدن به ايران دشمن بزرگ خوارزمشاهيان ...... را از ميان برداشته بودند و اين بيشتر به ترس سلطان افزوده بود.

        وقتي در جزيره آبسكون، سلطان محمد در آخرين لحظات عمرش پي به اشتباهاتش برد جاي دو برادر را در ولايت عهدي تعويض نمود، شمشير از كمر خويش باز كرد و بر كمر جلال الدين بست و خود چشم از جهان فروبست،وقتي جلال الدين به خوارزم رسيد افراد قبيله تركان خاتون، به خاطر اعتراض به بركناري اوزلاغ شاه از ولايت عهدي، آغازِ مخالفت كرده و سعي در كُشتن سلطان جلال الدين كردند.  دشمن خانگي، سلطان جلال الدين را، به ترك خوارزم ناگزير كرد !

        جلال الدين با خروج از خوارزم، به طرف غزنين تاخت (618 هجري) در غزنين با جمع آوري سپاه در دو مرحله مغول را شكست داد. (جنگ پروان).

شكست مغولان ضمن هوشياري آنان باعث شد،ياران جلال الدين مست باده پيروزي شده و بر سر تقسيم غنائم، كارشان به مجادله كشيده وسرانجام به جدائي منجر شد..

       جلال الدين چون نتوانست مخالفان و متفرقان سپاه خويش را گرد هم آورد به طرف هند تاخت. او براي بيرون رانده بيگانگان از ايران به هر دري مي زد.درراه هند نيز چند بار با قشون مغولان روبرو شد كه در همه موارد پيروزي با سلطان جلال الدين بود. او وقتي به رودخانه ي سند رسيد ، دستور ساختن كشتي، براي عبور از سند صادر كرد، اماحمله ي چنگيز كه از پشت اورا تعقيب مي كرد، امان نداد.

        جلال الدين ميان آب سند و آتش سوزان سپاه تاتار، گرفتار ماند ، چنگيزخان، جلال الدين را زنده مي خواست !  شروع اين نبردِ عظيم و دليرانه را، تاريخ در صفحات خويش به يادگار نگه داشته است، شجاعتي كه خوارزمشاه در آن نشان داد، بعنوان يكي از نمونه هاي انگشت شمار صف شكني دليران و شجاعان، زبانزد مورخان است. جنگِ كنار سند از حزن انگيز ترين و عظيم ترين بلايي است، كه ، يك سردار شجاع مي تواند با آن رودررو شود.

        نبرد خوارزمشاه در ساحل سند، رزمي خونين و به معناي واقعي كلمه، بلايي عظيم بوده است. شيرِ خشمگين در گردابي بدون خلاص افتاده است.پشت سر سيل خروشان سندو در برابرآتش مغول.

 در بحبوحه ي جنگ، چنگيز پسر هشت ساله اش را  دربرابر چشم سلطان مي كشد. از طرفي هرلحظه امكان اسير شدن زن و بچه هايش وجود دارد. مادر و همسرش زاري كنان و مويه كنان سلطان جلال الدين را به خدا سوگند مي دهند كه هلاكشان سازد و از ننگ اسارت و بلاي افتادن به دست دشمن برهاند. سلطان به ناچارفرمان مي دهد، تا آن بيچارگان را به خواهش خود، در سند غرق كنند. اين، يكي از غم انگيزترين منظره در صفحه هاي تاريخ ايران است.        

 به دنبال اين واقعه خوارزمشاه اسبي تازه نفس سوار مي شود و بار ديگر در ميان آن دريايِ موّاجِ لشگرِ تاتار، نهنگ آسا، جولان مي دهد. اما مي داند كه مقاومت فايده اي ندارد. بنابراين، پس از حمله اي سخت كه دشمن را عقب مي راند، عنان برمي تابد و به جانب رود مي رود و خود را با اسب از بلندي به سند خروشان مي اندازد و چنگيز و يارانش را غرق حيرت مي كند تا جايي كه چنگيز به پسرانش مي گويد:

                                                     « از پدر پسر چون او بايد كه آيد»

 

        بعد از عبورازسند خود و ياران اندكش به هند مي رسند. در ديار  هند، بخت با جلال الدين يار نبود، هنديان او را پناه نمي دادند و حمايت نمي كردند. فقط شمشير جلال الدين بود كه آنان را به سكوت و اطاعت وامي داشت و چنان بود كه تلاش جلال الدين در هند به ثمر ننشست.

سلطان جلال الدين بعد از بازگشت به ايران، جنگ ها يي  درخوزستان ، آذربايجان ، تبريز،گرجيان ،و فتح تفليس، حمله به كرمان و بعد از آن، جنگي با ايوبيــان  داشته است.اماهرگز نتوانسته رشته ي گسسته ي خوارزمشاهيان را به هم گره بزند.

فرجام كار جلال الدين

        دركشاكش جنگ در نزديك شهرِ آمد، مغولان، شبانه به خرگاه خوارزمشاه مي ريزند، اما سلطان با چابكـــي از دست آنها مي رهدوبه بالاي كوهستــاني، گرفتارِ چند كُرد مي شود، كردها او را دستگير كرده و مي كشد.

 بدين سان درحدود سال628  هجري سلطان جلال الدين خوارزمشاه، از كشاكش حيات آسوده مي شود.

عجيب اينكه قريب 30 سال هنوز كسانيكه از كشته شدن او با اطلاع نشده بودند، او را زنده مي پنداشتند و مي گفتند شاه زنده است، اسب و سلاح جمع مي كند تا مهياي جنگ با تاتارشود.

         سبب اين شايعات، محبت و اخلاص و اميدِ مردم بدان شيرمرد تاريخ بود كه، خالصانه عنوان مي شد، برسر زبانها جاري مي شد و بر دهانها مي گشت.

         اي بسا كسي نمي خواست، مردنِ مردي را، كهحريف نيرومند مغول و مايه قوت قلب مردم نواحي مختلف ايران بود، باور كند. دل مردم رضا نمي داد كه چون او مردي، مرده باشد.

سلطان جلال الدين اسبي را كه با آن از سند گذشته بود خيلي دوست داشت تا مرگ آن حيوان،آن را با خود داشت و از آن سواري نمي كشيد.

الب ارسلان

  

پس از وفات طغرل، برادر زاده‏اش، اَلْب ارسلان طبق نظر مجلس ریش سفیدان بر تخت سلطنت ایران نشست.

الب ارسلان را پادشاهی با هیبت، خوبروی، ورزیده و دلاور دانسته اند که تیر او هرگز به خطا نمی‏رفت.

الب ارسلان پس از وفات خواجه عمید الملک کندری ، خواجه نظام الملک طوسی را به مقام وزارت برگزید .

خواجه نظام همانند کندری به رواج علم علاقه بسیار داشت و بدین سبب مدارس نظامیه را به پا نمود و در جهت ترویج زبان پارسی و تکثیر شاهنامه به دستور الب ارسلان خدمات بسیار نمود

الب ارسلان

آلب ارسلان در «457 ق / 1065 م» رهسپار گرجستان و ارمنستان شد و در آن جا کر و فری کرد. شهرهای دربند خزر و ایخاز را گرفت و با پادشاه گرجستان، بقراط پسر گریگور، به جنگ پرداخت و او را شکست داد.

گریگور به پادشاه ایران با سازش نشست و گروهی از بزرگان و امیران گرجی به اسارت درآمدند

. بقراط بن گریگور، دختر خود را به ازدواج الب ارسلان درآورد و سلطان نیز حکومت گرجستان را دوباره به گریگور داد.

نبرد الب ارسلان با امپراتور روم
چندی بعد در ملاذ گرد (= مناذ کرت) واقع در ارمنستان، در پیکار با (امپراتور روم) لشکر بیزانس را مغلوب نمود «ذی القعده 463 ق / اگوست 1071 م» و رومانوس دیوجانس، قیصر بیزانس را اسیر کرد . دو سال بعد با دویست هزار سوار به جنگ با شمس التکین، پسر طمغاج، پادشاه ماوراء النهر، از خراسان رهسپار آن سامان شد و از رود جیحون گذشت و دژ برزم را محاصره و پس از چندی آن را گشود.

امپراتور بيزانس اسير آلب ارسلان شد
 939 سال پيش در روز 19 اوت سال 1071 ميلادي لشكر امپراتور بيزانس توسط سپاهيان آلب ارسلان ، پادشاه سلجوقي در ملازگرد در نزديكي درياچه وان در ارمنستان درهم شكسته شد و ديوژينوس ، امپراتور بيزانس به اسارت آلب ارسلان ، پادشاه سلجوقي درآمد.

چهار قرن پيش از اين تاريخ كنستانتينوپل (قسطنطنيه) پايتخت امپراتوري رم شرقي تحت تاثير فرهنگ يوناني و مذهب ارتدوكس بيزانس نام گرفت و پايتخت امپراتوري بيزانس شد.

امپراتوري بيزانس توانست به دليل استحكامات پايتختش كم و بيش در مقابل تهاجم اقوام مختلف مقاومت كند.

تا اينكه سلسله سلجوقيان در ايران و ماوراءالنهر قدرت را در دست گرفت و خلفاي عباسي بغداد را مطيع خود كرد.

ظاهرا خليفه عباسي قدرت داشت اما قدرت واقعي در دست شاه سلجوقي بود.

آلب ارسلان ، پادشاه سلجوقي براي گسترش قلمرويش ارمنستان و بخشي از تركيه امروزي را تصرف كرد.

ديوژينوس ، امپراتور بيزانس از پيشروي سلجوقيان و از دست رفتن ارمنستان نگران شد و يك لشكر 100 هزار نفري را تشكيل داد.

نرمان هاي ماجراجو و جنگاور بخشي از سپاه ديوژينوس را تشكيل مي دادند. او با اين سپاه عظيم به مقابله با آلب ارسلان ، پادشاه سلجوقي شتافت.

در ملازگرد در نزديكي درياچه وان و در سرزمين ارمنستان آن روزگار جنگ سختي ميان سپاه ديوژينوس و لشكر آلب ارسلان درمي گرفت كه در اين جنگ سپاه امپراتوري بيزانس توسط ارتش سلجوقي درهم شكسته شد و ديوژينوس به اسارت درآمد.

به اين ترتيب ، در روز 19 اوت سال 1071 ميلادي لشكر امپراتور بيزانس توسط سپاهيان آلب ارسلان پادشاه سلجوقي در ملازگرد درهم شكسته و مضمحل شد.

هزاران نفر از سپاهيان بيزانس از جمله ديوژينوس ، امپراتور بيزانس اسير شدند. آلب ارسلان با احترام با ديوژينوس رفتار كرده و مقام او را محترم شمرد و مدتي بعد او را آزاد كرد تا به بيزانس بازگردد.

پس از آزادي ، ديوژينوس به پايتختش بازگشت اما در غياب او توطئه اي شكل گرفته بود و هم ميهنانش چشمان ديوژينوس را از كاسه درآورده و او را از سلطنت خلع كردند و جنگ قدرت در امپراتوري بيزانس درگرفت.

ده سال پس از شكست ملازگرد ، سلجوقيان سراسر منطقه آسياي صغير را از چنگ امپراتوري بيزانس بيرون آورده و متصرف شدند. شهر بيزانس به شدت در معرض تهديد سقوط قرار گرفت اما غربي ها به كمك آنها شتافتند و جنگ هاي صليبي آغاز شدند كه فقط براي مدتي سقوط بيزانس را به تاخير انداختند.

شكست ملازگرد مقدمه اشغال آسياي صغير و منطقه آناتولي توسط سلجوقيان شد ، كه سرانجام پس از گذشت 382 سال از اين تاريخ عثماني ها يكي از شاخه هاي سلاجقه آناتولي موفق به فتح بيزانس ( قسطنطنيه) شدند.

سلطان محمود غزنوی

او در سال ۳۶۰ ه‍. ق. متولد شد و در روز پنج‌شنبه ۲۳ ربیع الاخر سال ۴۲۱ ه‍. ق. در شهر غزنین به مرض سل (دق) درگذشت. پس از مرگ او را امیر ماضی خواندند. محمود بعد از مرگ ابومنصور ناصرالدوله سبکتکین به سال ۳۸۷ ه‍. ق. پس از غلبه بر برادرش اسماعیل به امارت رسید.

جنگ‌ها
سلطان محمود غزنوی

او بر ابوابراهیم اسماعیل بن نوح ملقب به منتصر سامانی چیره گشت. بعد از آن خلف بن احمد باقیماندهٔ صفاریان را از میان برداشت. سپس با خانیان ترکستان به جنگ پرداخت و بعد از آرام کردن آن نواحی عزم فتح خوارزم و جرجانیه را نمود و در سال ۳۹۲ ه‍. ق. به‌عنوان جهاد به هندوستان حمله برد و تا سال ۴۱۶ ه‍. ق. در ظرف ۲۴ سال چندین جنگ کرد که ۱۲ غزوهٔ او مهم‌تر است. از فتوحات دیگر محمود می‌توان فتح ری و اصفهان و غلبه بر مجدالدولهٔ دیلمی اشاره کرد که به سال ۴۲۰ ه‍. ق. اتفاق افتاد.

بزرگترین جنگ سلطان محمود جنگ سومنات است که در (۴۱۶هجری)این جنگ بوقوع پیوست، زیرا سلطان محمود شنیده بود که کلا‌ن‌ترین بت‌خانه‌ها در شهر سومنات است لذا سلطان محمود ۳۰۰۰۰۰ سه صدهزار مردجنگی ازرا ملتان واجمیر بعداز طی ریگ‌ستان‌های بی آب رجپوتانه بر سومنات حمله نمودند. بااینکه راجه‌های هند جهت حفاظت این معبد جمع شده بودند ولی در نتیجه جنگ خونین تعداد زیاد شان مقتول وبدون تسلیم چاره ندیدند. سلطان محمود بتخانه را ویران کرد. در این بتخانه جواهر گرانبها وجود داشت سلطان محمود همه را به غنیمت گرفته به غزنی آورد.

وضعیت علم و ادب در دوران سلطنت محمود

اجتماع علما و شعرا در دستگاه محمود غزنوی و اشعار و کتبی که به نام او ترتیب یافته نام او را در اطراف عالم معروف کرده‌است. معروفترین شاعران دربار او عبارت بودند عنصری بلخی، فرخی سیستانی، عسجدی مروزی، زینتی، فردوسی طوسی، منشوری سمرقندی، کسائی مروزی و غضائری رازی که بزرگ‌ترین و نامورترین آنان همان فردوسی طوسی است. و از دانشمندان دستگاه محمودی هیچ کسی جلیل‌القدرتر و بزرگوارتر از ابوریحان بیرونی نیست. از وزیران نامی دستگاه سلطان محمود این اشخاص بوده‌اند: فضل بن احمد اسفراینی، ابوالقاسم احمد بن حسن میمندی و ابوعلی حسن بن محمد بن میکال معروف به حسنک وزیر. دبیر مخصوص دربار سلطان‌محمود ابونصر مشکان بوده‌است.

عقاید مذهبی سلطان محمود

سلطان‌محمود در مذهب حنفی تعصب داشت. محمد بن عبدالکریم شهرستانی در ملل و نحل می‌نویسد گویا کرّامی بوده‌است و یکی از مردم خراسان موسوم به عبداللهین کرام به زهد ریائی و حیله و تزویر جمعی کثیر را تابع مذهب خود گردانید و از جملهٔ اتباع او یکی سلطان محمود بود که برای شیعیان سخت می‌گرفت. به علت تعصب شدید محمود، گروه کثیری از اسماعیلیه در ماوراءالنهر و خراسان و ری کشته شدند و یاران مجدالدولة به جرم معتزلی بودن از دم شمشیر گذشتند و قسمت اعظم کتابخانهٔ نفیس مجدوالدولة طعمهٔ آتش سلطان محمود شد.

شریعتی

رنج تلخ است ولی وقتی آن را به تنهایی می کشیم

تا دوست را به یاری نخوانیم،


برای او کاری می کنیم و این خود دل را شکیبا می کند

طعم توفیق را می چشاند

و چه تلخ است لذت را "تنها" بردن

و چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن

و چه بدبختی آزاردهنده ای ست "تنها" خوشبخت بودن

در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است


در بهار هر نسیمی که خود را بر چهره ات می زند

یاد "تنهایی" را در سرت زنده میکند

"تنها" خوشبخت بودن خوشبختی ای رنج آور و نیمه تمام است


" تنها" بودن ، بودنی به نیمه است

و من برای نخستین بار در هستی ام رنج "تنهایی" را احساس کردم

اگر تنهاترین شوم باز خدا هست

او جانشین همه نداشتنهاست

نفرین ها و آفرین ها بی ثمر است

اگر تمامی خلق گرگهای هار شوند

و از آسمان هول و کینه بر سرم بارد

تو مهربان جاودان آسیب نا پذیر من هستی

ای پناهگاه ابدی

تو می توانی جانشین همه بی پناهی ها شوی

ابوابراهیم اسماعیل بن احمد سامانی

ابوابراهیم، اسماعیل، پادشاه و بنیان گذار دولت بزرگ سامانیان، در سال 234 هـ ق، در "فرغانه" آسیای میانه به دنیا آمد. پدرش امیر احمدبن اسدبن سامان خدات، امیر سمرقند و فرغانه در زمان حکومت طاهریان بود. از دوران اولیه زندگی او، اخباری در دست نیست ولی 16 ساله بود که پدرش فوت کرد و به جای او، برادر بزرگش (نصربن احمد) فرمانروای آن مناطق شد، او در زمان فرمانروایی خودش، که کشمکش ها و جنگهای زیادی با طاهریان و بعد از آن با یعقوب لیث صفاری در خراسان و جاهای دیگر داشت، بالاخره برادر کوچکترش یعنی همین اسماعیل را حاکم بخارا کرد. اسماعیل در همان اوایل با امیرخراسان که رافع بن هرثمه بود، درگیر شد. بعد از مدتی فتنه، میان این دو برادر خصومت و ناراحتی ایجاد کردند، لذا نصر به جنگ ابراهیم رفت. در این جنگ، اسماعیل پیروز شد ولی به خاطر احترام برادر بزرگتر با او صلح کرد و همانجا در بخارا ماند! 4 سال بعد، نصر مرد و اسماعیل را که بسیار فرزانه و مدبر و باشکوه بود، حکومت تمام سرزمین هایی که تحت قلمرو او بود، به او داده بود، در همین ایام، معتضد خلیفه عباسی هم، حکومت تمام ماوراء النهر را به اسماعیل واگذار کرد. اسماعیل فورا به ترکستان حمله کرد و پیروز شد و با غنائم و اسیران زیادی برگشت. این خبر به بغداد، مرکز خلافت رسید. اسماعیل شهر طراز در ترکستان را تصرف کرد و کلیسای آنجا را به مسجد تبدیل نمود، از این رو، حاکم آنجا و بسیاری دیگر اسلام آوردند و مسلمان شدند. در آن موقع، خاندان سلطنتی قدیم (اسروشنه) را برانداخت و آن سرزمین را نیز تصرف کرد.

وقایع مهم زمان اسماعیل
مهمترین واقعه زمان اسماعیلی سامانی، هجوم (عمرو لیث صفار) به ماوراء النهر بود. عمرو لیث که در سال 279 هـ ق از معتضد خلیفه عباسی، اجازه حکومت بر خراسان را در مقابل رافع بن هرثمه گرفته بود، سرانجام به رافع غالب شد و او را کشت و بعد اجازه حکومت سرزمین ماوراء النهر را گرفت و در مقابل اسماعیل سامانی، قیام کرد ولی بعد از مدت زیادی جنگ و خونریزی و کشمکش های طولانی، سرانجام اسماعیل پیروز شد و عمرو لیث گرفتار و از طرف اسماعیل به بغداد، مرکز خلافت معتضد عباسی فرستاده شد و به این ترتیب تمام خراسان و دروازه طبرستان و گرگان نیز به تصرف اسماعیل سامانی درآمد. اسماعیل سامانی بعد از این وقایع، کشمکش ها و حملات زیادی به سرزمین های مختلف، مانند ری، قزوین، کرمان، آمل و زنجان داشت و همه جا را در قلمرو حکومتی درآورد و افرادی را حاکم و فرمانروای ان سرزمین ها کرد. هجوم روسها را با فرستادن لشگری به طرف آنها دفع کرد و آنها را به کلی برانداخت و بعد از آن، بار دیگر به ترکستان حمله کرد و آنها را به سختی شکست داد و فتح نامه او در 290 هـ ق در بغداد خوانده شد و در سال 293 هـ ق بخش بزرگی از ترکستان را تصرف کرد. مردی از قرامطه که خروج کرده بود و عده زیادی به دور او جمع شده بودند، بوسیله لشگری که به سرکردگی یکی از حاجبان خود، شکست داد او را کشت. لذا تا قبل از مرگ او، تقریبا منطقه وسیعی از مرزهای ترکستان چین تا ری در سیطره او بود، به غیر از خاک اصلی ماوراء النهر، بخش شمالی خوارزم را در دست داشت و از سکه های آن زمان مشخص است که چند دولت کوچک آسیای مرکزی را از بین برده و سرزمین های آنجا را در تحت اختیارش گرفته است و جز شهرهایی که ذکر شده، شهر اصفهان، زنجان تا عقبه حلوان هم، جزو متصرفات اوست. از این رو، مورخان او را بنیان گذار واقعی سامانی و یا اولین فرمانروای سامانیان گفته اند. او هفت سال و ده ماه در ایران سلطنت کرد.

سیره و اخلاق
او مردی عادل، منصف، خداترس، جوانمرد و حق شناس بود. به کار مردم زیاد رسیدگی می کرد، بسیار هوشمند و زیرک بود، سیاستمدار و در عین حال سختگیر و دائما برای توسعه قلمرو و نفوذ خودش، تلاش می کرد و از سستی بیزار بود، زمانی که پسرش در یکی از جنگهای طبرستان، کوتاهی و سستی کرد، او را سرزنش نمود و از حکومت عزل کرد. املاک بسیاری می خرید و آن را آباد می کرد و بعد بر موالیان خود وقف می نمود. روستایی قدیمی در بخارا خرید و منفعت آن را بر شیعیان و فقرا و وراث خود مقرر کرد. مسجد جامع بخارا را گسترش داد و اوقافی بر آن گذاشت و چنان آنجا را آباد کرد که در آن زمان با بغداد رقابت کرد و دانشمندان از هر جائی به بخارا می آمدند. اسماعیل با اینکه بیشتر دوران حکومتش را به جنگ سپری کرد ولی از توجه به دانشمندان غفلت نمی کرد، خودش از دانشمندان بزرگ و ادیب آن زمان بود. از پدرش امیراحمد، حدیث روایت می کرد. فقیه و محدث مشهور ماوراء النهر (ابومحمد عبدالله بن سبذمونی) فقیه دربارش بود و ابوالفضل بلعمی مشهور، که پدر ابوعلی بلعمی بود، وزیر دربار اسماعیل بود. زمانی که زنده بود، مردم او را "امیرعادل" می گفتند و وقتی که از دنیا رفت او را "امیرماضی" می خواندند.

خیام

بر مفرش خاک خفتگان می بینم

در زیر زمین نهفتگان می بینم

چندانکه به صحرای عدم می نگرم

ناآمدگان و رفتگان می بینم

انوشیروان

 هر که غذای حلال خورد و مازاد آن را به حاجتمند دهد، نوشش باد.

نادر شاه افشار

لحظه پیروزی برای من از آن جهت شیرین است که پیران، زنان و کودکان کشورم در آرامش و شادمان ببینم. 

بزرگمهر

سرنوشت با پروردگار است، خشنود به آنم، شکوه نمی کنم، در سختی شکیبایم، بدتر از این سختی نیز باشد و سختی بگذرد، در پناه و یاری پروردگار.

یعقوب لیث صفاری



یعقوب لیث صفاری


توضيحات - آرامگاه


تاریخ درگذشت



تاریخ تولد
روستای شاه‌آباد در ده کیلومتری دزفول


سال 265 در گندی شاپور در اثر مرض قولنج







آرامگاه یعقوب لیث صفاری، رویگر سیستان، در روستای شاه‌آباد در ده کیلومتری دزفول
 
ادامه نوشته

زندگی نامه عطار نیشابوری

فرید الدین ابوحامد محمد فرزند ابوبکر ابراهیم عطار نیشابوری، از شاعران و عارفان نامی نیمه‌ی دوم سده‌ی ششم و نیمه‌ی اول سده‌ی هفتم هجری است. آن‌چه درباره‌ی زایش و رویش و مشرب و شعرهای وی در زیست‌نامه‌ها آمده است از افسانه و خیال‌پردازی خالی نیست. به همین سبب تاریخ زایش و چه‌گونه‌گی مرگ و یا جان‌باختن و تعداد آثار مسلم وی، هم چنان در غباری از تیره‌گی و تردید قرار دارد.بر پایه شواهد و اسناد موجود، وی در فاصله‌ی سال‌های ۵۳۷ تا ۵۴۰ هجری، در دَکَن، روستایی خوش آب و هوا، از توابع فرهنگْ شهر ِ نیشابور، پا به عرصه‌ی هستی نهاد. و در سال ۶۱۷ هجری، به هنگام قتل و عام مردم نیشابور به دست مغولان، وی نیز جان باخت. عطار نیمی از عمر خود را، چون بسیاری از تبار خویش، به پیشه‌ی عطاری- دارو فروشی- و طبابت گذراند، و چنان که خود می‌گوید:
به داروخانه پانصد شخص بودند
که در هر روز نبض می‌نمودم
نیمه‌ی دوم عمر خود را عطار وقف تألیف و سرودن اشعار عرفانی کرد. درباره‌ی چرایی و چه‌گونه‌گی دگرگونی درونی و رویکرد عطار به عالم عرفان، داستانی چند ساخته و پرداخته شده است. یکی از آن داستان‌ها بدین قرار است که: روزی فریدالدین عطار نیشابوری در مغازه‌ی خود مشغول کار بود . درویشی آمد و به وی سلام کرد . پس از چندی درویش از وی پرسید که تو چگونه می‌میری، ای عطار؟
شیخ عطار پاسخ داد : همان گونه که تو می‌میری.
درویش گفت : من به این صورت می‌میرم ٬ آن‌گاه کفش خود را زیر سر خود گذارده و دراز می کشد و یک الله می گوید و می‌میرد . گویند همین رخ‌داد زمینه ساز دگرگونی عطار شد. عطار عارفی فرهیخته بوده است، نقل است که وی بیش از چهار صد اثر را خوانده و مورد بررسی قرار داده است.

عرفان حماسی عطار

عطار میراث دار و راوی روح عرفان عاشقانه‌ی بایزید و حلاج و عین القضات و سنایی است. بی سبب نیست که مولوی درباره‌ی وی می‌گوید:
عطار روح بود و سنایی دو چشم او ما از پی سنایی و عطار آمدیم
عطار در زمانه‌‌ای خون‌ریز و بحرانی زاده می‌شود و به نوشتن و سرودن می‌پردازد. زمانه‌ای که رخ‌دادهای آن زمینه ساز سقوط ایران زمین شد و با یورش مغولان ضربه‌ای کاری و نهایی بر پیکر فرهنگ و تمدن ایرانی فرود آمد. دوره‌ای که ادبیات عرفان حماسی، جایگزین ادبیات تاریخ حماسی شد؛ و زاهدان و صوفیان و عارفان خرد گریز و خرد ستیز، متفکران قوم شدند.
عرفان حماسی و عاشقانه‌ی عطار، تجلی و بیان‌گر روح و روحیه‌ی حاکم بر فضای فرهنگی زمانه‌ی خود است. عرفان، به باور عطار « راه» است، راهی که با « رفتن» آغاز می‌شود. عرفان، راهی از پیش معلوم و پایان پذیر نیست، بل راهی است که با رفتن، پدید می‌آید و با رفتن، راه می‌شود. این راه، بی نشان و ناپیدا است، چون با رفتن رهرو پدید می‌آید. در این راه، رهرو و رهبر نیز سرانجام راه می‌شوند.

گفت ما را هفت وادی در ره است
چون گذشتی هفت وادی درگه است
وانیامد در جهان زین راه کس
نیست از فرسنگ آن آگاه کس
چون نیامد باز کس زین راه دور
چون دهندت آگهی ای ناصبور
چون شدند آن‌جای‌گه گم سر به سر
کی خبر بازت دهد از بی خبر
جای دیگر می‌گوید:
پای درنه راه را پایان مجوی
زان که راه عشق بی پایان بود
رهرو، با شوریدن علیه زنجیر عادت و پرده‌ی پندار رسم و قیل و قال مقام و شأن اجتماعی، در آستانه‌ی ره بی پایان عشق و رهایی قرار می‌گیرد.

ما دُرد فروش هر خراباتیم
نه عشوه فروش هر کراماتیم
انگشت زنان کوی معشوقیم
و انگشت نمای اهل طاماتیم
حیلت گر و مُهره دزد و اوباشیم
دُردی کش و کم زن خراباتیم
در شیوه‌ی کفر پیر و استادیم
در شیوه‌ی دین خر خرافاتیم
با عادت و رسم نیست ما را کار
ما کی زمقام و رسم و عاداتیم

عطار و رخ‌داد عشق

عطار، مست رخ‌داد عشق است، هر چند خود، بسیار به توصیف عشق می‌پردازد، اما بر این باور است که درک رخ‌داد عشق، در گرو تجربه‌ی مستقیم عشق است.

تا کی گویی واقعه‌ی عشق بگوی
چیزی که چشیدنی بود نتوان گفت
در جایی دیگر می‌گوید:
آن ذوق که در شکر چشیدن باشد
مندیش که در شکر شنیدن باشد
زنهار مدان اگر بدانی او را
کان دانستن بدو رسیدن باشد

عشق به باور عطار نه فقط رخ‌دادی انسانی، که رخ دادی کیهانی است.

جهان بر شحنه‌ی سلطان عشق است
ز ماهی تا به ماه ایوان عشق است
عشق به زعم وی نیروی دگرگون کننده‌ی جهان است.
همه در عشق می‌گردند از حال
چه در وقت و چه در ماه و چه در سال
معشوق را نه فقط در افلاک، که در خاک نیز می‌توان یافت.
دید مجنون را به راهی مرد پاک
در میان رهگذر می‌بیخت خاک
گفت ای مجنون چه می‌جویی چنین
گفت لیلی را می‌جویم یقین
گفت لیلی را کجا یابی ز خاک
کی بود در خاک شارع دُرّ پاک
گفت من می‌جویمش هر جا که هست
بو که یک‌دم آرمش جایی به دست

به نظر عطار، متعلق وتجلی‌های عشق، نزد همه‌ی انسان‌ها، یک‌سان نیست، زیرا هر کس بنابه دل‌بسته‌گی‌ها و دل‌داده‌گی‌های‌اش، معشوق و دل‌بر و حسب حالی ویژه دارد.
سیر هر کس تا کمال وی بود
قرب هر کس حسب حال وی بود
گر بپرد پشه چندانی که هست
کی کمال صرصرش آید به دست
لاجرم چون مختلف افتاد سیر
هم روش هرگز نیفتد هیچ طیر
معرفت زین‌جا تفاوت یافته است
این یکی محراب وآن بت یافته است

عطار حتا از عشق و محبت زمینی نیز به عنوان یک فضیلت انسانی یاد می‌کند. و بر این امر تاکید می‌کند که حتا از شور جنسی نیز عشق می تواند زاییده شود. شور جنسی هر چند نزد وی مطلوب نیست، اما اگر کسی گرفتار و اسیر شور جنسی نشود، این شور، می‌تواند گذرگاه رسیدن به عشق و محبت انسانی باشد.

ز شهوت نیست خلوت هیچ مطلوب
کسی کین سرّ نداند هست معیوب
ولیکن چون رسد شهوت به غایت
ز شهوت عشق زاید بی نهایت
ولی چون عشق گردد سخت بسیار
محبت از میان آید پدیدار
محبت چون به حد خود رسد نیز
شود جان تو در محبوب ناچیز
زشهوت در گذر چون نیست مطلوب
که اصل جمله محبوب است محبوب
اگر کشته شوی در راه او زار
بسی زان به که در شهوت گرفتار

عطار بر خلاف بسیاری از عرفا وجه تمایز آدمی و پری را عشق نمی داند. چرا که به زعم وی، فرشته‌گان نیز پس از سجده بر آدم وجود شان به عشق آغشته گشت و دانند عشق چیست.

تا ملک کردند آدم را سجود
عشقشان یک ذره آمد در وجود
به باور عطار آن چه وجه تمایز آدمی و پری است، نه عشق، که درد عشق و زهر هجر است.

قدسیان را عشق هست و درد نیست
درد را جز آدمی در خورد نیست
درد تو باید دلم را درد تو
لیک نی در خورد من در خورد تو
ساقیا خون جگر در جام کن
گر نداری درد از ما وام کن

عطار و اندیشه‌ی وحدت شهودی

عارف وحدت وجودی، عالم را عین خدا و خدا را عین عالم می‌داند، به عبارت دیگر وحدت، برای عارف وحدت وجودی امری آفاقی یا عینی و وجود شناختی است. خدا نزد اینان نه امر یگانه، بل یگانه‌گی امور است. اینان در پی آنند که با کشف و شهود به نور و نیاز خدا معرفت یابند. اما عارف وحدت شهودی، عالم را تجلی پرتو حُسن خدا می‌داند، نه عین خدا. به عبارت دیگر وحدت، برای عارف وحدت شهودی، امری انفسی یا شناخت شناسی و روان شناختی است. اینان در پی آنند که با کشف و شهود به نار و ناز خدا عشق بورزند.
عطار، عارفی وحدت شهودی است، نه وحدت وجودی.

ابتدای کار سیمرغ ای عجب
جلوه‌گر شد در چین نیم شب
درمیان چین فتاد از وی پَری
زان سبب پُر شور شد هر کشوری
هر کسی نقشی از آن پَر بر گرفت
هر که دید آن نقش، کاری در گرفت
آن پر اکنون در نگارستان چین است
اطلبوالعلم ولو بالصین از این است
گر نگشتی نقش پَر او عیان
این همه غوغا نبودی در جهان
این همه آثار صنع از فَر اوست
جمله انمودار نقش پَر اوست

در تلقی رمزباورانه‌ی عطار، خدا در هیئت سیمرغ ِرمزی تصویر شده است. خدا در منطق الطیر در کسوت پرنده‌ای بزرگ و پادشاه و فرمانروای پرنده‌گان، تشخص نمادین می‌یابد. به عبارت دیگر امر مطلق خود را به صورت خدا- شاه عیان می‌کند. و این امر شاید به سبب تعلق خاطر عطار به اندیشه ی هند و ایرانی و یا تلاش وی برای تداوم اندیشه‌ی ایرانشهری بوده است. به باور وی جریان پدیداری هستنده‌گان، حاصل نزول سیمرغ رمزی از قاف وجود به چین مثالی است. این نزول، تعبیری از مراتب و تفاوت در مظاهر تجلیات وجود است. می‌دانیم که پیشینیان می‌پنداشتند، «چین» دورترین نقطه‌ی شرق جهان است. از سوی دیگر در جغرافیای مثالی و رمزی عرفانی، شرق، محل ظهور تجلی نور و نار الاهی است. بر این پایه تجلی اسماء جمالی و جلالی خدا نیز از چین مثالی یا جانب شرقی وجود آغاز شده است. در ضمن، چین، علاوه بر این مفهوم جغرافیایی ، تداعی کننده‌ی مفهوم شکن نیز هست. جمع این دو مفهوم را می‌توان در این بیت زیبای حافظ دید:
تا دل هرزه گرد من رفت به چین زلف او
زین سفر دراز خود عزم سفر نمی‌کند

چین به معنای شکن، نسبتی با زلف دارد. و زلف به باور عطار مظهر، تجلی جلالی است.
تجلی گه جمال و گه جلال است
رخ و زلف، آن معانی را مثال است
در جای دیگر می‌گوید:
روی او چون پرتو افکند اینت روز
زلف او چون سایه انداخت اینت شب

ویژه‌گی اصلی تجلی جمالی، لطف و قُرب است؛ و ویژه‌گی تجلی جلالی، قهر و بُعد است. لطف و قُرب در نور و وحدت ظاهر می‌شود؛ قهر و بُعد در کفر و کثرت و ماده. و اما مفهوم رمزی پَر و همانندی آن با فَر نیز جالب توجه است. منظور از پَر یا همان فَر، همان فروغ یا نور ایزدی است. هم چنین می‌توان پَر را نمادی از نرینه‌گی و چین را نمادی از مادینه‌گی تلقی کرد. و پَر انداختن سیمرغ در میان چین را رمزی از تناسل کیهانی تعبیر کرد. قرار گرفتن پَر در چین و افزوده شدن پَر به چین، واژه‌ی پرچین را نیز تداعی می‌کند، که می‌تواند رمزی از حائل نور ظلمت باشد. توجه به معنا و مفهوم رمزی و روان‌شناختی نیم شب نیز در این جا مهم است. «نیم شب» به تعبیر عطار و «دوش» به تعبیر حافظ، معنایی رمزی و فرا تقویمی دارد. شب، نمادی از عدم تعین و بالقوه‌گی محض است. شب رمزی از جهان در غیبت خداست، و می‌دانیم که بدون خدا، در نظر عارف، جهان یک‌سر، غوطه ور در عدم و نیستی است. در عین حال شب، فضایی بی‌کران نیست. این نیستی محدود و محصور در زمین است که در نیم شب قرار دارد.
بنابر این فرود سیمرغ رمزی در چین و افتادن پَری از آن، به معنای نزول – یا همان قوس نزولی- از مرتبه‌ی احدیت به واحدیت و تجلی اسماء جلالی خداست.

دیوانه‌ی عطار
یکی از شخصیت‌های محوری اشعار عطار، دیوانه است. دیوانه شخصیتی است«عاقل مجنون» . این عنوان ظریف و پارادوکسیکال، در اشعار عطار از آن شخصیتی است که می‌توان، با تیغ زبان وی، به نبرد با کژی‌ها پرداخت. دیوانه‌ی عطار یا عطار دیوانه همان رند حافظ یا حافظ رند است. عطار خود درباره‌ی ضرورت و نقش شخصیت دیوانه می‌گوید:

زان که گر تو عاقل آیی سوی من
رنج بسیاری خوری در کوی من
لیک اگر دیوانه آیی در شمار
هیچ کس را با تو نبود هیچ کار

عطار در حکایت‌های بسیاری از زبان دیوانه به افشای نظم موجود پرداخته است که برای نمونه به چند تا از آن‌ها اشاره می‌کنم.
عدل نوشیروانی
رفت نوشیروان در آن ویرانه‌ای
دید سر بر خاک ره دیوانه‌ای
در میان خاک راه افتاده بود
نیم خشتی زیر سر بنهاده بود
مرد دیوانه ز شور بیدلی
گفت تو نوشیروان عادلی
گفت می‌گویند این هر جایگاه
گفت پُر گردان دهانشان خاک را
از چه می‌گویند بر تو این دروغ
زان که در عدلت نمی‌بینم فروغ
عدل باشد این که سی سال تمام
من در این ویران می‌باشم مدام
قوت خود می‌سازم از برگ گیاه
بالشم خشت است و خاکم خوابگاه
گاه بارانم کند آغشته‌ای
گه غم نانم کند سرگشته‌ای
من چنین باشم که گفتم خود ببین
روزگارم جمله نیک و بد ببین
تو چنانخوش، من چنین بی‌حاصلی
وان گهی گویی که هستم عادلی
آن من بین و آن خود، عدل این بود
این چنین عدلی کجا آیین بود

محتسب و مست
محتسب آن مست را می‌زد به زور
مست گفت ای محتسب کم کن تو شور
زان که گر مال حرام این جایگاه
مستی آوردی و افکندی به راه
بوده‌ای تو مست تر از من بسی
لیکن آن مستی نمی بیند کسی
دیوانه و حکایت نماز جماعت
عطار در الاهی نامه حکایتی دارد که دیوانه‌ی اهل رازی، روزی در حین نماز جماعت، به گاه حمد خواندن که همه‌ی نمازگزاران خاموشند، از خود صدای گاو در می‌آورد.
کسی بعد از نماز از وی بپرسید
که جانت در نماز از حق تنرسید
که بانک گاو کردی بر سر جمع
سرت باید بریدن چون سر شمع
دیوانه‌ی راز دان در پاسخ می‌گوید، امام جماعت در میانه ی نماز آن‌گاه که با حق سخن می‌گفت در اندیشه‌ی خریدن گاو بود، من هم که به وی اقتدا می‌کردم صدای گاو از خود درآوردم.

عقل و عشق

در آثار عطار هر جا که از قلم‌رو معشوق سخن به میان آید، عقل در آن جا تحقیر می‌شود. در این قلم‌رو عقل دود است و عشق آتش.

ماهی از دریا چو به صحرا فتد
می‌تپد تا بوک در دریا فتد
عشق این‌جا آتش است و عقل دود
عشق کامد در گریزد عقل زود
یا در جایی دیگر می‌گوید:
هیچ کس عشق چون تو معشوقی
به ترازوی عقل برنکشد
چون کشد کوه بی نهایت را
آن ترازو که بیش زر نکشد
وزن عشق تو عقل کی داند
عشق تو عقل مختصر نکشد

عقل و دین

در آثار عطار، از عقل تا آن‌جا که بنده‌ی حلقه به گوش دین و خادم امر قل باشد، ستایش می‌شود. اما آن‌جا که عقل بخواهد به طور مستقل در جست و جوی طرح و پاسخ‌گویی به مسائل بر آید، به سختی نکوهش می‌شود.

عقل اگر جاهل بود جانت برد
ور تکبر آرد ایمانت برد
عقل آن بهتر که فرمان بر شود
ورنه گر کامل شود کافر شود
در جای دیگر می‌گوید:
عین عقل خویش را کن محو امر
تا نگردد عین عقلت محو خمر
عقل اگر از خمر، ناپیدا شود
کی به سرّ امر قل بینا شود
عقل را قل باید و امر خدای
تا شود هم رهبر و هم رهنمای
و در جای دیگر گوید:
مرد دین شو محرم اسرار گرد
وز خیال فلسفی بیزار گرد
نیست از شرع نبی هاشمی
دورتر از فلسفی یک آدمی
شرع، فرمان پیمبر بردن است
فلسفی را خاک بر سر کردن است
علم جز بهر حیات خود مدان
وز شفا خواندن نجات خود مدان
علم دین، فقه است و تفسیر و حدیث
هر که خواند غیر این گردد خبیث
و در جای دیگر می‌گوید:
کیش و دین از عقل آمد مختلف
بر در او چون توان شد معتکف

آثار عطار
از یک‌صد و چهارده اثری که به عطار منسوب کرده‌اند، بر اساس پژوهش‌های تاکنونی می‌توان هفت اثر را به طور مسلم از آن عطار دانست. این آثار عبارت‌اند از:
منطق الطیر، مصیبت نامه، اسرار نامه، الاهی نامه، این چهار اثر مثنوی هستند. مختار نامه، که مجموعه رباعیات عطار است. دیوان قصائد و غزلیات و تذکرة الاولیا که به نثر است.

زردتشت

وظیفه هر انسان در زندگی اش کار و کوشش و آبادی و پیشرفت جهان است.

نادر شاه افشار

لحظه پیروزی برای من از آن جهت شیرین است که پیران، زنان و کودکان کشورم در آرامش و شادمان ببینم.

آذرباد سپندان

دخت خود را به زیرک و دانا مرد ده چون مرد زیرک همانند زمین نیک است که تخم بر آن افکنند و از آن بسیار گندم اندر آید.

يزدگرد سوم

در 634 تاج شاهی به یزدگرد سوم تفویض شد، که از سلالۀ ساسان، و فرزند یک کنیز بود. در 632، محمد [صلی الله علیه و آله] پس از تأسیس یک کشور جدید عرب، درگذشت عمر، خلیفۀ دوم، در 634، نامه‌ای از مثنی [ابن حارثه]، سردار خود در سوریه، ‌دریافت کرد که در آن نوشته شده بود ایران دچار هرج و مرج و آمادۀ تسخیر است. عمر بهترین فرمانده عرب را، که خالد [بن ولید] نام داشت، به این مأموریت گمارد. خالد با لشکری از عربان بدوی، که معتاد به زد و خورد و تشنۀ به دست آوردن غنایم بودند، در امتداد ساحل جنوبی خلیج فارس به راه افتاد و این پیام را به هرمز، فرماندار استان مرزی [مرزدار] ایران، فرستاد: «اسلام آور تا در امان باشی، یا جزیه بپرداز … اکنون مردمی به سوی تو می‌آیند که مرگ را دوست می‌دارند، همان گونه که تو زندگی را دوست می‌داری.» هرمز او را به رزم تن به تن طلبید؛ خالد دعوت او را پذیرفت و او را کشت. مسلمانان با غلبه بر تمام موانع به فرات رسیدند؛ عمر، برای نجات یک ارتش عرب در جای دیگر، خالد را فرا خواند؛ مثنی به جای او فرماندهی را عهده‌دار شد و با نیروی تقویتی خود را از روی یک پل قایقی [جسر] از رود فرات گذشت. یزدگرد، که در آن هنگام جوانی بیست و دو ساله بود، فرماندهی عالی را به رستم [فرخزاد] استاندار خراسان واگذار کرد و به او فرمان داد که نیروی عظیمی برای نجات کشور فراهم کند. ایرانیان در جنگ جسر با اعراب مصاف دادند، آنان را شکست دادند و بیپروا تعقیبشان کردند؛ مثنی صفوف در هم ریختۀ ارتش خود را از نو بیاراست و در جنگ بویب نیروهای بینظم ایران را تقریباً تا آخرین نفر منهدم ساخت (634). تلفات مسلمین سنگین بود؛ مثنی از زخمهایی که برداشته بود درگذشت؛ اما خلیفه به جای او سرداری لایقتر به نام سعد [وقاص] را، همراه با یک ارتش سی هزار نفری، فرستاد. یزدگرد با مسلح ساختن 120.000 تن ایرانی با این عمل مقابله کرد. رستم آنها را از فرات به سوی قادسیه گذراند؛ در آنجا، طی چهار روز خونین، یکی از قطعیترین نبردهای تاریخ آسیا انجام گرفت. در چهارمین روز، طوفان شن به سوی ارتش ایران وزیدن گرفت؛ اعراب از فرصت استفاده کردند و بر دشمنان خویش، که به سبب طوفان بینایی خود را از دست داده بودند، پیروز شدند. رستم کشته شد، و ارتشش پراکنده گشت (636). سعد، که حال مقاومتی در برابر خود نمی‌دید، نیروهای خود را به سوی رود دجله پیش راند، از آن گذشت، و وارد تیسفون شد.اعراب ساده و خشن، با شگفتی، بر کاخ شاهانه، قوس عظیم سردر، تالار مرمر، فرشهای شگرف، و تخت گوهرنشان آن خیره شدند. ده روز تمام با مشقت تلاش می‌کردند غنایم را بار کنند و ببرند. شاید به دلیل چنین ضعفها و مشکلاتی بود که عمر به سعد دستور داد که پیشتر نرود؛ او گفت: «عراق کافی است.» سعد از این دستور تبعیت نمود و سه سال بعد را صرف تثبیت فرمانروایی اعراب بر بین‌النهرین کرد. در این ضمن،‌ یزدگرد در استانهای شمالی خود ارتش دیگری مرکب از 150.000 سرباز فراهم کرد؛ عمر یک ارتش 30.000 نفری برای مقابله با او فرستاد؛ در نهاوند، اعراب به واسطۀ برتری حیله‌های جنگی خود به پیروزی بزرگی نایل شدند که «فتح الفتوح» نامیده شد؛ 100.000 سرباز ایرانی در دره‌های باریک به تنگنا افتادند و کشته شدند (641). بزودی تمام ایران به دست اعراب افتاد. یزدگرد به بلخ گریخت، از چین کمک خواست، اما تقاضایش پذیرفته نشد؛ از ترکان یاری جست و نیروی کوچکی از آنان گرفت، اما همینکه عازم نبرد جدید خود شد، به دست آسیابانی به خاطر جواهراتش کشته شد (652). بدین گونه، سلسلۀ ساسانیان منقرض شد. نامه عمربن الخطاب به یزدگرد سوم ساسانی ، شاهنشاه پارس ( اصل این نامه در موزه لندن نگهداری میگردد ) از: عمربن الخطاب خلیفه المسلمین به : یزدگرد سوم شاهنشاه پارس یزدگرد! من آینده خوبی برای تو و ملتت نمی بینم مگر اینکه پیشنهاد مرا قبول کرده و بیعت نمایی. زمانی سرزمین تو بر نیمی از جهان شناخته شده حکومت میکرد لیکن اکنون چگونه افول کرده است؟ ارتش تو در تمام جبهه ها شکست خورده و ملت تو محکوم به فناست. من راهی برای نجات به تو پیشنهاد میکنم. شروع کن به عبادت خدای یگانه ، یک خدای واحد ، تنها خدایی که خالق همه چیز در جهان است. ما پیغام او را برای تو و جهان میآوریم ، او که خدای حقیقی است. آتش پرستی را متوقف کن ، به ملتت فرمان ده آتش پرستی را که کذب میباشد متوقف کنند و به ما بپیوندند برای پیوستن به حقیقت.الله خدای حقیقی را بپرستید ، خالق جهان را. الله را پرستش نمایید و اسلام را بعنوان راه رستگاری خود قبول کنید. اکنون به راههای شرک و پرستش کذب پایان داده و اسلام را بعنوان ناجی خود قبول کنید. با اجرای این تو تنها راه بقای خود و صلح برای پارسیان را پیدا خواهی نمود. اگر تو بدانی چه چیزی برای پارسیان بهتر است ، تو این راه را انتخاب خواهی کرد. بیعت تنها راه میباشد. الله البر (محل امضای عمر) خلیفه المسلمین عمربن الخطاب پاسخ یزدگرد سوم به نامه عمربن الخطاب از: شاهنشاه ، شاه پارس و غیره ، شاه خیلی از کشورها ، شاه آریایی ها و غیر آریایی ها ، شاه پارسها و خیلی دیگر از نژادها و نیز تازیان ، شاهنشاه پارس ، یزدگرد سوم ساسانی. به: عمربن الخطاب ، خلیفه تازی به نام اهورا مزدا ، آفریننده جان و خرد. تو در نامه ات نوشته ای میخواهی ما را بسوی خداوندت الله البر هدایت کنی ، بدون دانستن این حقیقت که ما که هستیم و ما چه را پرستش مینماییم!شگفت انگیز است که تو در جایگاه خلیفه تازیان تکیه زده ای! با اینکه خردت به مانند یک ولگرد پست تازی است ، ولگردی در بیابان تازیان ، و مانند یک مرد قبیله ای بادیه نشین!مردک! تو به من پیشنهاد میکنی که یک ایزد یگانه و یکتا را پرستش نمایم بدون اینکه بدانی هزاران سال است که پارسها ایزد یکتا را پرستش نموده اند و پنج نوبت در روز او را عبادت مینمایند! سالهاست که در این سرزمین فرهنگ و هنر ، این راه عادی زندگی بوده است. زمانیکه ما سنت میهمان نوازی و کردارهای نیک را در گیتی پایه گذاری نموده و پرچم ” پندار نیک ، گفتار نیک ، کردار نیک “ را برافراشتیم ، تو و نیاکانت بیابان گردی میکردید ، سوسمار میخوردید زیرا که چیز دیگری برای تغذیه خود نداشتید و دختران بیگناه خود را زنده بگور می نمودید!مردم تازی هیچگونه ارزشی برای آفریدگان خداوند قایل نیستند! شما فرزندان خدا را گردن میزنید ، حتی اسیران جنگی را ، به زنان تجاوز میکنید ، دختران خود را زنده بگور می نمایید ، به کاروانها یورش می برید ، قتل عام می کنید ، زنان مردم را دزدیده و اموال آنها را به یغما می برید! قلب شما از سنگ ساخته شده ، ما تمام این اعمال اهریمنی را که شما مرتکب می شوید محکوم میکنیم. چگونه شما می توانید به ما راه خدایی را تعلیم داده در حالیکه این گونه اعمال را مرتکب میشوید؟تو به من میگویی پرستش آتش را متوقف کنم! ما ، پارسها عشق آفریدگار و نیروی او را در روشنی آفتاب و گرمای آتش مشاهده مینماییم. روشنی و گرمای آفتاب و آتش ما را قادر میسازد تا نود حقیقت را مشاهده نموده و قلبهایمان را به آفریدگار و به یکدیگر شعله ور نماییم. به ما کمک میکند تا به یکدیگر مهر بورزیم ، ما را روشن نموده و قادر میسازد تا شعله مزدا را در قلبهایمان زنده نگهداریم.خداوندگار ما اهورا مزداست و عجیب است که شما مردم نیز او را تازه کشف کرده و او را بنام الله اکبر نامگذاری نمودید! اما ما مثل شما نیستیم ، ما با شما در یک رده نیستیم. ما به نوع بشر کمک میکینم ، ما عشق را در میان بشریت می گسترانیم ، ما نیکی را در زمین میگسترانیم ، هزاران سال است که ما در حال گسترش فرهنگ خود بوده اما در راستای احترام به فرهنگهای دیگر گیتی ، درحالیکه شما بنام الله سرزمین های دیگر را مورد تاخت و تاز قرار میدهید!شما مردم را قتل عام می کنید ، قحط وقلا می آورید ، ترس و فقر برای دیگران ، شما به نام الله اهریمن می آفرینید. چه کسی مسئول این همه بدبختی است؟آیا این الله است که به شما فرمان میدهد تا بکشید ، غارت نمایید و تخریب کنید؟ آیا این شما رهروان الله هستید که بنام او این اعمال را انجام میدهید؟ یا هردو؟شما از گرمای بیابان ها و سرزمینهای سوخته بی حاصل و بدون منابع برخاسته ، شما میخواهید از طریق لشگر کشی و زور شمشیرهایتان به مردم درس عشق به خدا دهید ، شما وحشیان بیابانی هستید ، در حالیکه میخواهید به مردم شهر نشین مانند ما که هزاران سال است در شهرها زندگی می کنند درس عشق به خدا بدهید! ما هزاران سال فرهنگ در پشت سر داریم ، که به راستی یک ابزار نیرومند میباشد! به ما بگویید؟ با تمام لشگر کشی هایتان ، توحش ، کشتار و قحط و قلا بنام الله اکبر ، شما به این ارتش اسلامی چه آموخته اید؟ شما چه چیز به مسلمانان آموخته اید که بر آن ابرام می ورزید تا آنرا به دیگر ملل غیر مسلمان نیز بیاموزید؟ شما چه فرهنگی از این الله خود آموخته اید ، که حالا میخواهید به زور آنرا به دیگران تعلیم دهید؟افسوس آه افسوس... که امروز ارتش های پارسی اهورا از ارتش های الله پرست شما شکست خورده اند. اکنون مردم ما میباید همان خدا را پرستش نماییند ، همان پنج نوبت در روز را ، اما با زور شمشیر که او را الله صدا کنند و او را به عربی عبادت نمایند ، زیرا که الله شما تنها عربی میفهمد! پیشنهاد مینمایم تو و دار و دسته راهزنت بساط خود را جمع کرده و به بیابانهای خود به جایی که در آن زندگی میکردید برگردید. آنها را به جایی برگردان که در آن عادت به سوختن در گرمای آفتاب را دارند ، زندگانی قبیله ای ، خوردن سوسمار و نوشیدن شیر شتر ، من اجازه نخواهم داد که تو دار و دسته راهزنت را در سرزمینهای حاصلخیر ، شهرهای متمدن و ملت شکوهمند ما آزاد گذاری. این ”جانوران قسی القلب “ را ، برای قتل عام مردم ما ، دزدیدن زنان و فرزندان ما ، تجاوز به زنان ما و فرستادن دخترانمان به مکه بعنوان اسیر ، آزاد مگذار! به آنها اجازه نده تا بنام الله البر مرتکب اینگونه اعمال شوند ، به رفتار جنایتکارانه خود پایان ده.آریایی ها بخشنده ، گرم ، میهمان نواز و مردمی نجیب بوده و هرجایی که رفته اند آنها بذر دوستی خود را گسترانده اند ، عشق و خرد و حقیقت. بنابراین ، آنها نباید تو و مردمت را برای رفتار جنایتکارانه و راهزنی مجازات نمایند.من از تو درخواست میکنم که با الله اکبر خودت در بیابانهایت بمان و به شهرهای متمدن ما نزدیک مشو زیرا که اعتقادات تو ” خیلی مهیب “ و رفتارت ” بسیار وحشیانه “ می باشد. (محل امضای یزدگرد سوم ) شاهنشاه یزدگرد سوم ساسانی

بزرگمهر

سرنوشت با پروردگار است، خشنود به آنم، شکوه نمی کنم، در سختی شکیبایم، بدتر از این سختی نیز باشد و سختی بگذرد، در پناه و یاری پروردگار.

بزرگمهر

مردمان را عیب مکنید که هیچ کس بی عیب نیست.

زردتشت

بهشت و دوزخ ما در این جهان در دستان خود ماست، نیکی پاسخ نیکی و بدی سزای بدی، نتیجهی زندگی ما اعمال ماست.

زردتشت

فرو رفتن در غم و اندوه هیچ کس را در دین مومن نمی سازد. 

عارف قزوینی

آن چنان به ایران علاقه مندم که حتی تمام بهشت را با یک وجب از خاک ایران عوض نمی کنم.  

خسرو پرويز

خسروپرويز (پيروز) به بالاترين قدرتي رسيد كه ايران پس از خشيارشا به خود ديده بود، و [بر اثر غرور حاصل از همان قدرت] زمينۀ سقوط امپراطوري خود را فراهم ساخت. وقتي فوكاس، ماوريكيوس را كشت و به جاي او نشست، پرويز به آن غاصب اعلان جنگ داد (603) تا انتقام دوست خود را از او بگيرد؛ ماحصل‌ آنكه دشمني ديرين بين دو امپراطوري از نو آغاز شد. چون بيزانس در نتيجۀ آشوب و انشقاق ضعيف شده بود، ارتشهاي ايران توانستند دارا، آمد، ادسا، هيراپوليس، حلب، آپاميا، و دمشق را تصرف كنند. (605-613). پرويز، كه از كاميابي سرمست شده بود،‌ عليه مسيحيان اعلام جهاد كرد؛ 26000 يهودي به ارتش او پيوستند. در سال 614، نيروهاي مشترك او اورشليم را غارت كردند و 90,000 مسيحي را كشتند. بسياري از كليساهاي مسيحي، از جمله «كليساي قيامت»، بكلي سوخت؛ و صليب واقعي، محبوبترين يادگار مسيحيان، به ايران برده شد. پرويز به هراكليوس، امپراطور جديد روم، نامه‌اي نوشت و سؤالي در خداشناسي مطرح كرد: «از خسرو، بزرگترين خدايان و ارباب تمام زمين، به هراكليوس، بندۀ بيمقدار و بي‌شعور خود: تو مي‌گويي كه به خداي خويش اعتماد داري، پس چرا وي اورشليم را از دست من نجات نداد؟» در 616، يك ارتش ايراني اسكندريه را تسخير كرد، و تا سال 619 تمام مصر، كه پس از داريوش دوم از ملكيت ايران خارج شده بود، به شاه شاهان تعلق يافت. در همين ضمن، يك ارتش ايراني ديگر بر آسياي صغير تاخت و خالكدون را تصرف كرد (617)؛ ايرانيان آن شهر را، كه فقط به وسيلۀ تنگۀ بوسفور از قسطنطنيه جدا شده بود، به مدت ده سال در دست داشتند. در آن ده سال خسرو پرويز كليساها را ويران كرد؛ ثروت و آثار هنري آنها را به ايران برد؛ و، با وضع مالياتهاي سنگين، آسياي باختري را چنان از توش و توان انداخت كه در برابر حملۀ اعراب، كه يك نسل بعد صورت گرفت، پايداري نتوانست.خسرو ادارۀ جنگ را به سرداران خود سپرد، به كاخ تجملي خود در دستگرد (در حدود نودو شش كيلومتري شمال تيسفون) رفت، و خود را وقف هنر و عشق كرد. معماران، مجسمه سازان، و نقاشان را گردآورد تا پايتخت جديدش را بس زيباتر از پايتخت قديم سازند، و چهره‌هايي از شيرين، محبوبترين زن از سه هزار زن او، بر سنگ بتراشند. ايرانيان شكوه داشتند از اينكه شيرين مسيحي است، و حتي برخي ادعا مي‌كرند كه شاه را نيز به مسيحيت گروانده است؛ به هر حال، در بحبوحۀ جنگ مقدس خود، خسرو به او اجازه داد تا كليساها و صومعه‌هاي بسيار بسازد. اما ايران، كه با غنايم جنگي و بردگان بيشمار ثروتمند شده بود، اشتغال شاه را به خوشگذراني و هنر، و حتي تساهل ديني او را، مي‌توانست ببخشد. ايرانيان پيروزيهاي او را به منزلۀ غلبۀ نهايي ايران بر يونان سرانجام پاسخ اسكندر داده شد، و انتقام ماراتون، سالاميس، پلاتايا، و آربلا گرفته شده بود.از امپراطوري بيزانس چيزي جز چند بندر آسيايي، چند قطعه از خاك ايتاليا، شمال افريقا، يونان، و يك نيروي دريايي شكست نخورده، و يك پايتخت محاصره شدۀ دچار وحشت و يأس نمانده بود. هراكليوس ده سال وقت صرف كرد تا از ويرانه‌هاي سرزمين خود كشور جديدي بسازد و ارتش نويني بيارايد؛ آنگاه به جاي عبور از تنگۀ خالكدون، كه مستلزم مخارج و تلفات زياد بود، ناوگان خود را وارد درياي سياه كرد، از ارمنستان گذشت، و از پشت سر به ايران حمله برد. همان گونه كه خسرو اورشليم را ويران ساخته بود، هراكليوس كلوروميا، زادگاه زردشت، را خراب كرد و آتش مقدس جاودان آن را خاموش ساخت (624). خسرو ارتشهاي خود را يكي پس از ديگري به مقابله با او فرستاد؛ همۀ آنها مغلوب شدند، و همچنانكه يونانيان پيش مي‌رفتند، خسرو به تيسفون گريخت، سردارانش، كه از اهانتهاي وي آزرده خاطر شده بودند، در خلع او با اشراف همدست شدند. وي را زنداني ساختند و فقط نان و آب به او دادند؛ هجده پسرش را جلو چشم خود او كشتند؛ سرانجام يكي ديگر از فرزندانش به نام شيرويه او را كشت (628).

زردتشت

جهان به آن نیرزد که پریشان کنی دلی را

بنجامین فرانکلین

کسي كه حفظ جان را مقدم بر آزادي بداند، لياقت آزادي را ندارد.

آبراهام لینکلن

قدرت شگفت انگيز نيروهاي خلاق و استعدادهاي نهفته آدمي هنگامي آشكار مي شود كه نيازي حياتي، تواناييهاي او را به فعاليت وادارد و كشش آرزويي، سراپاي وجودش را به جنب و جوش درآورد.

اردشیر جی ریپورتر

استعمار پير در ايران سابقه‌اي بس طولاني و تيره دارد. بخشي از اين پيشينه، آشكار و بخش مهمي از آن، مخفي است. اگر روزي بايگاني اسناد سرويس‌‌هاي مخفي انگلستان گشوده شود و جريان آزاد اطلاعات، تا حدي معني و مفهوم واقعي‌خويش را بازيابد، آنگاه جهانيان به عمق جناياتي كه اين دولت سلطه‌ طلب در جاي جاي كره ارض مرتكب شده است،‌ پي خواهند برد، هر چند مقدار موجود از اطلاعات نيز، طالبان حقيقت را بسنده مي‌كند.

گوشه‌اي از دخالت‌هاي پنهان انگليس در جهان اسلام با انتشار خاطرات لورنس، پيشتر آشكار شد و بخشي ديگر نيز با انتشار وصيت‌نامه اردشيرجي، سر جاسوس بريتانيا در ايران، افشا گرديد.

چهره مرموز و مخوف اردشيرجي (سر اردشير ريپورتر)‌ در سال‌هاي اخير افشا شده است. وي خبرنگار روزنامه تايمز لندن و مهره فعال سازمان جاسوسي انگليس (اينتليجنت سرويس)‌ در ايران عصر قاجار و پهلوي و عضو مهم لژ بيداري ايران است كه به نوشته رشيد شهمردان،‌ مورخ زردشتي ايراني: «نه تنها بين رجال و درباريان و خاندان سلطنتي ايران [= رجال مشروطه و سلسله پهلوي] طرف توجه و صاحب نفوذ بود، بلكه رجال سياسي دولت انگلستان مقيم تهران نيز با نظر احترام به او مي‌نگريستند و در امور خاورميانه بويژه ايران جوياي نظريات او بودند.

رجال معروف انگليس مانند سر پرسي سايكس، سر دنيس راس،‌ لرد لمينگتن و غيره از دوستان صميمي او بودند.

همچنين به پاس خدمات او به امپراطوري، كابينه انگلستان او را به سمت مشاور مخصوص سفارت خود در تهران منصوب و گذرنامه خصوصي برايش صادر كرد.

اردشير جي، آن‌گونه كه خود صريحا در وصيت‌نامه سياسي‌اش اعتراف كرده، كسي است كه رضاخان را براي انگليسي‌ها كشف كرده و با صحبت‌هاي زيادي كه با وي نموده او را براي اجراي نقش مورد نظر پرورش داده است.
خدمات مهم فرزندش، سرشاپور ريپورتر، به محمد‌رضا پهلوي نيز بر آگاهان به تاريخ هزار توي ايران مخفي نيست.

در اين بخش با اندكي از فعاليت‌ها و شگردهاي استعمار پير از خلال وصيتنامه اردشير جي آشنا مي‌شويم (سند شماره 1)‌

اما اعمال نفوذ انگليس در ايران به همين جا محدود نمي‌شود و دخالت‌هاي آشكار آن، داستاني تلخ و غم‌انگيز دارد. اين مداخلات در حدي بود كه حتي در عزل و نصب مسوولان   آنهم مسوولان دست چندم همچون مسوول نظميه قزوين ‌ نيز اعمال نفوذ مي‌كردند  (سند شماره 2)‌

و مع‌الاسف در همان حال، كساني (همچون مسعود خان كيهان)‌ در اين سرزمين، دل در گروي ساكسون‌ها نهاده بودند و ماجراي غم‌انگيز وابستگي‌شان به جايي كشيده بود كه براي اعطاي نشان به صاحب منصبان انگليسي در ايران يقه چاك مي‌‌دادند (سند شماره 3)‌

اما عدم ذكر اين نكته بي‌انصافي است كه همواره در اين مرز و بوم رجالي همچون اميركبير، قائم‌مقام فراهاني، مدرس و... مي‌زيستند كه شرف خود و استقلال ميهن را با هيچ متاعي معامله نمي‌كردند و در برابر فزون‌طلبي‌هاي دشمن. مقتدرانه مي‌ايستادند ودست رد بر سينه او مي‌زدند. (سند شماره 4)‌ و مرداني كه نماد اين شجره طيبه در زمان ما بودند، سرانجام با پيروزي انقلاب شكوهمند اسلامي توانستند دست بيگانه را از اين كشور براي هميشه قطع كنند.

سند شماره 1

القائات اردشيرجي‌

اردشيرجي در وصيت‌نامه سياسي‌اش شرح مي‌دهد كه با القائات خود، رضاخان را بر ضد علما تحريك مي‌كرده است:

به زباني ساده، تاريخ و جغرافيا و اوضاع سياسي و اجتماعي ايران را برايش [يعني براي رضاخان] تشريح مي‌كردم... اغلب تا ديرگاهان به صحبت من گوش مي‌‌داد و براي رفع خستگي چاي دم مي‌كرد كه مي‌نوشيديم...
من به تفصيل برايش شرح داده‌ام كه طبقه علما و آخوندها و ملاها چگونه در گذشته نه چندان دور آماده حتي وطن‌فروشي بودند... علما به طور كلي مي‌خواستند كه جيبشان پر شود و تسلطشان بر مردم پايدار بماند و هميشه بر چند بالين سر مي‌نهادند [يعني به چند دولت اجنبي وابسته بودند!]... خوب به خاطر دارم كه... رضاشاه [پس از شنيدن داستاني از من در اين زمينه] چندبار اين كلمات را ادا كرد: ...‌هاي بي‌همه چيز. براي شاه گفتم كه چگونه در شهر مقدس مشهد و در سايه‌هاي گنبد امام رضا(ع)‌ آخوندها با مسافرين و زوار تماس مي‌گرفتند و بدون هيچ شرم و حيايي موجبات عيش و لذت آنها را فراهم مي‌كردند... اذعان دارم كه در ميان روحانيون ايران افراد شرافتمند و ايران دوست هم هستند كه خود افتخار دوستي و مصاحبت‌شان را داشته‌ام، ولي اين عده انگشت‌شمار را نمي‌‌توان نمونه واقعي جامعه روحانيت ايران دانست...

اين ضديت با علما وقتي معناي واقعي خود را مي‌يابد كه در كنار تعريف‌ها و توجيهات چرب او (در وصيت‌نامه سياسي)‌ از ديكتاتور خشن و وابسته رضاخاني قرار گيرد. او در وصيت‌نامه‌اش با اشاره به ديكتاتوري پهلوي مي‌نويسد:

در طي 16 سال گذشته، من شاهد و ناظر مردي [= رضاخان] بوده‌ام كه در سايه نبوغ و اراده آهنين و شخصيت بارز خود مسير تاريخ كشورش را تغيير داد. از اين پس نسل‌هاي ايراني كه وارث مملكتي مستقل و آزاد [!] و متمايز از يك قطعه خاك جغرافيايي مي‌گردند بايد خود را مديون رضاشاه پهلوي بدانند...

حس شديد ايران‌پرستي [!] توام با استعداد خداداد و هيكل و قامتي توانا و سيماي مردانه، قابليت و قدرتي به او مي‌داد كه بتواند كشورش را از نيستي و زوال برهاند...

قيام رضاخان [بخوانيد: كودتاي انگليسي سوم اسفند 1299] زاييده و مخلوق مستقيم سياست انگليس نبود...
بيم آن دارم كه مورخين ايراني، شدت عمل شاه را نسبت به كساني كه مستحق آن هستند به سنگدلي و شقاوت سوء تعبير نمايند و حال آن كه در زير اين صورت مردانه و سخت، قلبي پر از احساسات مي‌تپد[! لابد شاهد آن نيز، فرمان رضاخان به چكمه‌پوشان خويش مبني بر كشتار فجيع پناهندگان مسجد گوهرشاد است!]... هنگامي كه اين سطور را مي‌نويسم رژيم اتوكراسي در ايران برقرار است و قدرت به تمام معني كلمه در دست رضاشاه مي‌باشد. او اين قدرت مطلق و بلامنازع را صرفا براي جلو راندن ايران مي‌خواهد... رضاشاه داراي سليقه‌اي است كه قرن‌ها پيش افلاطون آن را نوع پسنديده‌اي از حكومت مي‌دانست و عبارت بود از تامين امنيت و برابري در مقابل قانون و راهنمايي مردم در جهت آمال ملي ]![... .

توجه داريم كه جناب ريپورتر، اين ستايش‌هاي چاپلوسانه از ديكتاتور پهلوي و بركشيده آيرونسايد را، در اوايل دهه 1310 شمسي يعني زماني نوشته كه رضاخان، در اجراي دستورات لندن، همه آرمان‌ها و دستاوردهاي مشروطه (آزادي بيان و قلم، نظارت مجلس بر امور، عدالت قضايي، امنيت سياسي و...) را نابود ساخته و با انزوا و حبس و تبعيد و كشتار آزاديخواهان (نظير مدرس‌ها، مصدق‌ها، كمال‌الملك‌ها، موتمن‌الملك‌ها، ميرزاطاهر تنكابني‌ها، صولت‌الدوله قشقايي‌ها و...)، غصب املاك و دارايي ثروتمندان (نظير سپهسالار تنكابني‌ها و اقبال‌السلطنه ماكويي‌ها)‌، و كشتار و تخته قاپوي ايلات و عشاير (بختياري، قشقايي و...)، اختناقي بي‌سابقه و كم‌نظير را بر كشور تحميل كرده بود. آن گاه در چنين شرايطي، جناب سر ريپورتر، سر دلال انگليس، از قلب «پراحساس»! و مهربان! رضاخان دم مي‌زند و رژيم خشن پليسي وي را با مدينه فاضله افلاطون! قياس كرده و غايت آن را «تامين امنيت و برابري در مقابل قانون و راهنمايي مردم در جهت آمال ملي»! مي‌خواند!

سند شماره 2

مصلحت‌انديشي استعماري سفارت انگليس‌

18 حمل 1339 / 7 آوريل‌
فدايت شوم. ليوتنان گريوز كه معاون ماژور ادمندس در قزوين مي‌باشند امروز به طهران وارد شده و پيغامي از طرف ماژور ادمندس آورده مبني بر اين كه دكتر منوچهر خان حاكم شهر استعفا داده‌اند و دولت خيال دارد رئيس نظميه قزوين را كه فكل‌كلو مي‌باشد از آنجا بردارند ماژور ادمندس به هيچ وجه اين تغييرات را صلاح نمي‌دانند بلكه بالعكس لازم مي‌دانند كه آقاي دكتر منوچهر خان به سمت حكومت شهر و فكل‌كلو به سمت رياست نظميه برقرار بوده باشند. در خاتمه مراتب ارادت و دوستي خود را تجديد مي‌نمايم.

(اسمارت)‌

سند شماره 3

قدرداني از بيگانه‌

تاريخ 29 برج حمل تخاقوي ئيل 1300

مقام منيع حضرت اشرف رياست محترم وزرا دامت عظمته‌

نظر به اين كه كلنل اسمايس در مدتي كه مشغول خدمت بود، وزارت جنگ، كمال رضايت را از ايشان دارد لهذا پيشنهاد مي‌نمايد كه از طرف دولت، نشان درجه اول خارجه به مشاراليه اعطا شود و ضمنا براي يادآوري، خاطر مبارك را تصديع مي‌دهم دراين موقع كه ژنرال آيرونسايد و ژنرال گوري و بعضي از صاحب‌منصبان انگليسي كه در گيلان ابراز لياقت نموده و مي‌خواهند از ايران مسافرت نمايند بي‌مورد نيست نشان‌هايي كه حضرت اشرف، مقتضي مي‌دانند قبل از حركت به آنها مرحمت شود.

[حاشيه] عجاله بماند

سند شماره 4

مقاومت ملي‌

ساعت 9 صبح امروز (يكشنبه 22 دي‌ماه)‌ بر حسب وقتي كه در شب قبل تعيين شده بود جناب آقاي سرفرانسيس شبرد سفير كبير انگليس از آقاي دكتر مصدق در منزل شخصي ايشان ديدن كرد و چنين اظهار نمود: يادداشتي كه وزارت امور خارجه ايران راجع به برچيدن قنسولگري‌هاي انگليس در ايران داده‌‌اند و در راديو قرائت شده، مسترد شود.

آقاي نخست‌وزير اظهار نمودند كه اين يادداشت در نتيجه تصميمي است كه هيات دولت اتخاذ نموده‌اند و انجام مورد تقاضاي شما از عهده اينجانب خارج است و من تا زماني‌كه عهده‌دار امور كشور هستم نمي‌توانم آن را مسترد نمايم مگر اين‌كه مجلس شوراي ملي با راي عدم اعتماد، دولت اينجانب را ساقط كند و دولت ديگري بيايد كه مقصود شما را انجام دهد.

در پايان مذاكره جناب آقاي سفيركبير از آقاي نخست‌وزير خواهش كردند كه مخبر روزنامه رويتر را آزاد نمايند. آقاي نخست‌وزير اظهار داشتند كه اين كار مربوط به قوه قضاييه كشور مي‌باشد و تصميم اين امر بايد از طرف مراجع قضايي اتخاذ گردد و من مداخله‌اي در اين باب نمي‌كنم.