مقاله شماره 3
|
|
|
|
|
| ||
|
| ||
|
اثبات برادري روشنفكري ديني
انديشهاجتماعی- ياسر هدايتي:
روشنفكري ديني در ايران شبيه برادري است كه هنوز نسبت خود را براي برادران ديگر نتوانسته اثبات كند، پس لاجرم ادعاي ميراثبري آن موقوف است به همين ادعا. برادراني كه در دو سوي اين ماجرا هستند يا دين و سنت را ميخواهند يا غربگرايي مفرط را تحويل ميگيرند. شايد نيز از همينرو است كه دربازشناخت ميراث بران (داعيهداران اين تعبير يا بهتر بگوييم طبقه) همچنان منازعه و ابهام حرف اول را ميزند. در جستوجوي آنچه كه امروز نيز همانند گذشته تصويري از آونگ جامعه روشنفكري ماست اگر دل به تماشاي تاريخ معاصر بسپريم، بايد از زندگي فكر ايراني پس از جنگ جهاني دوم و تاوان بيطرفي جامعه ايران ياد كرد؛ آيينهاي كه رويارويي ايدئولوژيك تجدد و سنت و غرب و دين را تمام قد باز مينماياند؛ از يكسو سنت با نمايندگي روحانيت و متدينيني كه درس قديم خوانده بودند و از طرف ديگر فارغالتحصيلان مدارس جديد اروپايي كه يگانه راه رسيدن به پيشرفت را اروپايي شدن تلقي ميكردند. در اين ميان اما ظهور يك طبقه جديد با عنوان روشنفكران ديني نقطه عطف تاريخ فرهنگي و سياسي ايران است كه البته خود اين گروه يا طبقه را نيز بايد به روشنفكران ديني روحاني و غيرروحاني تقسيم كرد. اين طبقه كه مجموعهاي مختلف از پژوهشگران و مبلغان و انديشمندان روحاني و غيرروحاني محسوب ميشدند داعيه اصليشان جمع ميان تجدد و سنت البته به نفع دين بود. اين طبقه با اقبال مخاطبان (كه عمد تا از قشر جوان دانشگاهي بودند) تاثير شگرفي برتاريخ سياسي معاصر ايران نيز از خود به جا گذاشتهاند و از اتفاق، همين نيز شگفتانگيزي مناقشهاي را ميرساند كه در آن، امروز برادران ديگر، ميراثخواهي برادر كهتر خويش را نميپذيرندكه هيچ، حتي در نسبت او نيز ترديد روا ميدارند و آنچه بر روح اين برادر (روشنفكران ديني) بلكه بر جسمش نيز رفته، يكي داستان است پر آب چشم كه اينبار هم پسركشي است و هم برادركشي. روشنفكري ديني در ايران آنگونه كه گفته شد در دو قشر روحانيون و غيرروحانيون (روشنفكران ديني غيرروحاني) مجال بروز يافت و از آنجاكه بهانه اين نوشتار يادكردي درسالگرد فقدان دكتر عليشريعتي است، مشخصا تلاش اين نوشتار نيز نقبزدن به انديشههاي يكي از شاخصترين چهرههاي روشنفكري ديني غيرروحاني معاصر يعني دكتر عليشريعتي است. آنچه كه در واگويهاي كلي از نسبتشناسي روشنفكري ديني غيرروحاني -كه از اين پس در اين وجيزه به اختصار روشنفكري ديني مطرح ميشود- بايد گفت در وهله اول جبهههايي است كه روشنفكران ديني در پيشبرد عمل و نظرشان روياروي آن قرارميگرفتند. نخستين برادر، كه برادر مهتر روشنفكري ديني نيز محسوب ميشد طبقهاي خاص از سنتمداران بعضا روحاني بود كه به هيچوجه،هيچ غبارزدايي و مطالعات تازه و روشمندي را درباره نصوص از پيشقابگرفتهاش برنميتابيد. تدوين ديگرگون از انگيزهها و انگيختههاي مذهبي در نظر ايشان مساوي بود با هدم كامل دين و مذهب. انحرافات حقيقي و باژگونه شدن بعضي از تعاليم و گاه تفكر التقاطي مذهبي كه خواهوناخواه در پاگرفتن طبقه روشنفكر ديني به وجود آمده بود از دلايلي بود كه اين برادر مهتر در پاسداري از حريم سنت ديني خود و راست كيشي نميتوانست نسبت به برادر تازه رسيده و مدعي، سهلانگارياي روا بدارد. برادر(جبهه ايدئولوژيك) ديگر جريان لائيك و غيرمذهبياي بود كه بعد از مشروطه در جريان فكر ايراني زاده شده بود؛ برادري كه جز غربي شدن و رسيدن به تجدد چيز ديگري را برنميتابيد. اين جبهه در افراطي ناچار در مقابل برادر مهتر و سوگيري در مقابل برادرتازه پيدا شده(روشنفكري ديني) همه سنتهاي تنيده شده بر روح و پيكر جامعه ايراني را ناديده انگاشت. اين ناديده انگاشتن به خاطر رويارويي با آحاد جامعه ميل به يك نوع برج عاجنشيني و از بالا به توده نگريستن را در ميان متجددين تقويت ميكرد. آنان با استدلال مغالطهآميز پيشارو قراردادن مسيحيت قرون وسطي نسخه هرگونه دين محوري را ميپيچيدند و با بيان «افيون بودن» دين براي تودهها، سعي در تعميم نارواي نياز به وضعيتي رنسانسگونه براي جامعه ايراني داشتند. اما در اين ميان برادري ناتني نيز وجود داشت كه اگرچه اثبات نسبت از برادركهتر (روشنفكري ديني) نميخواست اما در ادعاي ميراث، برادر كهتر ميخواست براي اين برادر (تجدد غربي) نيز اثبات برادري كند. علاقه سرشار روشنفكران ديني به پاسخگويي به چالشهاي ايدئولوژيهاي غربي و فلسفههاي رنگارنگ اروپايي در حوزههاي مختلف فرهنگي با تكيه بر مباني روشنانديشانه ديني علت اصلي اين خواست بود. اما آنچه پشتوانه عميق و اصيل اين روشنفكران ديني تلقي ميشد وجود و قوام و قرائتي بيدليل از اسلام شيعي بود. اين پشتوانه فكري از منظرهاي گوناگوني در جريان روشنفكري ديني ايراني توامان آشنايي با جنبههاي مختلف انديشههاي غربي، محور اصلي جريان روشنفكري ديني غيرروحاني ايران را تشكيل ميداد. اما براي فهم جايگاه انديشمند فقيد، شريعتي در جريان روشنفكري ديني نميتوان به شهر مشهد به عنوان خاستگاه و يكي از كانونهاي نوانديشي ديني در ايران توجه نكرد. شهر مشهد بعد از سركوب خونين واقعه مسجد گوهرشاد توسط رضاشاه توانست خود را باز از منظر مذهبي بازسازي كند و به عنوان يكي از مهمترين شهرهاي زيارتي و در عين حال يكي از مهمترين شهرهاي مذهبي ايران فعاليتهايي ويژه داشته باشد. بعد از اشغال مشهد توسط روسها و همينطور ايجاد شعبات حزب توده در مراكز استانهاي ايران و از جمله مشهد و گرايش مردم به ويژه جوانان به حزب توده تحركات مختلفي عليه اين جو صورت گرفت كه آنچه مورد نظر اين نوشتار است يكي از عمدهترين و مهمترين اين مراكز يعني كانون نشر حقايق اسلامي است. يكي از بنيانگذاران اين كانون در دهه20 استاد محمدتقي شريعتي (1366-1286) پدر مرحوم شريعتي بود. استاد محمدتقي شريعتي در جامه يك روشنفكر مذهبي كه البته سابقه كسوت روحانيت را نيز داشت به همراه چند همفكر با تأسيس اين كانون سعي بسياري در به دست دادن قرائتي روزآمد از اسلام و شيعه نهايتا جذب و جلوگيري جوانان از پيوستن به حزب توده و بعضا نگاه سكولار غرب داشتند. اين كانون البته از همان ابتدا چنان كه اشاره شد در(سرنوشت رويارويي روشنفكران ديني با ديگران) در عين اين مقابله بايد با قشريون نيز مواجه ميشد و به نقل از استاد رسول جعفريان در «جريانها و سازمانهاي مذهبي، سياسي ايران» از قول علي اميرپور، كانون نشر حقايق در ايجاد جوي از روشنفكري صادق مذهبي و سياسي و انديشه صحيح اسلامي به خصوص در طبقه جوان تحصيل كرده نقشي اساسي داشته است.باز از مجموعه مستندات و تحليلهاي استاد جعفريان استفاده ميكنم و اضافه ميكنم كه در مجموع فعاليتهاي كانون نشر حقايق اسلامي در مشهد بايد گفت تلاش اصلي كانون در اين بود كه «اسلام را به يك دين عملگرا و راهبردي تبديل كند». اين وصف كوتاه خاستگاه اصلي انديشههاي يكي از تأثيرگذارترين روشنفكران ديني معاصر است؛ مردي كه لائيكها و سكولارها او را ناديده ميگرفتند، ساواك او را بازداشت و مورد تعقيب قرار ميداد و به خاطر خاميها و گاه اشتباهات اساسي، برخي روحانيون او را سرزنش ميكردند و برخي اصولا سعي در منكوبكردنش داشتند.
از طرفي بايد گفت: يكي از كانونهاي ثقل فهم انديشه شريعتي تنوع آبشخورهاي معرفتي اوست. اسلام، شيعه و سيره اجتماعي و عرفاني ائمه، عرفان، مكتبهاي فكري جامعهشناسي معاصر به ويژه فلسفه اجتماعي فرانسوي و آلماني و الهيات آزاديبخش معاصر را ميتوان بهعنوان آبشخورهاي اصلي دكتر شريعتي معرفي كرد. البته در كنار اينها پراكندههاي فلسفه هگل، ماركس، هوسرل، هيدگر، سارتر و ماركوزه را نيز ميتوان به آن اضافه كرد. با نگاهي گذرا و احتمال اينكه چه سوءبرداشتهايي در هر كدام از اين منابع ميتواند پژوهنده را به دستاندازهاي حقيقت بيندازد، كار دشوار و پيچيده دكتر شريعتي در تلفيق عناصر گوناگون فكري در منظومه نوانديشانه دينياش آشكار ميشود. به عنوان مثال او با طرح گفتمان «بازگشت به خويشتن»،سعي داشت در حوزه روشنفكري ديني به نوعي با نقد روشنفكري، به يك عمل (پراكسيس)، به يك كار روشنفكري نيز دست بيابد. اما ميبينيم كه منتقدان و گزارشگران آراي جريان روشنفكري معاصر ايران همين گفتمان او را مثلا در «قصه ارباب معرفت يكسره تحت تأثير اقبال لاهوري مطرح ميكنند و كسي ديگر مثل مهرزاد بروجردي در «روشنفكران ايراني و غرب» اين گفتمان را نسخه ايرانياي از گفتمان «بازگشت دوزخيان زمين» فرانتس فانون معرفي كرده است. با اين اوصاف اما تأثيرگذاري عميق شريعتي را فارغ از اشتباهات اساسي او نميتوان و نبايد ناديده انگاشت. تلاش چندگانه شريعتي در احياي روشنفكري ديني در زمانهاي كه برخي تمام توجهشان در روشنفكري ديني براي جذب آحاد جامعه، منطبقكردن قوانين جديد علمي با آموزههاي حديثي و قرآني بود، بسيار قابل توجه و البته ستودني است. نقيضگوييهاي شريعتي نيز آنگاه كه در تلفيق اصول به دست آمده از آبشخورهاي معرفتي گوناگونش به شكست ميانجاميد باز از يك نقطه قوت در روشنفكري ديني او نميكاهد و اينكه او يك جستوجوگر بود؛ جستوجوگري براي دستيابي به هويتي كه به مدد آن بتوانيم در نقطه اكنوني خود در جهان معاصر بايستيم، در حالي كه خود آگاه باشيم و مانند روشنفكران خودباخته جهان سومي براي امپرياليسم فرهنگي و قومكشي غربي هورا نكشيم و دست شادماني تكان ندهيم نيز بايد اشاره كرد كه بازگشت به ريشههاي فرهنگي يا همان ريشههاي اسلامي در نظر شريعتي اگرچه تاكنون مورد مداقههاي بسيار قرار گرفته اما ايدهاي نيست كه در انقلاب شكوهمندمان از گذشته تا امروز نتوان آن را در رگهاي حيات اجتماعي و فرهنگيمان مشاهده كرد. به همين خاطر است كه بايد و حتما گفتمان «بازگشت به خويشتن» اين متفكر فقيد را در افقي همزمانانه فهميد. در «بازگشت به خويشتن» بازگشت به گذشتهاي مطرح است كه ميتواند داربستي باشد براي بودن و ماندن در امروز و به نظر ميرسد اين يكي از اركان پارادايم توسعه اسلامي- ايراني باشد. بيانصافي است اگر اين نقد را بر شريعتي رواندانيم كه او همواره از مصيبتهاي آفريده غرب سخن ميگفت در حالي كه از حضور هميشگي غرب در زيربناي فكرياش ميتوان صحبت كرد اما بيانصافانهتر اينكه نقش پيشروانه او را در مسير سخت صعب روشنفكري ديني ناديده بينگاريم. |
