X
تبلیغات
مطالب ادبی

مطالب ادبی

شعر و زندگی نامه و مقاله های ...

زندگی نامه عطار نیشابوری

فرید الدین ابوحامد محمد فرزند ابوبکر ابراهیم عطار نیشابوری، از شاعران و عارفان نامی نیمه‌ی دوم سده‌ی ششم و نیمه‌ی اول سده‌ی هفتم هجری است. آن‌چه درباره‌ی زایش و رویش و مشرب و شعرهای وی در زیست‌نامه‌ها آمده است از افسانه و خیال‌پردازی خالی نیست. به همین سبب تاریخ زایش و چه‌گونه‌گی مرگ و یا جان‌باختن و تعداد آثار مسلم وی، هم چنان در غباری از تیره‌گی و تردید قرار دارد.بر پایه شواهد و اسناد موجود، وی در فاصله‌ی سال‌های ۵۳۷ تا ۵۴۰ هجری، در دَکَن، روستایی خوش آب و هوا، از توابع فرهنگْ شهر ِ نیشابور، پا به عرصه‌ی هستی نهاد. و در سال ۶۱۷ هجری، به هنگام قتل و عام مردم نیشابور به دست مغولان، وی نیز جان باخت. عطار نیمی از عمر خود را، چون بسیاری از تبار خویش، به پیشه‌ی عطاری- دارو فروشی- و طبابت گذراند، و چنان که خود می‌گوید:
به داروخانه پانصد شخص بودند
که در هر روز نبض می‌نمودم
نیمه‌ی دوم عمر خود را عطار وقف تألیف و سرودن اشعار عرفانی کرد. درباره‌ی چرایی و چه‌گونه‌گی دگرگونی درونی و رویکرد عطار به عالم عرفان، داستانی چند ساخته و پرداخته شده است. یکی از آن داستان‌ها بدین قرار است که: روزی فریدالدین عطار نیشابوری در مغازه‌ی خود مشغول کار بود . درویشی آمد و به وی سلام کرد . پس از چندی درویش از وی پرسید که تو چگونه می‌میری، ای عطار؟
شیخ عطار پاسخ داد : همان گونه که تو می‌میری.
درویش گفت : من به این صورت می‌میرم ٬ آن‌گاه کفش خود را زیر سر خود گذارده و دراز می کشد و یک الله می گوید و می‌میرد . گویند همین رخ‌داد زمینه ساز دگرگونی عطار شد. عطار عارفی فرهیخته بوده است، نقل است که وی بیش از چهار صد اثر را خوانده و مورد بررسی قرار داده است.

عرفان حماسی عطار

عطار میراث دار و راوی روح عرفان عاشقانه‌ی بایزید و حلاج و عین القضات و سنایی است. بی سبب نیست که مولوی درباره‌ی وی می‌گوید:
عطار روح بود و سنایی دو چشم او ما از پی سنایی و عطار آمدیم
عطار در زمانه‌‌ای خون‌ریز و بحرانی زاده می‌شود و به نوشتن و سرودن می‌پردازد. زمانه‌ای که رخ‌دادهای آن زمینه ساز سقوط ایران زمین شد و با یورش مغولان ضربه‌ای کاری و نهایی بر پیکر فرهنگ و تمدن ایرانی فرود آمد. دوره‌ای که ادبیات عرفان حماسی، جایگزین ادبیات تاریخ حماسی شد؛ و زاهدان و صوفیان و عارفان خرد گریز و خرد ستیز، متفکران قوم شدند.
عرفان حماسی و عاشقانه‌ی عطار، تجلی و بیان‌گر روح و روحیه‌ی حاکم بر فضای فرهنگی زمانه‌ی خود است. عرفان، به باور عطار « راه» است، راهی که با « رفتن» آغاز می‌شود. عرفان، راهی از پیش معلوم و پایان پذیر نیست، بل راهی است که با رفتن، پدید می‌آید و با رفتن، راه می‌شود. این راه، بی نشان و ناپیدا است، چون با رفتن رهرو پدید می‌آید. در این راه، رهرو و رهبر نیز سرانجام راه می‌شوند.

گفت ما را هفت وادی در ره است
چون گذشتی هفت وادی درگه است
وانیامد در جهان زین راه کس
نیست از فرسنگ آن آگاه کس
چون نیامد باز کس زین راه دور
چون دهندت آگهی ای ناصبور
چون شدند آن‌جای‌گه گم سر به سر
کی خبر بازت دهد از بی خبر
جای دیگر می‌گوید:
پای درنه راه را پایان مجوی
زان که راه عشق بی پایان بود
رهرو، با شوریدن علیه زنجیر عادت و پرده‌ی پندار رسم و قیل و قال مقام و شأن اجتماعی، در آستانه‌ی ره بی پایان عشق و رهایی قرار می‌گیرد.

ما دُرد فروش هر خراباتیم
نه عشوه فروش هر کراماتیم
انگشت زنان کوی معشوقیم
و انگشت نمای اهل طاماتیم
حیلت گر و مُهره دزد و اوباشیم
دُردی کش و کم زن خراباتیم
در شیوه‌ی کفر پیر و استادیم
در شیوه‌ی دین خر خرافاتیم
با عادت و رسم نیست ما را کار
ما کی زمقام و رسم و عاداتیم

عطار و رخ‌داد عشق

عطار، مست رخ‌داد عشق است، هر چند خود، بسیار به توصیف عشق می‌پردازد، اما بر این باور است که درک رخ‌داد عشق، در گرو تجربه‌ی مستقیم عشق است.

تا کی گویی واقعه‌ی عشق بگوی
چیزی که چشیدنی بود نتوان گفت
در جایی دیگر می‌گوید:
آن ذوق که در شکر چشیدن باشد
مندیش که در شکر شنیدن باشد
زنهار مدان اگر بدانی او را
کان دانستن بدو رسیدن باشد

عشق به باور عطار نه فقط رخ‌دادی انسانی، که رخ دادی کیهانی است.

جهان بر شحنه‌ی سلطان عشق است
ز ماهی تا به ماه ایوان عشق است
عشق به زعم وی نیروی دگرگون کننده‌ی جهان است.
همه در عشق می‌گردند از حال
چه در وقت و چه در ماه و چه در سال
معشوق را نه فقط در افلاک، که در خاک نیز می‌توان یافت.
دید مجنون را به راهی مرد پاک
در میان رهگذر می‌بیخت خاک
گفت ای مجنون چه می‌جویی چنین
گفت لیلی را می‌جویم یقین
گفت لیلی را کجا یابی ز خاک
کی بود در خاک شارع دُرّ پاک
گفت من می‌جویمش هر جا که هست
بو که یک‌دم آرمش جایی به دست

به نظر عطار، متعلق وتجلی‌های عشق، نزد همه‌ی انسان‌ها، یک‌سان نیست، زیرا هر کس بنابه دل‌بسته‌گی‌ها و دل‌داده‌گی‌های‌اش، معشوق و دل‌بر و حسب حالی ویژه دارد.
سیر هر کس تا کمال وی بود
قرب هر کس حسب حال وی بود
گر بپرد پشه چندانی که هست
کی کمال صرصرش آید به دست
لاجرم چون مختلف افتاد سیر
هم روش هرگز نیفتد هیچ طیر
معرفت زین‌جا تفاوت یافته است
این یکی محراب وآن بت یافته است

عطار حتا از عشق و محبت زمینی نیز به عنوان یک فضیلت انسانی یاد می‌کند. و بر این امر تاکید می‌کند که حتا از شور جنسی نیز عشق می تواند زاییده شود. شور جنسی هر چند نزد وی مطلوب نیست، اما اگر کسی گرفتار و اسیر شور جنسی نشود، این شور، می‌تواند گذرگاه رسیدن به عشق و محبت انسانی باشد.

ز شهوت نیست خلوت هیچ مطلوب
کسی کین سرّ نداند هست معیوب
ولیکن چون رسد شهوت به غایت
ز شهوت عشق زاید بی نهایت
ولی چون عشق گردد سخت بسیار
محبت از میان آید پدیدار
محبت چون به حد خود رسد نیز
شود جان تو در محبوب ناچیز
زشهوت در گذر چون نیست مطلوب
که اصل جمله محبوب است محبوب
اگر کشته شوی در راه او زار
بسی زان به که در شهوت گرفتار

عطار بر خلاف بسیاری از عرفا وجه تمایز آدمی و پری را عشق نمی داند. چرا که به زعم وی، فرشته‌گان نیز پس از سجده بر آدم وجود شان به عشق آغشته گشت و دانند عشق چیست.

تا ملک کردند آدم را سجود
عشقشان یک ذره آمد در وجود
به باور عطار آن چه وجه تمایز آدمی و پری است، نه عشق، که درد عشق و زهر هجر است.

قدسیان را عشق هست و درد نیست
درد را جز آدمی در خورد نیست
درد تو باید دلم را درد تو
لیک نی در خورد من در خورد تو
ساقیا خون جگر در جام کن
گر نداری درد از ما وام کن

عطار و اندیشه‌ی وحدت شهودی

عارف وحدت وجودی، عالم را عین خدا و خدا را عین عالم می‌داند، به عبارت دیگر وحدت، برای عارف وحدت وجودی امری آفاقی یا عینی و وجود شناختی است. خدا نزد اینان نه امر یگانه، بل یگانه‌گی امور است. اینان در پی آنند که با کشف و شهود به نور و نیاز خدا معرفت یابند. اما عارف وحدت شهودی، عالم را تجلی پرتو حُسن خدا می‌داند، نه عین خدا. به عبارت دیگر وحدت، برای عارف وحدت شهودی، امری انفسی یا شناخت شناسی و روان شناختی است. اینان در پی آنند که با کشف و شهود به نار و ناز خدا عشق بورزند.
عطار، عارفی وحدت شهودی است، نه وحدت وجودی.

ابتدای کار سیمرغ ای عجب
جلوه‌گر شد در چین نیم شب
درمیان چین فتاد از وی پَری
زان سبب پُر شور شد هر کشوری
هر کسی نقشی از آن پَر بر گرفت
هر که دید آن نقش، کاری در گرفت
آن پر اکنون در نگارستان چین است
اطلبوالعلم ولو بالصین از این است
گر نگشتی نقش پَر او عیان
این همه غوغا نبودی در جهان
این همه آثار صنع از فَر اوست
جمله انمودار نقش پَر اوست

در تلقی رمزباورانه‌ی عطار، خدا در هیئت سیمرغ ِرمزی تصویر شده است. خدا در منطق الطیر در کسوت پرنده‌ای بزرگ و پادشاه و فرمانروای پرنده‌گان، تشخص نمادین می‌یابد. به عبارت دیگر امر مطلق خود را به صورت خدا- شاه عیان می‌کند. و این امر شاید به سبب تعلق خاطر عطار به اندیشه ی هند و ایرانی و یا تلاش وی برای تداوم اندیشه‌ی ایرانشهری بوده است. به باور وی جریان پدیداری هستنده‌گان، حاصل نزول سیمرغ رمزی از قاف وجود به چین مثالی است. این نزول، تعبیری از مراتب و تفاوت در مظاهر تجلیات وجود است. می‌دانیم که پیشینیان می‌پنداشتند، «چین» دورترین نقطه‌ی شرق جهان است. از سوی دیگر در جغرافیای مثالی و رمزی عرفانی، شرق، محل ظهور تجلی نور و نار الاهی است. بر این پایه تجلی اسماء جمالی و جلالی خدا نیز از چین مثالی یا جانب شرقی وجود آغاز شده است. در ضمن، چین، علاوه بر این مفهوم جغرافیایی ، تداعی کننده‌ی مفهوم شکن نیز هست. جمع این دو مفهوم را می‌توان در این بیت زیبای حافظ دید:
تا دل هرزه گرد من رفت به چین زلف او
زین سفر دراز خود عزم سفر نمی‌کند

چین به معنای شکن، نسبتی با زلف دارد. و زلف به باور عطار مظهر، تجلی جلالی است.
تجلی گه جمال و گه جلال است
رخ و زلف، آن معانی را مثال است
در جای دیگر می‌گوید:
روی او چون پرتو افکند اینت روز
زلف او چون سایه انداخت اینت شب

ویژه‌گی اصلی تجلی جمالی، لطف و قُرب است؛ و ویژه‌گی تجلی جلالی، قهر و بُعد است. لطف و قُرب در نور و وحدت ظاهر می‌شود؛ قهر و بُعد در کفر و کثرت و ماده. و اما مفهوم رمزی پَر و همانندی آن با فَر نیز جالب توجه است. منظور از پَر یا همان فَر، همان فروغ یا نور ایزدی است. هم چنین می‌توان پَر را نمادی از نرینه‌گی و چین را نمادی از مادینه‌گی تلقی کرد. و پَر انداختن سیمرغ در میان چین را رمزی از تناسل کیهانی تعبیر کرد. قرار گرفتن پَر در چین و افزوده شدن پَر به چین، واژه‌ی پرچین را نیز تداعی می‌کند، که می‌تواند رمزی از حائل نور ظلمت باشد. توجه به معنا و مفهوم رمزی و روان‌شناختی نیم شب نیز در این جا مهم است. «نیم شب» به تعبیر عطار و «دوش» به تعبیر حافظ، معنایی رمزی و فرا تقویمی دارد. شب، نمادی از عدم تعین و بالقوه‌گی محض است. شب رمزی از جهان در غیبت خداست، و می‌دانیم که بدون خدا، در نظر عارف، جهان یک‌سر، غوطه ور در عدم و نیستی است. در عین حال شب، فضایی بی‌کران نیست. این نیستی محدود و محصور در زمین است که در نیم شب قرار دارد.
بنابر این فرود سیمرغ رمزی در چین و افتادن پَری از آن، به معنای نزول – یا همان قوس نزولی- از مرتبه‌ی احدیت به واحدیت و تجلی اسماء جلالی خداست.

دیوانه‌ی عطار
یکی از شخصیت‌های محوری اشعار عطار، دیوانه است. دیوانه شخصیتی است«عاقل مجنون» . این عنوان ظریف و پارادوکسیکال، در اشعار عطار از آن شخصیتی است که می‌توان، با تیغ زبان وی، به نبرد با کژی‌ها پرداخت. دیوانه‌ی عطار یا عطار دیوانه همان رند حافظ یا حافظ رند است. عطار خود درباره‌ی ضرورت و نقش شخصیت دیوانه می‌گوید:

زان که گر تو عاقل آیی سوی من
رنج بسیاری خوری در کوی من
لیک اگر دیوانه آیی در شمار
هیچ کس را با تو نبود هیچ کار

عطار در حکایت‌های بسیاری از زبان دیوانه به افشای نظم موجود پرداخته است که برای نمونه به چند تا از آن‌ها اشاره می‌کنم.
عدل نوشیروانی
رفت نوشیروان در آن ویرانه‌ای
دید سر بر خاک ره دیوانه‌ای
در میان خاک راه افتاده بود
نیم خشتی زیر سر بنهاده بود
مرد دیوانه ز شور بیدلی
گفت تو نوشیروان عادلی
گفت می‌گویند این هر جایگاه
گفت پُر گردان دهانشان خاک را
از چه می‌گویند بر تو این دروغ
زان که در عدلت نمی‌بینم فروغ
عدل باشد این که سی سال تمام
من در این ویران می‌باشم مدام
قوت خود می‌سازم از برگ گیاه
بالشم خشت است و خاکم خوابگاه
گاه بارانم کند آغشته‌ای
گه غم نانم کند سرگشته‌ای
من چنین باشم که گفتم خود ببین
روزگارم جمله نیک و بد ببین
تو چنانخوش، من چنین بی‌حاصلی
وان گهی گویی که هستم عادلی
آن من بین و آن خود، عدل این بود
این چنین عدلی کجا آیین بود

محتسب و مست
محتسب آن مست را می‌زد به زور
مست گفت ای محتسب کم کن تو شور
زان که گر مال حرام این جایگاه
مستی آوردی و افکندی به راه
بوده‌ای تو مست تر از من بسی
لیکن آن مستی نمی بیند کسی
دیوانه و حکایت نماز جماعت
عطار در الاهی نامه حکایتی دارد که دیوانه‌ی اهل رازی، روزی در حین نماز جماعت، به گاه حمد خواندن که همه‌ی نمازگزاران خاموشند، از خود صدای گاو در می‌آورد.
کسی بعد از نماز از وی بپرسید
که جانت در نماز از حق تنرسید
که بانک گاو کردی بر سر جمع
سرت باید بریدن چون سر شمع
دیوانه‌ی راز دان در پاسخ می‌گوید، امام جماعت در میانه ی نماز آن‌گاه که با حق سخن می‌گفت در اندیشه‌ی خریدن گاو بود، من هم که به وی اقتدا می‌کردم صدای گاو از خود درآوردم.

عقل و عشق

در آثار عطار هر جا که از قلم‌رو معشوق سخن به میان آید، عقل در آن جا تحقیر می‌شود. در این قلم‌رو عقل دود است و عشق آتش.

ماهی از دریا چو به صحرا فتد
می‌تپد تا بوک در دریا فتد
عشق این‌جا آتش است و عقل دود
عشق کامد در گریزد عقل زود
یا در جایی دیگر می‌گوید:
هیچ کس عشق چون تو معشوقی
به ترازوی عقل برنکشد
چون کشد کوه بی نهایت را
آن ترازو که بیش زر نکشد
وزن عشق تو عقل کی داند
عشق تو عقل مختصر نکشد

عقل و دین

در آثار عطار، از عقل تا آن‌جا که بنده‌ی حلقه به گوش دین و خادم امر قل باشد، ستایش می‌شود. اما آن‌جا که عقل بخواهد به طور مستقل در جست و جوی طرح و پاسخ‌گویی به مسائل بر آید، به سختی نکوهش می‌شود.

عقل اگر جاهل بود جانت برد
ور تکبر آرد ایمانت برد
عقل آن بهتر که فرمان بر شود
ورنه گر کامل شود کافر شود
در جای دیگر می‌گوید:
عین عقل خویش را کن محو امر
تا نگردد عین عقلت محو خمر
عقل اگر از خمر، ناپیدا شود
کی به سرّ امر قل بینا شود
عقل را قل باید و امر خدای
تا شود هم رهبر و هم رهنمای
و در جای دیگر گوید:
مرد دین شو محرم اسرار گرد
وز خیال فلسفی بیزار گرد
نیست از شرع نبی هاشمی
دورتر از فلسفی یک آدمی
شرع، فرمان پیمبر بردن است
فلسفی را خاک بر سر کردن است
علم جز بهر حیات خود مدان
وز شفا خواندن نجات خود مدان
علم دین، فقه است و تفسیر و حدیث
هر که خواند غیر این گردد خبیث
و در جای دیگر می‌گوید:
کیش و دین از عقل آمد مختلف
بر در او چون توان شد معتکف

آثار عطار
از یک‌صد و چهارده اثری که به عطار منسوب کرده‌اند، بر اساس پژوهش‌های تاکنونی می‌توان هفت اثر را به طور مسلم از آن عطار دانست. این آثار عبارت‌اند از:
منطق الطیر، مصیبت نامه، اسرار نامه، الاهی نامه، این چهار اثر مثنوی هستند. مختار نامه، که مجموعه رباعیات عطار است. دیوان قصائد و غزلیات و تذکرة الاولیا که به نثر است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم تیر 1390ساعت 16:37  توسط محمد فهیمی  | 

اردشیر جی ریپورتر

استعمار پير در ايران سابقه‌اي بس طولاني و تيره دارد. بخشي از اين پيشينه، آشكار و بخش مهمي از آن، مخفي است. اگر روزي بايگاني اسناد سرويس‌‌هاي مخفي انگلستان گشوده شود و جريان آزاد اطلاعات، تا حدي معني و مفهوم واقعي‌خويش را بازيابد، آنگاه جهانيان به عمق جناياتي كه اين دولت سلطه‌ طلب در جاي جاي كره ارض مرتكب شده است،‌ پي خواهند برد، هر چند مقدار موجود از اطلاعات نيز، طالبان حقيقت را بسنده مي‌كند.

گوشه‌اي از دخالت‌هاي پنهان انگليس در جهان اسلام با انتشار خاطرات لورنس، پيشتر آشكار شد و بخشي ديگر نيز با انتشار وصيت‌نامه اردشيرجي، سر جاسوس بريتانيا در ايران، افشا گرديد.

چهره مرموز و مخوف اردشيرجي (سر اردشير ريپورتر)‌ در سال‌هاي اخير افشا شده است. وي خبرنگار روزنامه تايمز لندن و مهره فعال سازمان جاسوسي انگليس (اينتليجنت سرويس)‌ در ايران عصر قاجار و پهلوي و عضو مهم لژ بيداري ايران است كه به نوشته رشيد شهمردان،‌ مورخ زردشتي ايراني: «نه تنها بين رجال و درباريان و خاندان سلطنتي ايران [= رجال مشروطه و سلسله پهلوي] طرف توجه و صاحب نفوذ بود، بلكه رجال سياسي دولت انگلستان مقيم تهران نيز با نظر احترام به او مي‌نگريستند و در امور خاورميانه بويژه ايران جوياي نظريات او بودند.

رجال معروف انگليس مانند سر پرسي سايكس، سر دنيس راس،‌ لرد لمينگتن و غيره از دوستان صميمي او بودند.

همچنين به پاس خدمات او به امپراطوري، كابينه انگلستان او را به سمت مشاور مخصوص سفارت خود در تهران منصوب و گذرنامه خصوصي برايش صادر كرد.

اردشير جي، آن‌گونه كه خود صريحا در وصيت‌نامه سياسي‌اش اعتراف كرده، كسي است كه رضاخان را براي انگليسي‌ها كشف كرده و با صحبت‌هاي زيادي كه با وي نموده او را براي اجراي نقش مورد نظر پرورش داده است.
خدمات مهم فرزندش، سرشاپور ريپورتر، به محمد‌رضا پهلوي نيز بر آگاهان به تاريخ هزار توي ايران مخفي نيست.

در اين بخش با اندكي از فعاليت‌ها و شگردهاي استعمار پير از خلال وصيتنامه اردشير جي آشنا مي‌شويم (سند شماره 1)‌

اما اعمال نفوذ انگليس در ايران به همين جا محدود نمي‌شود و دخالت‌هاي آشكار آن، داستاني تلخ و غم‌انگيز دارد. اين مداخلات در حدي بود كه حتي در عزل و نصب مسوولان   آنهم مسوولان دست چندم همچون مسوول نظميه قزوين ‌ نيز اعمال نفوذ مي‌كردند  (سند شماره 2)‌

و مع‌الاسف در همان حال، كساني (همچون مسعود خان كيهان)‌ در اين سرزمين، دل در گروي ساكسون‌ها نهاده بودند و ماجراي غم‌انگيز وابستگي‌شان به جايي كشيده بود كه براي اعطاي نشان به صاحب منصبان انگليسي در ايران يقه چاك مي‌‌دادند (سند شماره 3)‌

اما عدم ذكر اين نكته بي‌انصافي است كه همواره در اين مرز و بوم رجالي همچون اميركبير، قائم‌مقام فراهاني، مدرس و... مي‌زيستند كه شرف خود و استقلال ميهن را با هيچ متاعي معامله نمي‌كردند و در برابر فزون‌طلبي‌هاي دشمن. مقتدرانه مي‌ايستادند ودست رد بر سينه او مي‌زدند. (سند شماره 4)‌ و مرداني كه نماد اين شجره طيبه در زمان ما بودند، سرانجام با پيروزي انقلاب شكوهمند اسلامي توانستند دست بيگانه را از اين كشور براي هميشه قطع كنند.

سند شماره 1

القائات اردشيرجي‌

اردشيرجي در وصيت‌نامه سياسي‌اش شرح مي‌دهد كه با القائات خود، رضاخان را بر ضد علما تحريك مي‌كرده است:

به زباني ساده، تاريخ و جغرافيا و اوضاع سياسي و اجتماعي ايران را برايش [يعني براي رضاخان] تشريح مي‌كردم... اغلب تا ديرگاهان به صحبت من گوش مي‌‌داد و براي رفع خستگي چاي دم مي‌كرد كه مي‌نوشيديم...
من به تفصيل برايش شرح داده‌ام كه طبقه علما و آخوندها و ملاها چگونه در گذشته نه چندان دور آماده حتي وطن‌فروشي بودند... علما به طور كلي مي‌خواستند كه جيبشان پر شود و تسلطشان بر مردم پايدار بماند و هميشه بر چند بالين سر مي‌نهادند [يعني به چند دولت اجنبي وابسته بودند!]... خوب به خاطر دارم كه... رضاشاه [پس از شنيدن داستاني از من در اين زمينه] چندبار اين كلمات را ادا كرد: ...‌هاي بي‌همه چيز. براي شاه گفتم كه چگونه در شهر مقدس مشهد و در سايه‌هاي گنبد امام رضا(ع)‌ آخوندها با مسافرين و زوار تماس مي‌گرفتند و بدون هيچ شرم و حيايي موجبات عيش و لذت آنها را فراهم مي‌كردند... اذعان دارم كه در ميان روحانيون ايران افراد شرافتمند و ايران دوست هم هستند كه خود افتخار دوستي و مصاحبت‌شان را داشته‌ام، ولي اين عده انگشت‌شمار را نمي‌‌توان نمونه واقعي جامعه روحانيت ايران دانست...

اين ضديت با علما وقتي معناي واقعي خود را مي‌يابد كه در كنار تعريف‌ها و توجيهات چرب او (در وصيت‌نامه سياسي)‌ از ديكتاتور خشن و وابسته رضاخاني قرار گيرد. او در وصيت‌نامه‌اش با اشاره به ديكتاتوري پهلوي مي‌نويسد:

در طي 16 سال گذشته، من شاهد و ناظر مردي [= رضاخان] بوده‌ام كه در سايه نبوغ و اراده آهنين و شخصيت بارز خود مسير تاريخ كشورش را تغيير داد. از اين پس نسل‌هاي ايراني كه وارث مملكتي مستقل و آزاد [!] و متمايز از يك قطعه خاك جغرافيايي مي‌گردند بايد خود را مديون رضاشاه پهلوي بدانند...

حس شديد ايران‌پرستي [!] توام با استعداد خداداد و هيكل و قامتي توانا و سيماي مردانه، قابليت و قدرتي به او مي‌داد كه بتواند كشورش را از نيستي و زوال برهاند...

قيام رضاخان [بخوانيد: كودتاي انگليسي سوم اسفند 1299] زاييده و مخلوق مستقيم سياست انگليس نبود...
بيم آن دارم كه مورخين ايراني، شدت عمل شاه را نسبت به كساني كه مستحق آن هستند به سنگدلي و شقاوت سوء تعبير نمايند و حال آن كه در زير اين صورت مردانه و سخت، قلبي پر از احساسات مي‌تپد[! لابد شاهد آن نيز، فرمان رضاخان به چكمه‌پوشان خويش مبني بر كشتار فجيع پناهندگان مسجد گوهرشاد است!]... هنگامي كه اين سطور را مي‌نويسم رژيم اتوكراسي در ايران برقرار است و قدرت به تمام معني كلمه در دست رضاشاه مي‌باشد. او اين قدرت مطلق و بلامنازع را صرفا براي جلو راندن ايران مي‌خواهد... رضاشاه داراي سليقه‌اي است كه قرن‌ها پيش افلاطون آن را نوع پسنديده‌اي از حكومت مي‌دانست و عبارت بود از تامين امنيت و برابري در مقابل قانون و راهنمايي مردم در جهت آمال ملي ]![... .

توجه داريم كه جناب ريپورتر، اين ستايش‌هاي چاپلوسانه از ديكتاتور پهلوي و بركشيده آيرونسايد را، در اوايل دهه 1310 شمسي يعني زماني نوشته كه رضاخان، در اجراي دستورات لندن، همه آرمان‌ها و دستاوردهاي مشروطه (آزادي بيان و قلم، نظارت مجلس بر امور، عدالت قضايي، امنيت سياسي و...) را نابود ساخته و با انزوا و حبس و تبعيد و كشتار آزاديخواهان (نظير مدرس‌ها، مصدق‌ها، كمال‌الملك‌ها، موتمن‌الملك‌ها، ميرزاطاهر تنكابني‌ها، صولت‌الدوله قشقايي‌ها و...)، غصب املاك و دارايي ثروتمندان (نظير سپهسالار تنكابني‌ها و اقبال‌السلطنه ماكويي‌ها)‌، و كشتار و تخته قاپوي ايلات و عشاير (بختياري، قشقايي و...)، اختناقي بي‌سابقه و كم‌نظير را بر كشور تحميل كرده بود. آن گاه در چنين شرايطي، جناب سر ريپورتر، سر دلال انگليس، از قلب «پراحساس»! و مهربان! رضاخان دم مي‌زند و رژيم خشن پليسي وي را با مدينه فاضله افلاطون! قياس كرده و غايت آن را «تامين امنيت و برابري در مقابل قانون و راهنمايي مردم در جهت آمال ملي»! مي‌خواند!

سند شماره 2

مصلحت‌انديشي استعماري سفارت انگليس‌

18 حمل 1339 / 7 آوريل‌
فدايت شوم. ليوتنان گريوز كه معاون ماژور ادمندس در قزوين مي‌باشند امروز به طهران وارد شده و پيغامي از طرف ماژور ادمندس آورده مبني بر اين كه دكتر منوچهر خان حاكم شهر استعفا داده‌اند و دولت خيال دارد رئيس نظميه قزوين را كه فكل‌كلو مي‌باشد از آنجا بردارند ماژور ادمندس به هيچ وجه اين تغييرات را صلاح نمي‌دانند بلكه بالعكس لازم مي‌دانند كه آقاي دكتر منوچهر خان به سمت حكومت شهر و فكل‌كلو به سمت رياست نظميه برقرار بوده باشند. در خاتمه مراتب ارادت و دوستي خود را تجديد مي‌نمايم.

(اسمارت)‌

سند شماره 3

قدرداني از بيگانه‌

تاريخ 29 برج حمل تخاقوي ئيل 1300

مقام منيع حضرت اشرف رياست محترم وزرا دامت عظمته‌

نظر به اين كه كلنل اسمايس در مدتي كه مشغول خدمت بود، وزارت جنگ، كمال رضايت را از ايشان دارد لهذا پيشنهاد مي‌نمايد كه از طرف دولت، نشان درجه اول خارجه به مشاراليه اعطا شود و ضمنا براي يادآوري، خاطر مبارك را تصديع مي‌دهم دراين موقع كه ژنرال آيرونسايد و ژنرال گوري و بعضي از صاحب‌منصبان انگليسي كه در گيلان ابراز لياقت نموده و مي‌خواهند از ايران مسافرت نمايند بي‌مورد نيست نشان‌هايي كه حضرت اشرف، مقتضي مي‌دانند قبل از حركت به آنها مرحمت شود.

[حاشيه] عجاله بماند

سند شماره 4

مقاومت ملي‌

ساعت 9 صبح امروز (يكشنبه 22 دي‌ماه)‌ بر حسب وقتي كه در شب قبل تعيين شده بود جناب آقاي سرفرانسيس شبرد سفير كبير انگليس از آقاي دكتر مصدق در منزل شخصي ايشان ديدن كرد و چنين اظهار نمود: يادداشتي كه وزارت امور خارجه ايران راجع به برچيدن قنسولگري‌هاي انگليس در ايران داده‌‌اند و در راديو قرائت شده، مسترد شود.

آقاي نخست‌وزير اظهار نمودند كه اين يادداشت در نتيجه تصميمي است كه هيات دولت اتخاذ نموده‌اند و انجام مورد تقاضاي شما از عهده اينجانب خارج است و من تا زماني‌كه عهده‌دار امور كشور هستم نمي‌توانم آن را مسترد نمايم مگر اين‌كه مجلس شوراي ملي با راي عدم اعتماد، دولت اينجانب را ساقط كند و دولت ديگري بيايد كه مقصود شما را انجام دهد.

در پايان مذاكره جناب آقاي سفيركبير از آقاي نخست‌وزير خواهش كردند كه مخبر روزنامه رويتر را آزاد نمايند. آقاي نخست‌وزير اظهار داشتند كه اين كار مربوط به قوه قضاييه كشور مي‌باشد و تصميم اين امر بايد از طرف مراجع قضايي اتخاذ گردد و من مداخله‌اي در اين باب نمي‌كنم.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم فروردین 1390ساعت 15:35  توسط محمد فهیمی  | 

انوشيروان (نوشين روان)

خسرو اول (531-579) رایونانیان خوسروئس و اعراب کسری می‌نامیدند، و ایرانیان لقب انوشیروان (دارندۀ روان جاوید) را به نامش اضافه کرده بودند. وقتی که برادران مهترش او را «عادل» می‌خواندند؛ و شاید اگر عدل را از رحم جدا کنیم، او شایستۀ این لقب بود. پروکوپیوس او را چنین وصف می‌کند: «استاد بزرگ در تظاهر به پرهیزکاری» و عهد شکنی؛ اما پروکوپیوس از زمرۀ دشمنان بود. طبری، مورخ ایرانی، «تیزهوشی، فرهنگ، خردمندی، رشادت، و تدبیر» او را ستوده و یک خطابۀ افتتاحیه در دهان او گذاشته است که اگر راست نباشد، خوب جعل شده است. وی حکومت را کاملا تجدید سازمان داد؛ در انتخاب دستیارانش فقط شایستگی را ملاک قرار داد و توجهی به رتبه و مقام نکرد؛ و بزرگمهر، مربی پسرش، را به وزارت برگزید که وزیری ارجمند از کار درآمد. وی سپاه بنیچه‌ای ملوک‌الطوایفی را با یک ارتش دایمی با انضباط و شایسته جایگزین کرد. نظم مالیاتی عادلانه‌تری ایجاد کرد، و قوانین ایران را مدون ساخت. برای اصلاح آب شهرها و آبیاری مزارع سدها و ترعه‌ها ساخت؛ زمینهای بایر را با دادن گاو، وسایل کشاورزی، و بذر به دهقانان حاصلخیز کرد؛ تجارت را با ساخت، تعمیر، و نگاهداری پلها و راهها رونق بخشید؛ و آنچه در توان داشت با شور و غیرت وقف خدمت به مردم و کشور کرد. ازدواج را، به این عنوان که ایران برای حفظ مرز و بوم خود به جمعیت بیشتری احتیاج دارد، تشویق ـ اجباری ـ کرد. مردان مجرد را، با تأمین جهیز زنان و امکانات تربیت فرزندان از بودجۀ دولتی، به کودکان بینوا را به خرج دولت نگاهداری و تربیت کرد. وی بدعت را با مرگ سزا می‌داد، اما مسیحیت را، حتی در حرم خود، تحمل می‌کرد. فیلسوفان، پزشکان، و دانشمندان را از هندوستان و یونان در دربار خود گردآورده بود و از مباحثه با آنان دربارۀ مسائل زندگی، حکومت، و مرگ لذت می‌برد. یک بار در طی مباحثه این سؤال پیش کشیده شد: «بزرگترین بدبختی چیست؟» یک فیلسوف یونانی پاسخ داد: «پیری توأم با فقر و بلاهت»؛ یک هندو جواب داد:‌ «روحی آشفته در جسمی بیمار»؛ وزیر خسرو با بیان این جمله تحسین همگان را به خود جلب کرد: «به گمان من بزرگترین بدبختی برای انسان این است که پایان زندگی خویش را نزدیک ببیند، بی آنکه به فضیلت عمل کرده باشد.» خسرو ادبیات، علوم، و دانش پژوهی را با گشاده دستی حمایت می‌کرد، و مخارج ترجمه‌ها و تاریخنگاریهای بسیار را تأمین کرد؛ در زمان سلطنت او دانشگاه جندیشاپور به اوج اعتلا رسید. وی امنیت خارجیان را چنان حفظ می‌کرد که دربارش همواره پر از بیگانگان متشخص بود.چون بر تخت شاهی نشست، میل خود را برای آشتی با روم اعلام کرد. یوستینیانوس، که نقشه‌هایی برای افریقا و ایتالیا داشت، موافقت کرد؛ و در سال 532، آن دو «برادر» یک قرارداد «صلح ابدی» امضا کردند. چون افریقا و ایتالیا سقوط کرد، خسرو بر سبیل مزاح، به این عنوان که اگر ایران با او صلح نکرده بود او نمی‌توانست پیروز شود، سهمی از غنیمتهای او خواست، و یوستینیانوس برای او هدایای گرانبها فرستاد. در 539، خسرو به روم اعلان جنگ داد، به این بهانه که یوستینیانوس مواد معاهدۀ فی مابین را نقض کرده است؛ پروکوپیوس این اتهام را تأیید می‌کند؛ شاید خسرو پنداشته بود خردمندانه این است که تا ارتش یوستینیانوس هنوز در غرب سرگرم جنگ است، به روم حمله برد و منتظر ننشیند تا یک بیزانس پیروزمند و نیرومند تمام نیروهای خود را علیه ایران به کار برد. به علاوه، خسرو معتقد بود که ایران باید سرانجام بر معادن طلای طرابوزان دست یابد و به دریای سیاه برسد. پس به سوریه لشکر کشید؛ هیراپولیس، آپامیا، و حلب را محاصره کرد، با دریافت فدیه‌های گرانبها از آنها دست برداشت، و بزودی به دروازه‌های انطاکیه رسید. مردم بیباک آن شهر، از فراز دیوار دفاعی، نه تنها با باریدن تیرها و سنگهای منجنیق بر سپاهیانش، ‌بلکه همچنین با متلکهای وقیحانه‌ای که بدان شهره بودند، از او استقبال کردند. شاه خشمگین، شهر را با یک حملۀ ناگهانی تصرف، و خزاین آن را تاراج کرد. تمام ساختمانهای آن را، جز کلیسای اعظم، سوزاند؛ عده‌ای از مردم شهر را قتل عام کرد، ‌و مابقی را به ایران فرستاد تا اهالی یک «انطاکیۀ» جدید را تشکیل دهند. آنگاه با شادی در همان دریای مدیترانه، که وقتی مرز باختری ایران بود، آبتنی کرد. یوستینیانوس سردار خود بلیزاریوس را برای نجات آن نواحی فرستاد، اما خسرو، با غنیمتهایی که به دست آورده بود، با خاطر آسوده از فرات گذشت، و آن سردار محتاط وی را تعقیب نکرد (541). بی نتیجه ماندن جنگهای ایران و روم بی شک به واسطۀ اشکال در نگاهدارییک نیروی اشغالی در آن سوی بیابان سوریه یا رشته کوههای تاوروس در سمت دشمن بود؛ ترقیات جدید در حمل و نقل، جنگهای بزرگتری را ممکن ساخته است. طی سه تجاوز دیگر به آسیای روم، خسرو به پیشرویها و محاصره‌های سریع دست زد، باجها و اسیرها گرفت، روستاها را تاراج کرد، و بدون مزاحمت بازگشت (542-543). در 545، یوستینیانوس 2000 پوند طلا (840000 دلار) برای یک متارکۀ پنجساله به خسرو پرداخت، و در انقضای پنج سال 2600 پوند دیگر برای پنج سال تمدید تأدیه کرد. سرانجام (562)، پس از جنگهایی که به مدت یک نسل به طول انجامید، آن دو پادشاه پیر عهد کردند که صلح را به مدت پنجاه سال حفظ کنند؛ یوستینیانوس موافقت کرد که هر سال 30000 پوند طلا (000’500’7 دلار) به ایران بپردازد، و خسرو از ادعای خود بر سرزمینهای مورد اختلاف در قفقاز و سواحل دریای سیاه دست برداشت.اما کار خسرو با جنگ هنوز تمام نبود. در حدود سال 570، به درخواست حمیریان جنوب باختری عربستان، ارتشی به آن سامان فرستاد تا آنان را از قید فاتحان حبشی آزاد سازد؛ وقتی که آزادی تحصیل شد، حمیریان دریافتند که سرزمینشان به یک استان ایرانی مبدل شده است. یوستینیانوس با حبشه پیمان اتحادی بسته بود؛ یوستینوس دوم، جانشین او، طرد حبشیان را از عربستان عملی غیردوستانه شمرد؛ به علاوه، ترکان مرزهای خاوری ایران محرمانه با روم موافقت کرده بودند که به خسرو حمله کنند؛ یوستینوس دوم به خسرو اعلان جنگ داد (572). خسرو، با وجود کبرسن، شخصاً به میدان جنگ رفت و شهر مرزی دارا را از رومیان گرفت؛ اما سلامتش یاری نکرد و برای نخستین بار شکست خورد (578)، به تیسفون بازگشت، و در آنجا به سال 579، در سنی نامعلوم، زندگی را بدرود گفت. وی طی چهل و هشت سال زمامداری خود در تمام جنگها و نبردها جز یکی پیروز بود، امپراطوری خود را از هر سو وسعت بخشیده بود، ایران را بیش از هر زمان دیگر پس از داریوش اول نیرومند کرده بود، و چنان نظم اداری صحیحی برقرار ساخته بود که وقتی اعراب ایران را تسخیر کردند آن را تقریباً بدون هیچ گونه تغییر اقتباس کردند. خسرو، که تقریباً معاصر یوستینیانوس بود،‌طبق اعتقاد عمومی آن زمان، از یوستینیانوس بزرگتر بود، و تمام نسلهای آیندۀ ایران را نیز او را نیرومندترین و تواناترین پادشاه تاریخ خود می‌دانند

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم فروردین 1390ساعت 14:51  توسط محمد فهیمی  | 

ولیام شکسپیر

از دست دادن اميدي پوچ و محال، خود موفقيت و پيشرفتي بزرگ است.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389ساعت 20:25  توسط محمد فهیمی  | 

شکست + پشتکار = پیروزی

اگر باور داشتید که در هیچ کاری شکست نمی خورید چه می کردید؟

 

نگاهی به زندگی کسی

 

- در 21 سالگی در تجارت شکست خورد.

 

- در 22 سالگی در رقابت های انتخابی مجلس ناموفق ماند.

 

- در 24 سالگی بار دیگر در تجارت شکست خورد.

 

- در 26 سالگی همسر محبوبش را از دست داد.

 

- در 27 سالگی به ناراحتی شدید عصبی دچار شد.

 

- در 34 سالگی در رقابت های انتخاباتی کنگره شکست خورد.

 

- در 45 سالگی میخواست سناتور شود ، اما نشد.

 

- در 47 سالگی میخواست معاون رئیس جمهور شود ، اما نتوانست.

 

- در 52 سالگی بعنوان رئیس جمهور آمریکا انتخاب شد.

 


نام این شخص آبراهام لینکلن بود . اگر این شخص ، هریک از این اتفاقات را بصورت شکست تلقی می کرد ، آیا به ریاست جمهوری می رسید؟ احتمالش کم است.

در مورد توماس ادیسون داستان مشهوری است . می گویند پس از اینکه 9999 بار سعی کرد که لامپ را اختراع کند ، و نتوانست ، کسی از او پرسید : خیال داری برای ده هزارمین بار شکست بخوری؟

 

وی جواب داد : من شکست نخورده ام . بلکه یک راه دیگر را کشف کرده ام که به اختراع لامپ برق منتهی نمی شود.

 

وی کشف کرده بود که بعضی راهها ، به نتایجی دیگر منجر می گرند.

 

شکسپیر می گوید : تردیدها به ما خیانت می کنند. ما را از کوشش برحذر می دارند و از پیروزی هائی که به احتمال زیاد نصیب ما خواهد شد محروم می سازند.

 

 

با استفاده از اطلاعات تازه ، راههای محدودتری برای رسیدن به نتیجه دلخواه باقی می ماند.

 

باک مینیستر فولر می نویسد : هر آنچه بشر آموخته است ، از طریق آموزش و خطا بوده است . انسانها تنها از طریق اشتباه به حقیقت می رسند.

 

فولر تمسیلی از سکان کشتی ذکر می کند . می گوید هنگامی که سکاندار سکان کشتی را به چپ یا راست می چرخاند ، کشتی فورا در جهت دلخواه قرار نمی گیرد. آنگاه سکان را به حال اول بر می گرداند و دوباره آنرا تنظیم می کند و این جریان کنش ، و واکنش و تنظیم و اصلاح مسیر ، بصورتی پایان ناپذیر ادامه می یابد . این تصویر را در ذهن داشته باشید .سکانداری که در دریائی آرام ، به نرمی کشتی را بسوی مقصد هدایت می کند و خود را با هزاران انحراف اجتناب ناپذیر از مسیر دلخواه سازگار می سازد. تصویری زیبا و نمونه ای جالب است برای زندگی توام با موفقیت.

 


آنتونی رابینز : اما اغلب ما بدین گونه فکر نمی کنیم . هر خطا یا لشتباه باری عاطفی دارد.آنرا شکست می دانیم و اثری ناخوشایند بر ما می گذارد.

سخنانی از ناپلئون بناپارت

-در دنيا فقط از يک چيز بايد ترسيد و آن خود ترس است

-اولين شرط توفيق شهامت و بي باکي است .

-ناياب ترين چيزها در جهان دوست صميمي است .

-دردها و رنج ها فکر انسان را قوي مي سازد

-کساني که روح ناميد دارند مقصرترين مردم هستند.

-کسي که مي ترسد شکست بخورد حتما شکست خواهد خورد.

-يک روز زندگي پر غوغا و در شهرت و افتخار بهتر از صد سال گمنامي است.

-پيروزي يعني خواستن .

-عشق گوهري است گرانبها ، اگر با عفت توام باشد

-عفت در زن مانند شجاعت است در مرد ، من از مرد ترسو همچنان متنفرم که از زن نانجيب

-فداکاري در راه وطن از همه فضايل باارزشتر است.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389ساعت 19:31  توسط محمد فهیمی  |